داستان موفقیت تیم سیلز

دوستان عزیز، من اعتقاد دارم که شما برای تبدیل شدن به یک بازاریاب موفق به یک خصوصیت مهم نیازمند اید. اگر شما مشتاق موفقیت باشید، آنگاه موفق خواهید شد. دیگر ساده تر از این توضیحی وجود ندارد.
    اگر شما به تمام جوانبی که در تجارت تان است نگاهی بیندازید، محصولتان، مهارت هایتان، پلنها، ابزار بازاریابی و ...، همه در درجه دوم قرار دارند، نگرش تان در وهله اول قرار دارد. اگر شما به اندازه کافی خواهان موفقیت باشید، اگر آتش اشتیاق در قلبتان شعله بکشد، آنگاه شما به موفقیت خواهید رسید.

    وقتی که من فعالیتم را در بازاریابی شبکه ای آغاز نمودم، به احتمال زیاد موقعیتم با شرایط حال حاضر شما تفاوت چندانی نداشت. من بصورت پاره وقت کارم را شروع کردم. کار دائمی من تخصص خنثی سازی بمب های زیر آبی در نیروی دریائی ایالات متحده بود. 

    من به تازگی از جنگ اول خلیج فارس بازگشته بودم. آنطور که به من گفتند، وضعیت جسمی من در شرایط بسیار بدی بوده. من به ایالات متحده بازگردانده شدم، به مرکز نیروی دریائی در مریلند.
    به هر حال من این کار را مهیج یافتم. در واقع آنچه من می خواستم یک راه مطمئن برای بدست آوردن درآمدی اساسی بود که همزمان بتواند خدمات با ارزشی به دیگران نیز ارائه دهد. روزی یک ترکیب بسیار جالب از این دو مسئله را در یک آگهی در روزنامه واشنگتن پست یافتم.

    در ابتدا خیلی محتاط بودم. آنچه درباره بازاریابی شبکه ای از فردی که آن آگهی را گذاشته بود شنیدم تقریباً باور نکردنی بود. من با او در خانه اش در حومه شهر مریلند ملاقات کردم. برای شخصی مثل من که از خانواده ای کارگری و از شهری کوچک از ایالت تنسی آمده بودم، چنان تجملاتی باور نکردنی بود. این مرد مسلماً به یک کار حسابی مشغول بود. 

    در پایان ملاقاتمان، او یک نوار ویدئوئی با عنوان "نوبت شما برای برنده شدن" به من داد. من با علاقه آنرا پذیرفتم، هر چند با خجالت به او گفتم که من دستگاه پخش ویدئو برای دیدن این فیلم ندارم. اما من برای آموختن بیشتر درباره بازاریابی شبکه ای بسیار مشتاق بودم، اما در وقت نهاری روز بعد، من وانت باری درب و داغانم را به سمت فروشگاه محلی ناحیه مونتگومری راندم و مستقیم به بخشی که تلویزیون می فروختند رفتم.

    مدیر آن قسمت وقتی داستان من را شنید، به من اجازه داد که آن فیلم را در تنها دستگاه پخش ویدئوئی که به تلویزیون متصل بود تماشا کنم. آن دستگاه در حقیقت به تمامی تلویزیون های آن طبقه فروش متصل بود. بنابراین به مدت 45 دقیقه، من بهمراه مدیر، تمامی کارکنانش و چند مشتری و رهگذر به تماشای "نوبت شما برای برنده شدن" در تمامی 27 تلویزیون فروشگاه ناحیه مونتگومری شدیم.

    داستانی که برای همیشه زندگی مرا تغییر داد

    هیچ چیز در آن ویدئو بیش از آنچه در انتها به نمایش درآمد زندگی مرا تحت تأثیر قرار نداد. آن داستان درباره نحوه آموزش کک ها در سیرک بود. اکنون نمی دانم شما چقدر درباره کک ها می دانید، این یک واقعیت حقیقی در طبیعت است که بسیار هم اعجاب انگیز است: کک ها می توانند تا 33 سانتیمتر بپرند، درحدود 200 برابر اندازه بدنشان. یعنی یک انسان 1.7 متری بتواند 34 متر بپرد!

    اما کک های سیرک نمی توانند 33 سانتیمتر بپرند. آنها حتی وقتی که درپوش را از روی ظرف شیشه ای بر می دارند هم نمی توانند بپرند. چرا؟ چون آنها آموزش داده شده اند که باور کنند نمی توانند به بیرون از ظرف بپرند، اصلاً مهم نیست که چقدر سخت باشد و یا چه مقدار تلاش کنند. این بطور قطع مخالف طبیعت است، اما این واقعیت است.

    آموزش دهندگان به سادگی یک درپوش بر روی ظرف قرار می دهند و اجازه می دهند که کک ها سر خود را به آن بکوبند تا زمانی که کک ها متقاعد شوند که پرش بلند تر برای بیرون رفتن از ظرف نتیجه ای جز سردرد ندارد. خب من هرگز با یک کک مصاحبه نکرده ام، اما من به این نتیجه رسیدم که آنها سردرد می گیرند چون اگر ما نیز روی یک ترامپولین می پریدیم و سرمان به سقف می خورد سر درد می گرفتیم.

    پایان ویدوئو بسیار خوب ساخته شده بود. اگر شما نخواهید برای کوبیدن سرتان خطر کنید، زخمی نخواهید شد. بگذارید این را به شکل دیگری بگویم. اگر نخواهید برای آزادی خودتان از موقعیت فعلی خطر کنید، هیچ دردی تحمل نخواهید کرد.

    ما انسانها دوست داریم به هر قیمتی که شده از درد احتراز جوئیم. این شامل درد های احساسی مانند پس زده شدن و شکست نیز هست. این شامل درد های مالی از قبیل از دست دادن پول نیز می شود. و چون ما خودمان را برای باقی ماندن در اسارت مالی و احساسی (ظرف) آموزش داده ایم، هرگز به خودمان اجازه نمی دهیم که مزایائی که پس از پریدن به خارج از این ظرف بدست می آوریم را تجربه کنیم.

    آنچه را در ابتدا گفتم به یاد بیاورید. نگرش مقدم بر هر چیزی قرار دارد و عاملی که موفقیت شما را در بازاریابی شبکه ای تعیین می کند، و در تمام زمینه های دیگر زندگی تان. برای موفقیت، شما باید بخواهید که به بیرون از ظرف بپرید.
    حالا به یک مسئله بسیار مهم رسیدیم، پس دقت کنید.

    من حدود 10 سال پیش از بازاریابی شبکه ای بازنشسته شدم، اما نه قبل از اینکه میلیون ها دلار درآمد داشته باشم و مجموعه ای بیش از 56000 نفر در بیش از 26 کشور بسازم. من همچنان بصورت ممتد یک درآمد مستمر و اساسی از تجارتم در حالی که مدت زیادی است در آن فعالیت نمی کنم دریافت می کنم. توانائی ساختن درآمدی مستمر یکی از مشخصات عالی در بازاریابی شکبه ای است. موقعیت های محدودی می توانند این امکان را در اختیار شما قرار دهند.

شاد باشید.

فلسفه پیدایش نتورک مارکتینگ

فلسفه پیدایش نتورک مارکتینگ

 

در مورد فلسفه به وجود اومدن نتورک مارکتینگ تو دنیا نظریات مختلفی وجود داره.

 


 

برخی متخصصین که تو زمینه ی دادن نظریات غیر تخصصی تخصص دارن بر این باورن که توزیع کالا بهونست و نتورک مارکتینگ صرفاً به این دلیل به وجود اومد که یه عده به درآمد برسن.
 گروهی دیگه از این کاشناسان بر این باورن که نتورک مارکتینگ همون پونزی و پیرامیده (هرمی) که در طول زمان تکامل یافته وکم کم برای پاک کردن صورت مسئله یه جنس هم بهش اضافه شده (نظریه تکامل). عده ای هم نظریات دیگه ای دارن.
شما چی فکر میکنین؟چرا نتورک مارکتینگ به وجود اومد؟
 من مدتیه که به این کار مشغولم و قدرت این تجارت رو درک کردم؛ به نظر من هیچی تو این دنیای خدا تا نیازش احساس نشه به وجود نمیاد. نتورک مارکتینگ به این دلیل به وجود اومد که دیگه روشهای قدیمی توزیع کالا جوابگوی تولیدات انبوه ونیازهای مردم نبود. اما اگه در مورد موجهای چهار گانه ی تاریخ بشری اطلاعات کسب کنین مطلب بهتر دستتون میاد...
 تغییرات اساسی در طول تاریخ بشر که تحت عنوان “موج ” از اونها یاد می‌شه رو می‌تونیم به چهار دوره یا موج تقسیم بندی کنیم.


موج اول: عصر کشاورزی
 اولین اختراع بشر آتش بوده که تقریباً چهار میلیون سال قبل از میلاد حضرت مسیح شناخته شد. 2500 سال بعد بشر موفق به اختراع دوم خودش که ابزار بوده شد. فاصله بین دو اختراع نشون از بدوی بودن بشر اولیه داره. بعدها اختراعات جدیدتری به تناوب رشد و تمدن بشر بوجود اومد تا اینکه زمینه تغییر اساسی یعنی موج اول فراهم شد و جامعه کشاورزی شکل گرفت. جمعیت جهان در سالهای قبل از میلاد حضرت مسیح خیلی کم بود و حتی هزار سال بعد از میلاد، به 300 میلیون نفر رسید. اولین تغییر در جامعه انسانی که به موج اول یا جامعه کشاورزی و یا عصر کشاورزی لقب یافته، قبل از میلاد حضرت مسیح شروع شده و عمر 29500 ساله ای داشته. هدف از ایجاد این موج حل مشکلات معیشتی و غذایی بشر اون زمان بوده.

موج دوم: عصر صنعت
 بعد از ایجاد موج اول و گذشت تقریباً سه هزاره از اون، موج بعدی که انقلاب صنعتی بود آغاز شد. هدف از موج دوم یعنی عصر صنعت یا انقلاب صنعتی تولید مواد و ابزار کار بود. در موج اول که نیروی کار متکی بر بازوان افراد بود، بشر از پس مشکلات بزرگ برنمی‌اومد و نیاز جدیدی در جامعه بوجود اومد که تغییرات اساسی رو می‌طلبید عمر موج دوم هم که دوران موفقی رو سپری کرده، به 500 سال می‌رسه و دوران اون از نظر تئوری سپری شده. با این وجود متأسفانه بسیاری از کشورهای جهان که نتونستن توسعه موفقی رو در طول انقلاب صنعتی بگذرونن، هنوز تو این عصر صنعتی بسر می‌برنن و درگیر رفع مشکلات خودشون از طریق توسعه و بکارگیری صنعت هستند. تو موج دوم، بشر موفقیتهای شگرفی بدست آورد و اختراعات مهمی تو این عصر در خدمت بشر قرار گرفت و باعث شد تا وضعیت آموزش‌، بهداشت، اقتصاد و فرهنگ جوامع نسبت به جامعه کشاورزی شکل بهتری بگیره و توسعه کمی و کیفی خوبی داشته باشه. یکی از تاثیرات مهم این موج افزایش جمعیت جهان همراه با رفاه بیشتر و جلوگیری از مرگ و میر زیاد مردم بوده که سابقاً در اثر وبا، بیماریهای فراگیر، بلاهای آسمونی و امثال اون میمردن. اختراعات صدسال پایانی موج دوم و بخصوص از سال 1900 میلادی به بعد باعث تغییرات وسیعی توی مشاغل کشاورزی که تا اون زمان تقریباً 90% کل مشاغل  شاملش می‌شد رو چنان تغییر داد که بعضی از کشورها مثل ایران این تعداد مشاغل کشاورزی به 17% و در کشورهای توسعه یافته به 4 تا 7% رسیده.
 در هر صورت اختراعات مهمی مثل ماشین بخار،‌ راه آهن، هواپیما، تلفن، برق، رادیو، تلویزیون، پلاستیک، ترانزیستور و دهها اختراع دیگه به همراه ایجاد سازمانها و تشکیلات مدنی و موسسات آموزشی بستری فراهم کرد تا انسان بتونه به اهداف موج دوم که تهیه ابزار کاری بود دست پیدا کنه و مشکلات موج اول رو برطرف کنه. تو موج دوم نیازهای جدیدی دیده شد که دیگه امکان حل اون با دیدگاه قبلی امکانپذیر نبود. 

موج سوم: عصر اطلاعات
 بعد از اختراع رایانه و سرعت توسعه مخابرات و ارتباطات، بشر نیاز به تغییر جدیدی رو درک کرد و اون هم چیزی جز دسترسی به اطلاعات و دانش نبود. هدف از موج سوم، دسترسی به اطلاعات و دانش با استفاده از ابزار فناوری اطلاعات مثل رایانه، شبکه‌های متنوع محلی و جهانی و اینترنت به همراه توسعه نرم‌ افزارها و سخت‌ افزارهای مورد نیاز عصر اطلاعات بود. عمر موج سوم که اونرو عصر دانش و بعضاً جامعه اطلاعاتی می‌گن، نزدیک به 50 ساله.
 همونطور که ملاحظه می‌شه، نیاز به تغییرات از مقطعی به مقطع بعدی و از موجی به موج بعدی با هدف بوده و طول عمر موندگاری اون بستگی به سرعت رسیدن به اهداف اون موج داشته. به عنوان مثال موج سوم برای این بوجود اومد که با توسعه صنعت تو موج دوم، نیاز بود اطلاعات بیشتری از نقطه‌ای به نقطه‌ دیگه منتقل بشه و بشر نیاز بیشتری به دانش داشت و در نتیجه تولید، توزیع و استفاده از اطلاعات محور این تغییر قرار گرفته و اینترنت و رایانه برای این خدمت بکار گرفته شدن که توسعه اونها همچنان رو به جلو می‌ره. با توجه به اهمیت و سرعت زیاد توسعه موج سوم، بعضی از دانشمندان فکر می‌کردن که این تغییر اساسی برای سالیان درازی دوام خواهد داشت. اما رشد فوق‌العاده فناوری و حضور فناوریهای جدیدی مثل اینفوتکنولوژی (فناوری اطلاعات)، نانوتکنولوژی، بیوتکنولوژی، و توانایی بشر روی تسلط مطلق بر اتم باعث شد تا این مرحله با شتاب بیشتری به جلو بره و انتظار جدیدی در حال شکل‌ گیری باشه.
 موج سوم با اومدن رایانه مطرح شد و بخصوص وقتی رایانه‌های شخصی تونستن درخدمت مردم قرار بگیرن، فضای تولید و انتشار اطلاعات و تولید دانش توسعه یافت و شکل جدیدی به خودش گرفت. بکارگیری رایانه و همراهی اون با اینترنت، تغییرات مهمی تو جهان بوجودآورد. کامپیوتر سال 1948 میلادی‌ اختراع شد و اینترنت سال 1968 مطرح شد و تو سال 1970 ارتباط 5 نقطه رو برقرار کرد.
سال 1974 پروتکل (TCP) معرفی شد و سال 1984 هزار پایگاه روی اون ایجاد شد. سال 1989 نر‌م‌افزار وب بوجود اومد و 4 سال بعد نرم‌افزار (Mosaic) پا به عرصه تحولات نوین گذاشت. سال 1995، بحث تجارت الکترونیکی مطرح شد و بعد از اون شاهد سرعت رشد فوق‌العاده این صنعت هستیم. رشد اینترنت بیشتر از تخیل بشر بوده. به عنوان مثال در حالی که در سال 1977 فقط 111 پایگاه تو اینترنت وجود داشت، سال 1987 این تعداد به 10 هزار پایگاه رسید. این افزایش بصورت تصاعدی ادامه پیدا کرد بطوریکه تو سپتامبر سال 2002 میلادی این تعداد به بیش از 200 میلیون پایگاه رسید.
تعداد کاربران اینترنت هم به شدت در حال افزایشه، بطوریکه از سپتامبر 2001 که تعداد کاربران 407 میلیون بوده تا سپتامبر 2002 این رقم به 840 میلیون نفر توی 218 کشور رسیده. پیش‌بینی می‌شه تا سال 2020 بیش از 80% افراد روی کره زمین، دسترسی به اینترنت داشته باشن. با بررسی آمارهای بالا نتیجه اینه که سرعت گذر موج سوم بسیار زیاده.

موج چهارم: عصر مجازی:

پیش‌بینی می‌شه که تا کمتر از 10 سال آینده بشر تو “عصر مجازی” یا چهارمین مقطع اساسی تحول تاریخ خودش که موج چهارم نامیده می‌شه، قرار بگیره. موج چهارم در حقیقت فرم توسعه یافته عصر اطلاعات و دانشه که دیگه مشکل عمده بشر تو زمینه تامین معاش، تهیه ابزار و دسترسی به دانش و اطلاعات حل شده و نیاز به تغییر و تحول بزرگتری در جامعه بوجود میاد. با شروع موج چهارم، بشر جامعه جدید و عصر نوینی رو آغاز خواهد کرد که اکثر امور توی اون جامعه، بصورت مجازی خواهند بود.‌ این عصر جدید بنام عصر مجازی شناخته خواهدشد.
تو عصر مجازی بیشتر امور بشر بصورت غیر فیزیکی قابل انجامه، مثلاً برای خرید از فروشگاهی دوردست و حتی توی یه کشور دیگه، نیاز به حضور فیزیکی خریدار و فروشنده تو یه مکان ثابت نیست، برای آموختن دانش، نیاز به رفتن مدارس سنتی و یا دانشگاهایی مثل دانشگاه‌های فعلی نخواهد بود. یه استاد در آن واحد می‌تونه تو منزل دانشجو توی دهها کشور و مکان دیگه آموزش مجازی بده. این حضور بقدری طبیعیه که دانشجو حضور استاد رو تو منزل خودش درک می‌کنه و احساس تخیلی حقیقی تو دانشجو بوجود میاد. پول فیزیکی دیگه وجود نخواهد داشت،‌ دوربینهای مخصوصی که به سیستم فتومتریک مجهزن،‌ از روی قرنیه چشم افراد رو شناسائی می‌کنن و دیگه نیاز به داشتن کارت شناسائی و کارت اعتباری نیست و بصورت خودکار خیلی از مسائل روزمره ی بشر انجام می‌شه. بازرگانی مجازی رونق زیادی پیدا میکنه و امکان عرضه کالا در هر زمان و تو هرجا،‌ تو اولین فرصت ممکن امکانپذیر میشه. تولید انبوه محدود میشه و تولید کالاهای غیرفیزیکی افزایش چشم‌گیری میکنه.
از جمله کالاهای غیر فیزیکی فروش اطلاعات،‌ موسیقی و فیلم و کلا هر نوع خدماته که بخش بزرگی از درآمد دولت آمریکا از همین کالاهای غیر فیزیکیه. تو عصر مجازی، تمام اموری که این روزها با پیشوند (e) مطرح می‌شن، دارای پیشوند مجازی (Cyber) خواهند شد. مثلاً ‌بانکداری مجازی جایگزین بانکداری الکترونیکی، پول مجازی جایگزین پول الکترونیکی، بازرگانی مجازی جایگزین بازرگانی الکترونیکی،‌ آموزش مجازی جایگزین آموزش الکترونیکی و نهایتاً دولت مجازی جایگزین دولت الکترونیکی که در موج سوم مطرح شدن، میشن. هزاران شغل جدید مجازی جایگزین شغلهای سنتی و الکترونیکی امروزه میشه و تعداد مشاغل مورد نیاز بیشتر از جمعیت روی کره زمین میشه...
 وقتی سیر تکامل و پیشرفت بشر تو همه زمینه ها رو نگاه میکنیم، میبینیم هر چیز جدیدی که به وجود اومده، قبلش نیازش احساس شده و بعد به وجود اومده.
 در مورد نتورک مارکتینگ، تولیدات زیاد و انبوه شدن نیاز ها هم بیشتر و دیگه روشهای قدیمی توزیع، جوابگوی تولیدات انبوه و نیازهای جوامع نبودن و این روش جدید توزیع کالا به وجود اومد و روز به روز هم کاملتر شد.
 هر عصری نیازهای خودش رو میطلبه. شاید یه مدت دیگه نتورک مارکتینگ هم پاسخگوی نیازهای مردم و تولیدات انبوه نباشه. اما فعلا بهترین روش موجوده.
ما افتخار میکنیم که موج اینده دنیا رو شروع کردیم و یه جورایی پیشگامیم.
 نتورک مارکتینگ طی سالهای آینده به اوج خودش خواهد رسید و زندگی همه رو به طور مستقیم و غیر مستقیم تحت تأثیر قرار خواهد داد.

پس در یک جمله:

چرا نتورک مارکتینگ به وجود اومد؟
 چون نیازش احساس شد ...

ارزان؟ گران؟

راز موفقیت بازاریابی شبکه ای در عرضه‌ی بهترین محصولات و با قیمت پایین برای رقابت بهتر در بازار نیست. محصولات باید کیفیتی بالا داشته و از نظر سودمندی و قیمت جالب باشند؛ اما لزومی ندارد که محصولی یگانه در بازار باشند.

موفقیت در این تجارت چندان به امکان کاهش قیمت مربوط نیست، کاهش قیمت خوب است و به نظر می رسد که بازاریابی سنتی چنین فرصت‌هایی برای ما فراهم می کند. با این وجود، حتی هنگامی که آنها را با قیمتی کم از فروشگاه‌های ارزان می‌خرید و می‌فروشید، می‌توانید سود ببرید. اما هنوز صاحب فروشگاه توسط شما پول به دست می‌آورد. پولی که شما به دست می‌آورید به حسابتان یا حتی داخل قلک نمی‌رود، بلکه از میان انگشتانتان ناپدید می‌شود. از طریق این نوع صرفه‌جویی، هرگز ثروتمند نمی‌شوید. همچنین هیچ صاحب فروشگاهی حتی یک کارت تبریک عید برایتان نمی‌فرستد و بابت زحماتتان از شما قدردانی نمی‌کند.

به خاطر داشته باشید، بازاریابی شبکه‌ای به شما فرصت می‌دهد تجارت خود را ایجاد و اداره کنید. به جای صرفه جویی پول‏، پول به دست بیاورید.

تجارت 120,000 میلیارد تومانی در سال را باید جدی گرفت

تقریباً همه روزه در همه کشورهای دنیا شاید بتوان گفت افرادی در کنار دوستان و اعضای خانواده می نشینند و حرفهایی از این قبیل میزنند دیر یا زود باید به فکر راهی باشم که بتونم خودم واسه خودم پول در بیارم میخوام کسب و کار خودم رو راه بندازم آیا شما تا بحال در چنین جمعی بوده اید اصلاً آیا خودتان چنین حرفی زده اید ؟ به احتمال فراون، بله! احتمالش زیاد است که شما هم جزء کسانی باشید که به دنبال فرصتی عالی میگردند.

اگر ما هم در خلل چنین گفتگویی در جمع شما بودیم ، از شما می پرسیدیم چرا تا بحال موفق نشدین فرصتی گیر بیارین؟ احتمالاً شما هم یکی یا چندتا از این جوابها را به ما می دادید.
 

آخه پولش رو ندارم

آخه تجربه لازم رو ندارم

راستش نمیدونم چجوری

نمیدونم چه کار کنم

و آن وقت ما به شما می گفتیم : دوست عزیز، اگر لحظه ای به ما فرصت بدهی ، به تو نشان میدهیم که چطور بر این مشکل غلبه کنی همچنین به تو نشان خواهیم داد که چطور میتوانی ظرف مدت چند هفته و یا شاید چند روز بنای تغییر وضعیت مالیت را بگذاری و به زودی زود متوجه میشدی که بین تو و داشتن تجارتی از آن خودت هیچ فاصله ای نیست. آن وقت ، چه مایل بودی به صورت تمام وقت کار کنی و چه پاره وقت و خواه به درآمد چند صد هزار تومان در ماه فکر میکردی یا به درآمد چند میلیون تومان در ماه،در هر حالت میتوانستی کارت را هرچه سریعتر شروع کنی .

لابد میپرسی چطور ما که حتی شما را ندیده و نمیشناسیم اینقدر با اطمینان راجع به آینده مالی شما حرف میزنیم؟ ما با اطمینان صحبت میکنیم زیرا آدمهای مثل شما رو میشناسیم .میدانیم که آنها شک و تردید هایی داشتند درست مثل شما. در ضمن ما میدانیم که آنها الان از لحاظ مالی و شغلی به چه موفقیت هایی رسیده اند و یقین داریم که شما هم قادرید همان کار را بکنید. مشروط بر اینکه بخواهید. بله! واقعا لازم است که خواهان باشید، زیرا اگر چه ما می توانیم به شما یاد بدهیم که چه طور کسب و کار شخص تان را راه بیندازید، موفقیت به آسانی بدست نمی آید. لازم نیست برای شروع یک عالمه پول داشته باشید، به تجربه یا تحصیلات خاصی هم نیاز ندارید، اما قطعا لازم است که سخت کار کنید. راستی نکند همین حالا هم دارید همین کار را می کنید؟ منظورم این است که به سختی کار می کنید. این طور نیست؟ با این تفاوت که الان دارید برای پیشبرد تجارت کس دیگری زحمت می کشید، در صورتی که می توانید همین کار را برای خودتان انجام دهید.

آیا دوست دارید در این باره بیشتر بدانید؟ پس اجازه بدهید فرصتهای موجود در بازاریابی شبکه ای را به شما نشان دهیم.تازه کجایش را دیده اید! هم اکنون بیش از 120،000 میلیارد تومان از کل فروش دنیا از طریق بازاریابی شبکه ای انجام می شود . مشاوران شرکت ها هر روز فروش و توزیع هزاران محصول و خدمات را انجام می دهند. نگرانی هایتان و هر جمله ای را که با "من نمی ..." شروع می شود کنار بگذارید و بنا کنید به ساختن آینده مالی درخشانتان در تجارتی به نام بازاریابی شبکه ای.


شاد باشید.

فروش مستقیم چیست؟

قبل از اینکه به مقوله ی فروشِ مستقیم یا Direct Selling بپردازیم لازم است کمی درباره ی علم بی کرانِ فروش صحبت کنیم ، علمی که پیاپی در سراسر دنیا در حال پیشرفت و تکامل است ، فروش در واقع مثل خونی است که در ساختار و بدن یک سازمان یا شرکت جاری است و باعث زنده ماندن یک شرکت یا سازمان تجاری میشود ، به جرات میتوانم بگویم مقوله ی فروش ، یکی از مهمترین مسائل در دنیای تجارت است ، این علم بویژه در زمانه ای که دیگران اکثرا تولید کننده هستند اهمیت بالاتری پیدا می کند.

امروز با ساخته شدن کارخانجات متعدد در سراسر دنیا و ایجاد یک بازارچه ی جهانی ، رقابتی وصف ناپذیر بوجود آمده است اما نه رقابت در تولید بلکه رقابت در فروش ، امروزه رفته رفته دغدغه ی تولید تبدیل به دغدغه ی فروش شده است چراکه اگر خوب بنگرید مشاهده میکنید از شرقی ترین نقطه آسیا تا غربی ترین نقطه ی آمریکا در کارخانه ها ، کارگاه ها ، مزارع و جاهای مختلف همه مشغول تولیدند.

اینکه چه کالایی در کجا و چگونه تولید میشود دیگر سوال اساسی نیست ، اینکه چه کالایی کجا و چطور فروخته میشود سوال اصلی است و در این بین ، افرادی بوده اند که با خلاقیت هرچه تمامتر پرچمدار این عرصه بوده اند و با ارائه ی روش های نوین و خلاقانه کمک شایانی به فروش محصولات کارخانجات و شرکت های مختلف در سراسر دنیا کرده اند.

اما در مورد فروش مستقیم یا Direct Selling باید بگوییم که " فروش مستقیم به معنای فروش محصولات (کالا یا خدمات) به مصرف کننده نهایی ، به وسیله ی توزیع کنندگان مستقل بصورت فردی و دور از یک مکان ثابت فروش است" بنابراین فروش مستقیم یک روش توزیع محصول است نه یک روش فروش محصول.

این روش مزایای چون کاهش هزینه تبلیغات ، صرفه جویی در ابزار تبلیغات مثل کاغذ ، کاهش هزینه های شبکه ی توزیع و فروش ، ایجاد نقدینگی بیشتر ، بازاریابی موثر با روش چهره به چهره یا سینه سینه را در پی دارد.

همانطور که میدانید در فروش به روش سنتی، کالا چرخه ی زیر را طی میکرد تا به دست مصرف کننده برسد.

مطابق چرخه ی فوق، کالا در کارخانه تولید میشد، به دست عمده فروش میرسید سپس به دست پخش کننده میرسید و پس از آن، پخش کننده کالا را به دست خرده فروش یا مغازه دار میرساند و نهایتا کالا در دست مصرف کننده قرار میگرفت.

دست به دست شدن این کالا در این چرخه دو ضرر را شامل حالِ مصرف کننده میکند یکی اینکه کالا در هر بار دست به دست شدن، کمی قیمتش بالاتر میرود (چون اشخاصی که در این چرخه هستند قصد دارند سود کنند) دوم اینکه به دلیل دست به دست چرخیدنِ کالا، کیفیتِ کالا به شدت کاهش پیدا میکند و گاهی نیز اگر افرادی که در این چرخه هستند بی انصاف نیز باشند از امکانات جانبیِ کالا نیز بر میدارند و طبعا باعث کاهش کیفیت آن میشوند.

فروش مستقیم یا دایرکت سلینگ (Direct selling) واسطه های اضافی را از چرخه ی فوق حذف کرده و کالا را پس از سفارش، مستقیما به دست مصرف کننده میرساند و از گران شدن کالا و کاهش کیفیت آن جلوگیری می کند، همچنین در این حالت شما از اصل (Orginal) بودنِ کالایی که میخرید اطمینان دارید چون مستقیما آن را از کارخانه خریداری میکنید، لازم بذکر است کارخانه ای که روش فروش مستقیم را برای خود برگزیده است در اکثر موارد هزینه های گزافِ تبلیغات سنتی را نیز حذف کرده و بوسیله ی مشتری ها با روش تبلیغات دهان به دهان و یا سینه به سینه، کالای خود را بفروش میرساند و بابت این تبلیغاتِ دهان به دهان، به افراد، حق العمل یا به اصطلاح پورسانت میدهد، به این حالت، بازاریابی شبکه ای نیز گفته میشود که یکی از روش های فروش مستقیم است.

روش های دیگری نیز در فروش مستقیم وجود دارد ، بعنوان مثال برخی کارخانجات ، برای فروش محصولات خود نمایشگاه محصول در ابعاد بسیار بزرگ برپا کرده و با تبلیغات گسترده و بدون وجود واسطه ای در این میان ، محصولات خود را به مردم می فروشند، حال به نظر شما چه روش های دیگری برای حذف واسطه ها و رساندن محصولات مستقیما از کارخانه تولیدی به دست مصرف کننده وجود دارد؟

نویسنده: مهندس سید رضا حسینی

بازاریابی شبکه ای چیست؟

 

MLM یا Multi Level Marketing یا Network Marketing که به اختصار گاهی NM نیز نامیده میشود، مخفف بازاريابي چند سطحي یا بازاریابی شبکه ای می باشد كه یکی از روش های فروش مستقیم یا Direct Selling می باشد. همانطوري كه از نام آن پيداست چند لایه متعدد از افراد، بازاريابي يك محصول را برای رساندن آن به مصرف كننده بر عهده دارند. يك نماينده فروش ( همچنين، توزيع كننده ،‌عضو ،‌ وابسته ،‌شريك نیز نامیده می شود ) علاوه بر جذب مشتريان ،‌ آموزش نيروهاي تازه وارد را در جهت جذب مشتريان به عهده دارد.

بازاريابي شبکه ای در واقع هدف همه شركتهاست (هم شركتهای داراي بازاريابي شبکه ای و هم شركتهای فاقد آن). اگر شما شنيديد كه يك شركت با سابقه اعلام كرد " در صورت معرفی يكی از دوستانتان به ما، در خريد بعدي از تخفيف برخوردار شويد" اين همان بازاريابي چند سطحي است . انجمن هاي سلامتي ،‌آژانس املاك، شركتهاي ارتباط تلفني و صنايع بسیار ديگري از اين روش استفاده مي كنند. مشاغل تخصصي ( پزشكان ، دندانپزشكان ، حسابداران ) مرگ و زندگیشان به مشتریانی بستگی دارد كه آنها را به ديگران معرفي مي كنند. تمام اين مشاغل به سادگي تلاش مي كنند تا مشتريان کنونی شان تبليغ و بازاريابي محصولات و خدمات آنها را براي مشتريان بالقوه انجام دهند.

شركت های سنتی

در شركت فاقد سيستم بازاريابي شبکه ای ، مدير و نمايندگان فروش بوسيله شركت استخدام مي شوند. اين نوع شركت براي استخدام نمايندگان فروش به دليل كمبود منابع مالي كه شركت بايد بعنوان حقوق پرداخت كند و همچنين تعداد افرادي كه مدير فروش قادر به بكارگيري و پوشش دادن آنهاست دارای محدودیت می باشد. زماني كه مدير فروش بدليل افزايش حجم کارها قادر به اداره امور نباشد ، شركت مجبور به استخدام مدير ديگري در كنار مدير قبلي و يا ارتقاء يكي از نمايندگان فروش به مدير مي شود. اين حالت بازاريابي "چند عرضي " گفته مي شود ، چون شركت در مقايسه با حالت چند سطحي تنها بطور افقي توسعه پيدا مي كند در حالي كه در بازاريابي شبکه ای سازمان بصورت عمودي نیز رشد مي كند.

 

شركت بازاریابی شبکه ای

يك شركت MLM ابتدا با ثبت نام فردي كه قادر به جذب مشتريان و نمايندگان فروش باشد كار را آغاز مي كند. اما هر يك از نمايندگان حق این انتخاب را دارند تا خود را به يك مدير تبديل کنند، شخصی كه خود توانایی جذب نماينده فروش را دارا باشد. يك شركت MLM کمیسیون پرداخت مي نمايد و نه حقوق ثابت، بنابراين در اين روش شركت محدوديتي براي جذب مدير و نماينده فروش ندارد. اين حالت بدليل گسترش سريع شمار نمايندگان فروش آموزش ديده براي شركت بسيار سودمند است . اين مورد همچنين براي نمايندگان فروش سودمند است به اين دليل كه درآمدشان محدود به ميزان فروش خودشان نيست بلكه آنها از حجم فروش ساير نمايندگان نیز درصد فروش دريافت كنند.

در واقع MLM يكي از پنج روشي است كه توسط شركتها براي فروش و توزيع یک محصول یا خدماتشان به مشتريان استفاده مي كنند.

تمامي شركتها ( شركت هاي MLM و شركت هاي سنتي) در يك خصوصیت با يكديگر مشترك هستند؛ آنها محصول يا خدماتي را ارائه مي دهند كه در زندگی عادی مصرف مي شود. مادامي كه يك شركت داراي يك چنين محصول يا خدمت باشد نيازمند اين هستند كه آنرا بطور گسترده معرفي كنند. آنها اين عمل را بوسيله توزيع آن انجام مي دهند. توزيع يك محصول عبارت است از يافتن و رساندن محصول بدست مشتريان. بطور كلي پنج روش عمده براي توزيع يك محصول يا خدمات وجود دارد.

 

هر يك از پنج روش فوق مي تواند از تكنيكهاي روش ديگر براي يافتن مشتريان استفاده كند. بدين معني كه روش خرده فروشي فقط محدود به مراجعان حضوري نيست، خرده فروشي همچنين مي تواند در راديو ،‌تلویزيون ،‌ روزنامه ها ،‌مجلات ، نامه رسانان ( كارت پستال ،‌ تراكت و غيره) نگاه ها را به سوي مغازه جلب نمايد؛ اين مي تواند منجر به افزايش مراجعه حضوري افراد به مغازه شما شود.

بطور مشابه يك توزيع كننده در يك شركت بازاريابي شبکه ای مي تواند از چند يا همه چهار روش ذكر شده در بالا مشتري پيدا كند ، درست به همان اندازه كه از طريق دوستان و آشنايان مشتري جذب مينمايد و البته مالك يك خرده فروشي مي تواند به دوستان و آشنايانش در مورد مغازه اش توضيح دهد.

پس بازاريابي شبکه ای چيست؟ مهمترين موضوع براي درك اين است كه توزيع هر محصولي به معني شناساندن محصول است. بازاريابي شبکه ای و ساير روشهاي عمده توزيع يك محصول حقيقتاً روشهايي هستند كه براي شناساندن محصول بكار مي روند.

بنیادی است MLM

اساساً روش بازاريابي شبکه ای يك روش خارق العاده است. منظور از واژه اساسي و بنيادي اين است كه اگر شما همه اين توضيح و تفسيرها را كنار بزنيد و تنها به آن از جنبه مفهومي نگاه كنيد، خواهيد ديد كه اين ناب ترين شيوه براي معرفي محصول به مصرف كننده است و همچنين ناب ترين شيوه براي جبران خدمت، اينجا به دلايل آن اشاره مي كنيم:

1- در مفهوم اساسي آن يك شخص تجربه استفاده از يك محصول يا خدمت ارزشمند را با ديگري به اشتراك مي گذارد ( نه به اين دليل كه آنها سود مي برند، بلكه به اين دليل كه محصول ارزشش را دارد) . " من ازش خوشم اومده ،‌ممكنه تو هم دوستش داشته باشي" و اين درست و خالصانه است.

2- شخص ايده يك خريد را با ديگري به اشتراك مي گذارد. تاريخچه كسب و كار از همين جا آغاز شده است.. : من كسب و كار مورد علاقه ام را پيدا كرده ام ، شايد تو هم دوست داشته باشي با من در آن شريك باشي." اين هم درست و خالصانه است.

3- شخصي كه تجارتي را با ديگري به اشتراك مي گذارد تنها هنگامي سود خواهد برد كه افرادي كه با او تجارت را شريك مي شوند نيز سود ببرند و اين فراتر از وظيفه است،‌ كه هم درست و هم خالصانه است.

اين سه دليل مفاهيم اساسي و بنيادي بازاريابي چند سطحي هستند و كاملاً روشن و واضح مي باشند.

چنانچه شما به هسته اصلي بازاريابي سنتي برسيد خواهيد ديد كه يك شخص آگهي را مي نويسد و 98 درصد افرادي كه آن را مي بينند به آن توجهي نمي كنند. ( يك بازارياب عالي تنها 10 درصد پاسخ دريافت مي كند ، كه البته متوسط آن تقریبا  2 درصد است.)

اگر نگاهي به اطراف بياندازيد خواهيد ديد در روش بازاريابي سنتي چه تلاشهايي براي معرفي محصول به مشتري انجام مي شود و همچنین خواهيد ديد چه منابع و فعاليتهای زیادی تلف مي شوند. حال آيا مي توانيد تصور كنيد شهري كه در آن اثري از تبليغات نيست چقدر تميز خواهد بود؟ تصور كنيد تعداد درختاني كه به نام تبليغات مصرف مي شوند و موادي كه بعنوان زباله در زمين رها مي شوند چه تعداد خواهند بود...

شايد بهترين راه براي توضيح بازاريابي چند سطحي تصويری است كه نشان دهد بازاريابي شبکه ای چه اشتراک ها و تفاوت هایی با بازاريابي سنتي دارد ، به شكل زير نگاه كنيد:

در واقع در بازاریابی شبکه ای شما از نیرو ، اعتبار ، زمان ، تلاش و فعالیت صدها و حتی هزاران نفر که در سازمان خود به مرور تشکیل داده اید بهره مند میشوید و این یعنی عمل به همان جمله ی معروف که "من ترجیح می دهم از یک درصد انرزی صد نفر استفاده کنم به جای اینکه از صد درصد انرژی یک نفر استفاده کنم".

در واقع بازاریابی شبکه ای مثل یک اهرم برای عبور از محدودیت زمان در قبال کار، به کمک شما می آید و از این به بعد شما فقط 24 ساعت در شبانه روز در اختیار ندارید بلکه هزاران ساعت در شبانه روز متعلق به شماست چراکه ذره ای از وقت ، کار، دستمزد و درآمد هزاران نفر که در سازمان شما هستند به شما تعلق میگیرد و مجموع آن را که حساب کنید درآمدتان فوق العاده بالا می رود.

برای کسب این درآمد فوق العاده ، قدم اول ساختن یک سازمان خوب و کارآمد است، پس هم اکنون شما نیز این تجارت را آغاز کنید...

روی ریل قرار گرفتن


7 چیز است که شما را در نتورک به موفقیت می‌رساند!

این 7 ویژگی، مهارت نیستند؛ بعضی‌ها عادتند؛ بعضی یک وضعیت ذهنی‌اند؛ و بعضی دیگر، به سادگی چیزهایی هستند که شما باید به طور موثر از آن‌ها استفاده کنید تا سازمانتان را بسازید.

من پیشنهاد می‌کنم که در هریک از آن‌ها به خودتان نمره بدهید. صادق باشید و از خودتان بپرسید که آیا واقعا این ویژگی را دارید؟ سپس، بعد از مدتی از دانستن این 7 ویژگی، دوباره به خودتان نمره بدهید تا ببینید که پیشرفت داشته‌اید یا نه. مهم‌ترین نکته این است: هرچه این ویژگی‌ها در شما پیشرفت کند، درآمد شما افزایش خواهد یافت!

کسی که این 7 چیز را داشته باشد، روی ریل قرار دارد. روی ریل قرار گرفتن به چه معنی است؟

دلیل اصلی همه‌ی این چیزها، مفهومی است که ما آن را روی ریل بودن (getting over the line)می‌نامیم. وقتی واگنی روی ریل قرار دارد، فقط می‌تواند در یک مسیر و یک جهت حرکت کند و با صرف نیرویی کم این اتفاق می‌افتد. تاکنون تلاش کرده‌اید کشوی یک میز را داخل ریل آن قرار دهید؟ در ابتدا کمی مشکل است؛ ولی به محض آن که چرخ‌های کناری، روی ریلش قرار گرفت، با فشار یک انگشت، کشو روی ریلش پیش می‌رود و سر جایش قرار می‌گیرد. قرار گرفتن یک نفر روی ریل، یعنی ذهنیتی که در آن بازگشتی نباشد. چنین افرادی، تعهدی به سختی صخره به کار و کمپانی دارند و از کار خارج نخواهند شد؛ حتی اگر هر سختی و مشکلی که فکرش را بکنید پیش بیاید!

آن‌ها روی ریل هستند؛ اگر کمپانی به مدت سه ماه محصولات را توزیع نکند، اگر یک برنامه‌ی بسیار منفی درباره‌ی کمپانی در تلویزیون رسمی کشور پخش شود، اگر بالاسری آن‌ها کار را کنار بگذارد ... فرقی نمی‌کند؛ آن‌ها روی ریل هستند! آن‌ها در مسیر خود قرار دارند!

بیشتر افراد در نتورک مارکتینگ «کارگر»ند و مدام در حال جان کندن و عرق ریختن. علت آن است که این افراد تمام وقت روی تکنیک‌ها کار می‌کنند و آن‌ها را انجام می‌دهند. آن‌ها که در نتورک ثروتمند می‌شوند، یک فرهنگ می‌سازند و آن فرهنگ این است: آن‌ها افراد را روی ریل قرار می‌دهند. استفاده از این 7 چیز، تعداد افراد روی ریل را در مجموعه‌تان به مراتب افزایش خواهد داد!

 

 

 

   (وضعیت) Pusture

در این­جا به اولین چیزی می‌­پردازیم که باعث موفقیت شما در نتورک می­شود

Posture در فارسی وضعیت ترجمه می‌­شود. این «وضعیت»، و داشتن آن، برای موفقیت شما حیاتی است؛ هم هنگامی که می­خواهید به سراغ کسی بروید و او را دعوت به کار کنید و هم هنگام کار کردن با تیمتان. وضعیت ترکیبی است از آن­چه باور دارید، آن­چه انجام می­دهید و اعتمادی که دارید. افرادی که روی ریل نتورک قرار دارند، این «وضعیت» را دارند. و آن­ها که روی ریل نیستند، ندارند. وضعیت، این است که بدانید شما چه ­چیزی و چه فرصتی در اختیار دارید. شما با اطمینان به سراغ دیگران می­روید، چون هیچ شکی درباره­­ آن­چه به آن­ها پیش­نهاد می‌­کنید ندارید. شما وقتی به سراغ افراد می‌­روید، باید در وضعیت «این فرصت رو به کی می‌­تونم پیش­نهاد بدم» باشید؛ نه در وضعیت «امیدوارم طرف رد نکنه!» افرادی که Posture دارند، به دنبال آدم­های «آسان» که ناتوانند و به هر چیزی پاسخ مثبت می‌­دهند نمی‌­روند؛ بلکه بلافاصله افرادی را در جریان قرار می‌­دهند که بیش از همه موفق و هدفدارند؛ این کار را با اطمینان کامل انجام می‌دهند و در انتظار نتیجه مثبت هستند. آن­ها می‌­دانند که نتورک یک تجارت رویایی است ... سرمایه زیادی نمی­‌خواهد؛ استخدام کسی یا جایی نیستید؛ نیاز به امکانات اولیه‌ای مانند دفتر و ... ندارید؛ بازنشستگی­تان زودهنگام است و درآمد آن بسیار بالاست! بنابراین وقتی این افراد درباره افراد مورد نظرشان فکر می‌­کنند، به دنبال افرادی می­‌گردند که این فرصت را بفهمند و سپس با Posture به سراغ این افراد می‌­روند! آن­ها به دنبال شکار افراد، یا التماس کردن نیستند و در به ­در به دنبال شنونده نمی‌­گردند! آن­ها به سادگی به افراد پیش­نهاد می‌­کنند که در این موقعیت فوق­ العاده شرکت کنند؛ چیزی بسیار فراتر از شغل یا تجارتی که او هم­ اکنون در آن دخیل است!

چیز دیگری که از Posture ناشی می‌­شود، توانایی به کارگیری «بزرگ­»هاست. منظورم این است: وقتی من به کمپانی ملحق شدم، دقیقاً همین کار را کردم. من به سراغ پرمشغله‌­ترین، هدف­دارترین و موفق­ترین‌­ها رفتم. من اجازه دادم آن­ها بدانند این فرصت چه­ قدر بزرگ است و آن­ها چه ­قدر می­توانند در آن بزرگ باشند. من به حدود 10 نفر گفتم که می­توانند درآمدی بالای 100هزار دلار در ماه در این تجارت داشته­ باشند. (البته از آن ده نفر، هفت نفر هیچ تجربه­‌ای در نتورک نداشتند! من می­‌دانستم می‌­توانند؛ چون آن­ها باهوش و دارای تأثیر و نفوذ کلام بودند و در تدریس مهارت داشتند) کلید این است ... من امروز یکی از مدیران طلایی هستم. بیش از 100هزار دلار در ماه درآمد دارم و نفر اول از نظر درآمد در کمپانی‌ام هستم؛ اما وقتی که من به سراغ این افراد رفتم، حتی یک رهبر درجه پایین هم نبودم و هیچ درآمدی هم به دست نیاورده­ بودم! نکته را گرفتید؟! من منتظر نماندم که درآمد بزرگی کسب کنم تا پس از آن سراغ آن­ها بروم. من منتظر نماندم تا 6000 دلار در ماه در بیاورم تا نشان دهم چقدر آن­ها
می‌­توانند بزرگ باشند. من می‌­د‌‌‌‌‌انستم که واقعاً چه چیزی در اختیار دارم و همین‌طور هم با دیگران صحبت می­‌کردم!

«خرده ­کاری» فایده‌­ای برای شما ندارد. محافظ ­کار بودن فایده‌­ای ندارد. منتظر موفقیت بودن، برای آن که به سراغ دیگران- مخصوصاً آدم­های موفق- برویم، هرگز هیچ فایده‌­ای برای شما ندارد! یک ویالون Stradivarius، همیشه درجه­ یک است؛ چه شما بلد باشید آن را بنوازید و چه نه! یک لامبورگینی مثل باد می‌­رود؛ چه شما بلد باشید آن را برانید و چه نه! و نتورک، بهترین راه آزادی مالی در جهان است؛ برای آن­ها که تجربه‌­ای ندارند؛ سرمایه­‌شان کم است و پارتی ندارند؛ چه شما آن را انجام دهید و چه نه! حتی اگر شما دیروز کار را شروع کرده­‌ا‌‌‌‌‌‌‌ید و 10 دلار هم در نیاورده‌­اید، پتانسیل درآمدی این کار برای افرادی که به سراغشان می‌­روید کاهش نمی‌­یابد یا محدود نمی‌­شود؛ هم­چنین اگر 5 ماه است که در این کار هستید و 10 دلار هم کسب نکرده­‌ا‌‌‌ید! شما بهترین و بی‌­نظیرترین فرصت تجاری دنیا را در اختیار دارید. این­چنین آغاز کنید! و این، یعنی Posture! برای معرفی کار به دیگران از آنان عذرخواهی نکنید. بدانید که چه فرصت بی‌­نظیری را در اختیار آن­ها می‌­گذارید. به سراغ افرادی بروید که درآمدشان از حال حاضر شما بیشتر است؛ آن­ها که تحصیلاتشان از شما بیشتر است و آن‌ها که در سطح بالاتری از موفقیت نسبت به شما هستند. شگفت­زده خواهید شد وقتی می­‌بینید که آن­ها پذیرا هستند؛ متوجه فرصت می­‌شوند و شنوندگانی با ذهن بازند! التماس نکنید؛ خواهش نکنید و دنبال افراد چنان راه نیفتید که گویی به آن­ها نیاز دارید. ارزش آن­چه را پیش­نهاد می­‌کنید، با فروتن بودن، شل و ول بودن یا یک عذرخواهی پایین نیاورید! بیش از 60 سال سابقه­‌ی نتورک در کمک به مردم، سپر محافظ شماست. از تجارب بالاسری­هایتان به عنوان سپر محافظ استفاده کنید. خودتان را با این اطمینان که این تجارت به صدهاهزار نفر کمک کرده تا زندگی بهتر داشته باشند، مسلح کنید! تلفن را بردارید ... همین حالا ... و به دشوارترین و خشن­ترین فرد لیست خود زنگ بزنید و با Posture با او صحبت کنید!



EVENTS (گردهمایی­ها)

در این درس به دومین عاملی می‌­پردازیم که لیدرهای سطح بالا برای ساختن یک سازمان بزرگ انجام می­‌د‌هند. موفق­ترین آن­ها، همه­ این کارها را کامل انجام می‌­دهند و این ویژگی­ها را دارند؛ از این روست که روی ریل هستند. این ویژگی­ها واقعا مهارت نیستند. بعضی عادتند. بعضی یک وضعیت ذهنی‌­اند و بعضی تکنیک‌اند؛ فرقی نمی­‌کند؛ به هر حال شما باید برای ساختن یک سازمان بزرگ، از همه آن­ها به صورت مؤثر استفاده کنید. درباره­ اولین مورد، صحبت کردیم و آن را POSTURE نامیدیم. دومین مورد را EVENTS (گردهمایی­ها) می­نامیم. هیچ چیز بیشتر از Events (گردهمایی­ها) افراد را روی ریل قرار نمی‌­دهد. 

این Events مانند چسبی است که سازمان شما را نگه می‌­دارد و موتوری است برای فعالیت­های حیاتی مانند آموزش و کار جمعی و ایجاد انگیزه. هم­چنین Event بهترین ابزار است برای ساختن باورها؛ عامل درونی بسیار مهمی که افراد را روی ریل نگه می‌­دارد. ممکن است شما در این کار نسبتا تازه­ وارد باشید و فکر کنید مسئولیتی در قبال Events و برگزاری آن­ها ندارید و این زمینه به شما مربوط نمی‌­شود. این اشتباه بسیار بزرگی است؛ چرا که مساله مهم درباره شما این است که چگونه از گردهمایی­هایی که دیگران برگزار می­‌کنند استفاده می‌­کنید و آن­ها را توسعه می‌­دهید. بیشتر این گردهمایی­ها از سوی بالاسری­های شما برگزار می‌­شود؛ بعضی­ها را هم ممکن است کمپانی برگزار کند. ممکن است این گردهمایی­ها، نه مربوط به کمپانی شما، که مربوط به موضوع کلی نتورک مارکتینگ باشد که توسط مربیان برگزار می‌­شود؛ یا حتی ممکن است این گردهمایی­ها توسط افرادی که در این تجارت­ نیستند برگزار شود؛ در زمینه‌­های گوناگونی مانند رشد شخصی. من باور دارم بهترین سناریو این است که همیشه تعدادی گردهمایی­ با فواصل منظم توسط بالاسری­های شما و کمپانی برگزار شود. این وقایع بیشترین کمک را به ایجاد «باور» و «ایمان» به کمپانی شما، روند کاری و آموزشی مجموعه­ و سیستم شما می­‌کنند. به نظر من، حداقل هر سه ماه یک بار، باید یک گردهمایی بزرگ برگزار شود؛ یعنی سالی 4 بار. غیر از آن، حداقل ماهی یک بار، باید گردهمایی­هایی با حضور حدود 20 نفر به ویژه از افراد تازه وارد شده و بدون ورودی برگزار شود. هم­چنین گردهمایی لیدرشیپ هم باید داشته­ باشید؛ اما این گردهمایی­ها فقط برای لیدرهای سطح بالاست؛ نه همه گروه. اگر می‌­خواهید یک لیدر باشید و مجموعه‌­تان رشد مداوم داشته ­باشد، باید این نکته را دریابید: شما باید در همه این گردهمایی­ها حضور داشته ­باشید؛ اما بیشتر آن­ها برای شما طراحی نشده­‌اند؛ آن­ها برای تیم شما طراحی و برگزار شده­‌اند تا آن­ها را روی ریل قرار دهید! نقش شما این است که فرهنگی بیافرینید که این گردهمایی­ها و شرکت در آن­ها اولویت بسیار بالایی در مجموعه شما داشته ­باشد. در هر گردهمایی (Event)، شما باید آن را بزرگ­تر کنید و هر تعداد که می‌­توانید و ممکن است از اعضای تیمتان را در آن شرکت دهید؛ هرچه بیشتر بهتر. فرض می­‌کنیم شما 25 نفر از مجموعه­‌تان را به یک گردهمایی بزرگ برده‌اید. اگر این گردهمایی درست برگزار شود، حداقل 10 تا از آن­ها را روی ریل قرار داده‌اید. چه اتفاقی خواهد افتاد؛ گویی کلیدی در آن­ها زده ­می‌­شود؛ و آن­ها روی ریل قرار می­‌گیرند! ممکن است این اتفاق صرفاً به دلیل یک لحظه خیره شدن در چشمان یک بالاسری بیفتد؛ ممکن است به دلیل چند جمله‌­ای باشد که یک نفر که درآمد بالایی داشته ­می‌­گوید؛ ممکن است تنها نظری باشد که کسی که پهلوی آن­ها نشسته می‌­دهد؛ چه بسا گفتگویی باشد که زمان استراحت بین دو نفر دیگر اتفاق می­افتد! معمولاً در چنین جلساتی کسانی صحبت می­‌کنند که افراد شما قبلاً آن­ها را نمی‌­شناخته‌­اند؛ ممکن است تعداد قابل توجهی از افراد شما متوجه شوند که داستان روند کار آن فرد ناشناس، کاملاً شبیه آن­هاست! و در این صورت، آن­ها تلاش می­کنند که بقیه­ی داستانشان هم شبیه آن فرد باشد؛ و زمانی که چنین شود، کار تمام است؛ آن­ها موفقیت را واقعیت می‌­بخشند و البته روی ریل قرار می­‌گیرند! شاید 15 نفر از 25 نفر شما چنین احساسی نداشته­ باشند و این­قدر عوض نشوند؛ ولی حداقل هیجان­زده می­‌شوند و انگیزه­ بیشتری پیدا می‌­کنند و شاید بهتر عمل کنند. بعضی از آن­ها در گردهمایی بعدی شرکت می‌­کنند و آن­جا روی ریل قرار می­‌گیرند و بعضی پس از آن. ممکن است کسی به 5 یا 10 یا 15 گردهمایی بیاید تا روی ریل قرار بگیرد! بعضی هم ممکن است هرگز روی ریل قرار نگیرند و در میانه راه کار را ترک کنند؛ اما مطمئنا این افراد با افراد دیگری که لیدرهای روی ریل وارد می‌کنند، جایگزین می‌­شوند. من درس بزرگی را از لیدر عزیزم که چند سال قبل مرا با نتورک آشنا کرد یادگرفتم؛  او نکته بسیار جالبی را درباره­ آوردن افراد به Eventها کشف کرده­ بود. او کشف کرد هرگاه شما 100 نفر از یک مجموعه را به یک گردهمایی ببرید، بازی از نو شروع می‌­شود! اگر 100 نفر از یکی از

مجموعه­‌هایتان در یک گردهمایی شرکت کنند، می­‌توانید مطمئن باشید که تعداد کافی از آن­ها روی ریل قرار می‌­گیرند تا فرآیند همانندسازی به درستی انجام شود. بنابراین، راز موفقیت این است که تا آن­جا که می‌­توانید، افراد بیشتری را به یک گردهمایی ببرید. یاد بگیرید که خودتان نیز یک گردهمایی را توسعه دهید و بزرگ­ترش کنید و تنها اعلام ­کننده­ آن­ها نباشید! فرهنگی بسازید که در آن گردهمایی­ها مقدس باشند. هرگز نگران نباشید که آیا این گردهمایی با قبلی تفاوتی دارد یا نه؛ یا این که شما از آن چه سودی خواهید برد. شما همیشه، در هر گردهمایی چیزی برداشت خواهید کرد؛ اما پس از حد خاصی، گردهمایی­ها دیگر برای یادگیری مهارت نیستند؛ چون شما آن مهارت­ها را آموخته­‌اید. گردهمایی­ها برای این هستند که شما تیمتان را سریع­تر بسازید. بنابراین، جداً به این فکر کنید که تاکنون از گردهمایی­ها چه استفاده‌­ای برده­‌اید و به خودتان در این زمینه نمره بدهید. در پایان این 7 درس، خواهیم دید که نمره شما در هر زمینه چند است و کدام ویژگی­ها را باید بهبود ببخشید. از درس قبلی تاکنون، POSTUREتان باید خیلی بهتر شده­ باشد!



Consistency (ثبات(

در این­جا به سومین چیزی می‌­پردازیم که باعث موفقیت شما در نتورک می‌­شود.

و ویژگی سوم ... ثبات (Consistency)، استمرار و یک­نواختی در کار است. کلمه ثبات، به اندازه­ اصطلاحاتی چون «رازهای بازاریابی شبکه‌­ای» یا «بازاریابی اینترنتی» جذاب و معجزه­‌آسا به نظر نمی­‌رسد؛ ولی همین عامل است که شما را در نتورک ثروتمند می­‌سازد. در واقع اگر بخواهیم یک تفاوت میان «ثروتمندان» و «کارگران» در نتورک مارکتینگ ذکر کنیم، آن تفاوت، نحوه برخورد با ویژگی ثبات است. حالا اگر من از شما بپرسم، شما با اطمینان خواهید گفت که در این کار با ثباتید! بیشتر افراد چنین گمان می‌­کنند؛ ولی بیشتر آن­ها، در فعالیت­های تجاری­شان حتی به این ثبات نزدیک هم نیستند!


بگذارید نگاهی بیندازیم که شما در این تجارت چگونه عمل می‌­کنید: اگر درس­های مرا مدتی دنبال کرده ­باشید، می­‌دانید که من جدا اعتقاد دارم شما باید با این کار همچون یک واقعه بسیار بزرگ و مهم در زندگی­تان برخورد کنید و آن­گاه حداقل روزی دو یا سه نفر را برای کار در نظر بگیرید. بعضی به من تعهد می‌­دهند که این کار را 6 روز در هفته انجام دهند و بعضی نیز تعهد 5 روز در هفته می‌­دهند. البته منظورم انجام دو یا سه مشاوره در روز نیست؛ بیشتر افراد کار را به صورت پاره‌ ­وقت شروع می­‌کنند و بین 10 تا 15 ساعت در هفته وقت می‌­گذارند؛ این افراد حداکثر می‌­توانند روزی همان 1 مشاوره را انجام دهند؛ منظورم از دو یا سه نفر، تنها پیدا کردن افراد جدید در روز و کمی آمادگی دادن به آن­هاست. این کار می‌تواند به سادگی فرستادن یک E-mail برای دوستی باشد؛ یا دعوت کردن یک نفر برای تماشای فیلم؛ یا به سادگی این باشد که اجازه بدهید کسی بداند شما تجارت خوبی دارید که می‌­تواند برای او هم مناسب باشد و اگر بخواهد می‌­تواند با شما تماس بگیرد تا بیشتر برایش توضیح دهید. من اطمینان دارم زمانی که شما شروع به کار کردید و در ماه اول فعالیتتان، شما هر روز چنین می­‌کردید؛ زیرا کار را روزی به حداقل یک نفر معرفی کرده­‌اید. اما هم­اکنون چطور؟ امروز، دیروز یا در طول هفته گذشته چند نفر را به فهرستتان اضافه کرده و کنجکاوی­شان را تحریک کرده­‌ا‌‌‌‌ید؟ ثبات یعنی ثبات و استمرار در همه چیز! در گروه من، هفته­‌ا‌‌ی یک جلسه­ لیدرشیپ برگزار می‌­شود. معمولاً لیدرهای جدید، دو هفته اول شنونده هستند تا این که جلسه را در دست می‌­گیرند و لیدرهای قدیمی­تر، ماهانه به این جلسه می­‌آیند؛ اما جلسه من هر هفته برگزار می­‌شود. لیدرهای موفق، وقتی صحبت از جلسه­ هفتگی می­‌شود، با ثباتند: آن­ها 52 جلسه در سال دارند؛ چون سال 52 هفته است. همین اتفاق درباره مشاوره‌­ها هم می‌­افتد. مشاوره­‌های شما در ماه اول روزانه یا یک ­روز در میان است؛ و سپس باید به صورت مستمر، هفته­‌ای یکی، دو هفته یکی یا ماهی یکی (بسته به سیاست مجموعه‌­تان) آن­ها را برگزار کنید. افراد جدید با هیجان منتظرند تا مشاوره­‌هایشان شروع شود. سپس اینرسی و رخوت کار خودش را شروع می‌­کند و کم ­کم تعداد کم می‌­شود؛ هفته اول هر روز، هفته­ بعد یکی و هفته بعد ... هیچ! آن­ها هیجان­زده­‌ا‌‌ند؛ اما بی‌­ثباتند. همین اتفاق درباره­ جلسات آموزشی می­‌افتد؛ آن­ها قدرتمند آغاز می­‌کنند؛ اما پس از کمی، انواع عذرها را می‌آورند که نمی‌­توانند در آن زمان در جلسه آموزشی شرکت کنند! در ابتدای کار، هیچ عذری وجود ندارد؛ اما به تدریج آن­ها ثبات و استمرار (consistency) را از دست می‌­دهند و از آن صرف نظر می‌­کنند و کارهایی مثل کوتاه کردن چمن حیاط، کمک کردن به یک دوست در اسباب­ کشی، آمدن پدر و مادر همسر به شهرشان، بارش باران و ... همگی عذرهای مناسب و پذیرفتنی به نظر می‌­رسند تا آن‌­ها تجارتشان را به سادگی نادیده بگیرند!

خب. شما دارید چه می­‌کنید؟ صادق باشید و به خودتان نمره بدهید که واقعاً در این کار چقدر با ثباتید؟ در درس بعد، به یک نکته مهم دیگر خواهیم پرداخت که بی‌­ارتباط با ثبات نیست ... تعهد



Commitment  (تعهد(

اما چهارمین ویژگی ... تعهد. آسان به نظر می‌­رسد؛ نه؟ همه شما درباره­‌اش خوانده‌­اید و شاید تعهد کتبی هم داده­‌اید. همه متعهدند؛ نه؟! باید بگم که نه! در بهترین حالت، بیشتر افراد در این کار با یک تعهد مشروط وارد می‌­شوند. آن­ها چنین جمله‌­ای می­‌گویند: «یه امتحانی می‌کنیم ببینیم چی می‌­شه ...» آن­ها در صورت موفقیت می­‌خواهند تازه متعهد شوند!م


تعهد آن­ها هیچ اسباب زحمتشان نمی‌­شود؛ با ساعات روتین استراحت و تفریح‌شان هیچ ناسازگاری ندارد و حتی مزاحمتی برای دیدن برنامه تلویزیونی مورد علاقه‌­شان ایجاد نمی‌­کند! تعهد مثل یک اصل اخلاقی است. شما تا وقتی که از یک امتحان سربلند بیرون نیامده­‌ باشید، نمی‌­توانید مدعی شوید که متعهد بوده‌اید. تعهد در شرایط عادی که همه چیز مهیاست سنجیده­ نمی‌­شود! رفتن به جلسه ثابت هفتگی تا زمانی که مسابقات لیگ تعطیل است تعهد نیست! هر روز مشاوره گذاشتن، مگر روزهای تعطیل که می­‌خواهید برنامه هفتگی کوه‌تان را حتما برگزار کنید، تعهد نیست. هفته‌­ای 10 تا 15 ساعت وقت گذاشتن، به جز زمانی که مادر و پدر همسرتان به شهرتان آمده­‌ا‌ند، تعهد نیست! این­ها ادای تعهد هستند. این­گونه کار کردن، به شما این احساس را می‌­دهد که متعهدید؛ ولی شما در واقع به خودتان دروغ گفته‌­اید. تعهد به دویدن، این نیست که هر روز بدوید، غیر از روزهای بارانی! تعهد، یعنی شما یا خیس می‌شوید یا این که ناچارید دویدن را رها کنید!
بارها شنیده‌­اید که می‌­گویند: «نتورک را یک تجارت (business) بدانید». من اخیرا چیز بهتری شنیده­‌ام: «نتورک را یک شغل (job) بدانید». مردم به شغل­هایشان متعهدند؛ چرا که در غیر این صورت از رشد باز می­‌مانند؛ ارتقا نمی‌­یابند؛ و اخراج می‌­شوند! شما ممکن نیست به خاطر یک مسابقه فوتبال سرکارتان نروید؛ هم­چنین وقتی که پدر و مادر همسرتان به شهرتان آمده‌­اند و هم­چنین به خاطر یک سریال تلویزیونی یا یک میهمانی کارتان را تعطیل نمی‌­کنید. با نتورک باید همین گونه برخورد کنید. ما درباره «تعهد» صحبت می­‌کنیم.

در این­جا درباره دو تعهد که من معتقدم باید در این کار داشته ­باشیم صحبت می­‌کنیم. اولین تعهد این است که هفته‌­ای 10 تا 15 ساعت کار کنیم؛ این حداقل مقدار لازم برای موفقیت در این کار است. شما نمی‌­توانید با 6 ساعت کار در هفته در این کار موفق شوید و حداقل به 10 ساعت کار نیاز دارید. شما باید به این تعداد ساعت، متعهد باشید. خوب؛ چند نفر واقعاً این کار را می­‌کنند؟ از آن مهم­تر؛ آیا خود شما چنین می‌­کنید؟! البته، باید حواستان باشد ... شما قرار است این تعداد ساعت را کار کنید! دیدن یک فیلم آموزشی 4 بار دیگر در طول هفته، کار کردن نیست! گشتن در سایت کمپانی و نگاه کردن به مشخصات خودتان (!) کار کردن نیست. مرتب کردن کیفتان هم کار کردن نیست! کار کردن یعنی دیدن افراد و صحبت کردن درباره­ کار و معرفی کار به آن­ها. یعنی مشاوره گذاشتن یا پیش ­مشاوره یا کمک به زیرمجموعه­‌ها برای مشاوره گذاشتن. این­ها معنای کارند که رشد و درآمد تولید می‌­کنند! بنابراین تا آن­جا که امکان دارد، 10 تا 15 ساعت در هفته شما باید صرف این کارها شود.

اما تعهد مهم دوم ... این است که حداقل شما این کار را یک سال مداوم انجام دهید. یک سال یعنی 12 ماه و یعنی 52 هفته! چند نفر در دو هفته­ اول از کار دست می­‌کشند؟ چند نفر پس از دو ماه کنار می‌­روند؟ خود شما چند بار این کار را شروع کرده‌­اید و قبل از یک سال آن را کنار گذاشته‌­اید؟! حقیقت این است که نتورک، یک کار 2 تا 4 ساله است؛ مردم در 4 یا 6 ماه، ممکن است درآمدی کسب کنند؛ اما ثروتمند نمی‌­شوند. پیدا کردن لیدرهای کلیدی در جاهای مناسب وقت می­‌گیرد؛ آموزش دادن وقت می‌­برد و ساختن یک زیربنای محکم و مناسب وقت می‌­گیرد. مگر در صورتی که شما لیدرهای آماده‌­ای را از یک کمپانی دیگر کش بروید، راه میان­بر وجود ندارد! آیا تعهد برای 2 تا 4 سال کار طولانی به نظر می­‌رسد؟ شوخی نکنید! شما مگر در کار دیگرتان تعهد 30 یا 45 ساله نمی‌­دهید؟! تازه، آیا در پایان این مدت تعهد، یعنی به ازای صرف نصف زندگی­تان و بهترین سال­های آن، به آزادی مالی می‌­رسید؟ آیا حقوق بازنشستگی­تان کافی است؟! بنابراین، صرف یک سال اگرچه ممکن است برای رسیدن به بازنشستگی در نتورک کافی نباشد، اما زمان خوبی است برای این که توقفی کنید و پروسه­ کار خود را ارزیابی نمایید. من باور دارم که اگر کسی واقعاً از یک سیستم پیروی کند و به مدت یک سال، هفته­‌ای 10 تا 15 ساعت کار کند، به جایی خواهد رسید که پس از یک سال، به هیچ وجه دلش نمی­‌خواهد کار را ترک کند. پس، متعهدان واقعی کسانی هستند که حداقل 10 تا 15 ساعت در هفته، کار واقعی انجام می‌­دهند و می­‌پذیرند که در هر صورت، این کار را یک سال انجام دهند. خوب؛ آیا شما متعهدید؟ شما هفته گذشته 10 تا 15 ساعت کاری­تان را چه کرده­‌ا‌ید؟ برنامه هفته آینده­ شما چیست؟ جدا به آن فکر کنید. در درس بعد، به پنجمین عامل خواهیم پرداخت.

Image

وقتی درباره این ویژگی صحبت می‌کنید. خواهید دید اکثر مردم گمان می­‌کنند که می‌­دانند منظورتان چیست؛ و بیشترشان حس می‌­کنند که تصویرشان خوب است! بیشترشان اشتباه می‌­کنند؛ خیلی هم اشتباه می‌­کنند! درباره­‌ا‌ش فکر کنید. 


معمولا، با افرادی که قصد معرفی کار به آن­ها را دارید، کجا برخورد کرده­‌اید؟ مطمئنا در جلسه مشاوره یا یک Event کمپانی نبوده‌­است. شما با بیشتر آن­ها در زندگی روزمره روبرو می‌­شوید و آن­ها را آماده می‌­کنید تا به جلسه مشاوره بیایند! بسیار خوب. می‌­دانم. شما در جلسه مشاوره یا معرفی کار یا جلسات دیگر، کت و شلوار یا لباس رسمی بسیار آراسته‌ای می­‌پوشید و همه­ چیز را رعایت می­‌کنید؛ اما زمانی که به آن­جا می‌­رسید، دریافت آن­ها از تصویر شما (و در نتیجه خود شما) کاملا شکل گرفته و تغییری نمی‌­کند؛ در واقع در بیشتر مواقع، این تصویر در نخستین دیدار شکل گرفته­ است! در ویدئوکلوپ محله‌­تان، در سوپرمارکت، در میهمانی، در یک کنسرت یا یک تجمع فرهنگی، در کارواش، در یک رستوران زمانی که با دوستانتان برای شام بیرون رفته‌­اید ... به عبارت دیگر، در زندگی روزمره. وقتی می‌­روید دنبال بچه‌­ها، وقتی به خشک­شویی محله‌­تان می‌­روید و وقتی به خرید می‌­روید، آن­جاست که نخستین تصویر از شما در ذهن افرادی که در آینده زیرمجموعه­ شما خواهند شد شکل می‌­گیرد. خوب؛ در این شرایط چگونه به نظر می‌­رسید؟ آیا هر روز که خانه را ترک می‌­کنید، ظاهرتان مطابق با آن­چه می‌­خواهید باشید هست؟ یا کاملاً شلخته‌­اید و به تصویری که دیگران از شما می‌­بینند توجهی ندارید؟ منظورم این نیست که هر بار که از خانه بیرون می­‌روید کت و شلوار و کراوات بپوشید! اما باید هوشیار و سرحال به نظر برسید. ممکن است شلوار جین بپوشید و سرحال به نظر برسید؛ مهم این است که با هدف لباس بپوشید و به آن اهمیت بدهید. آیا لباس­هایتان اتو دارد؟ تمیز است؟ نفستان تازه و خوش­بوست؟ موهایتان مرتب است؟ لبخند به لب دارید؟ و از آن مهم­تر، شرایط روحی­تان چطور است؟ مثبت هستید؟ صمیمی هستید؟ از آن آدم­ها هستید که همه دوست دارند دور و برشان باشند؟ با دیگران برخورد مناسب، مؤدب و متواضع دارید؟ بگذارید خاطره‌­ای برایتان بگویم. برای دیدن شخصی که می‌­خواست با من کار کند، به شهر دیگری سفر کرده ­بودم. او در فرودگاه به دنبالم آمد و تا آن­جا که می‌­توانست، به من احترام گذاشت تا نشان دهد که من چقدر برایش مهم هستم. اما من تصمیم گرفتم که با او کار نکنم و اصلا کار را به او معرفی نکردم. می‌­دانید چرا؟! به خاطر این که او به جز من به هیچ کس دیگر احترام نمی‌­گذاشت. وقتی از فرودگاه به سمت اتومبیلش می­‌رفتیم، او به باربر سلام نکرد و حتی سرش را برای او تکان نداد. او به پولی که به باربر داد اکتفا کرد؛ وسایل را از او گرفت؛ در اتومبیل گذاشت و رفت. به نظر من رفتار ظالمانه‌­ای بود. در رستوران هم همین اتفاق افتاد. او با من شاهانه رفتار کرد؛ ولی با گارسون مثل یک آشغال رفتار کرد. من واقعا درباره­ حسن نیت او در احترامش به خودم تردید کردم و کاملا از این که با کسی باشم که این قدر به دیگران بی‌توجه است، معذب بودم. پس، ما این تصویر را هر بار که از خانه بیرون می­‌ر‌ویم نشان می­‌دهیم. آیا تصویر شما، دیگران را برای این که با شما کار کنند، جذب می­‌کند؟ و اما بخش دوم ... تصویری که شما در گروهتان دارید. هر کسی یک Brand (آرم، نشانه) دارد؛ حسی که افراد گروهش از او دارند. این "حس"، مخلوطی است از چند عامل: جوری که شما صحبت می‌­کنید؛ جوری که لباس می‌­پوشید؛ استیل کلی‌­تان؛ رفتارتان با دیگران؛ مهارت­هایی که دارید؛ درآمد و جایگاه شما و خلاصه، آنگونه که شما نه برای کارتان، که برای خودتان بازاریابی می‌­کنید! شما نه کارتان، که خودتان را معرفی می‌­کنید! بازاریابی خودتان در گروهتان عجیب به نظر می‌­رسد؛ اما شما همواره دارید چنین می‌­کنید؛ چه به آن آگاه باشید و چه نه. وقتی جایگاه شما بالاتر می‌­رود، یکی از چیزهایی که باید به لیدرهایتان یاد بدهید این است که «تصویر شخصی­شان» را ارتقا دهند. وقتی کسی سودش را می­‌گیرد، من اغلب او را به یک لباس ­فروشی می‌­برم تا تصویرش را درست کنم! در رده بالاتر، ممکن است لازم باشد آن­ها را به یک جواهرفروشی ببرید و باز در رده بالاتر، لازم است با آن­ها صحبت کنید که اتومبیلشان را عوض کنند! ما به لیدرهایمان یاد می‌­دهیم که این بسیار مهم است تصویری بسیار قدرتمند داشته ­باشند تا در یک Event قابل استفاده باشد. در یک Event آموزش لیدرشیپ، من از مربیان آداب معاشرت کمک می‌­گیرم تا به ما کمک کنند. ما سالی یک بار، یک Event کاملا رسمی با کراوات­های سیاه­ رنگ رسمی برگزار می‌­کنیم! اگر شما یک مرد هستید و نمی‌­پذیرید یا از یاد می‌­برید که به احترام خانمی که می‌­خواهد روی صندلی کناری شما بنشیند، بلند شوید و صندلی را برای او از زیر میز بیرون بکشید، یا اجازه می‌­دهید که در، بعد از عبور شما به صورت او کوبیده ­شود، تصویر شما یک آدم خشن بی‌­نزاکت است که قطعاً تصویر خوبی نیست. اگر شما در یک گردهمایی نتورکی در یک رستوران، سوپتان را هورت بکشید یا با غذا در دهانتان صحبت کنید، به سختی دیگران را تحت تأثیر قرار خواهید داد! ما در تجارتمان، رویا می‌­فروشیم. ما این رویا را به افرادی که قصد ورودشان را داریم و نیز به تیممان می‌­فروشیم و خودمان، باید مثال زنده­ این رویا باشیم. تصویری که شما ایجاد می­‌کنید، تعیین می‌­کند که فرد مورد نظر به تیم شما وارد می­‌شود یا نه. آیا شما تصویر رویای آینده او هستید که انتظار دارید به شما بپیوندد؟ در واقع، همین تصویر شماست که تعیین می­‌کند آیا آن­ها اصلا به حرف­های شما در جلسه معارفه گوش می‌­دهند یا نه؛ و آیا آن­ها به Event شما می‌­آیند یا نه. حتی اگر شما در این کار کاملا تازه­ کارید، می­‌توانید تصویری از اطمینان، باور و حرفه‌­ای بودن ارایه کنید؛ و هیچ چیز بیش از این جذب دیگران را به سازمان شما سرعت نخواهد بخشید! و تصویری که شما در تیمتان دارید، تعیین ­کننده‌­ترین عامل است برای دانستن این که شما در این کار به کجا خواهید رسید و چقدر طول می­‌کشد به آن­جا برسید! تصویر شما، تصویر یک لیدر است یا یک پیرو؟ آیا شما اعتماد می‌­آفرینید یا تردید؟ آیا شما حرفه‌­ای به نظر می­‌رسید یا آماتور؟! به صورت جدی به تصویرتان فکر کنید و به خودتان در این زمینه نمره بدهید. در پایان این درس­ها، خواهیم دانست که شما چه تعدادی از این 7 ویژگی را درست به کار می‌گیرید و کجاها نیاز به پیش­رفت دارید.



Personal Development

این درس را خیلی خیلی خیلی جدی بگیرید. بگذارید به مورد ششم بپردازیم:

رشد شخصی (Personal Development) . مورد ششم مهم­ترین عادتی است که باید در این تجارت داشته ­باشید و نیز عادتی است که افراد جدید در برابر آن مقاومت زیادی می‌­کنند. چرا؟ چون شنیدن اینکه باید روی خودشان کار کند چندان جذاب نیست! آن­ها علاقه دارند که بشنوند چگونه باید با دیگران برخورد ­کنند.

چگونه افراد جدید را جذب کنند؛ چگونه یک مجموعه بسازند که پیش برود و چگونه سازمان خود را رهبری کنند. آن­ها این نکته را درنمی‌­یابند، در صورتیکه آن­ها از جنس افراد مورد اعتماد دیگران نباشند، از جنس افرادی که دیگران باورشان دارند و دوست دارند با آن­ها کار کنند، تکنیک­های مشاوره و رهبری، کاملا بیهوده و بی‌­اثر خواهند بود. نکته مهم این است: برای موفقیت در این کار، دانستن چند روش و تکنیک کافی نیست؛ شما باید اطمینان و شخصیت کاملا ویژه‌ای داشته ­باشید. این شخصیت، از ماهیت شما می‌­آید و این ماهیت، محصول رشد شخصی شماست. اگر به یاد داشته ­باشید، در آغاز این درس­ها درباره­ Posture صحبت کردیم. اگر ذهنیت درستی نداشته ­باشیم و زمان خاصی را صرف رشد شخصی نکنیم، هرگز Posture خوبی نخواهیم داشت. این یک واقعیت است: کار ما آسان نیست. ساده است؛ ولی آسان نیست. ما گاهی به افراد شکاک و ایرادگیر برمی‌خوریم؛ آن­ها که تفاوت بین پیرامیدهای غیر قانونی و بازاریابی شبکه­‌ا‌ی را نمی‌­فهمند. ما ناچاریم بسیاری از بدیهیات اقتصادی را برای کسانی که تاکنون هیچ کار مستقل اقتصادی نکرده­‌ا‌ند تشریح کنیم. ما بسیاری آدم­ها را وارد کار می­‌کنیم که هرگز رئیس خود نبوده‌­اند. بنابراین، عوض شدن تیممان، رفتن یکی و آمدن دیگری، و بالا و پایین رفتن انگیزه و احساس ما بخشی از کار است؛ ما باید تلاش کنیم که همواره «بالا» باشیم. ما «باید» با مشکلات، به عنوان فرصت رشد روبرو شویم؛ از ناکامی­ها تجربه بیاموزیم و احساس بیچارگی و بدبختی را «نیاز به ساختن بیشتر شخصیتمان» تلقی کنیم و این کار زمانی که ما همه­ روز با منفی­ها احاطه شده­‌ا‌یم، واقعا دشوار است! این یک حقیقت است. بیشتر فامیل، هم­کاران و دوستان ما منفی‌­اند. آن­ها نمی‌­خواهند چنین باشند؛ ولی ناخواسته، هستند! آن­ها بدین صورت برنامه­‌ریزی می‌­شوند؛ روزی 24 ساعت و هر 7 روز هفته! برای داشتن یک ذهنیت مثبت، باید ناخودآگاه خودتان را به صورتی حساب ­شده با برنامه‌­های مثبت برنامه‌­ریزی کنید. هر لیدر بزرگ نتورک، این کار را همچون یک آیین مذهبی، روزانه برگزار می‌­کند! به نظر من، بهترین روش انجام این کار، این است که هر روز صبح، به عنوان اولین کار روزتان، 30 دقیقه را به این کار اختصاص دهید. انجام این کار به عنوان اولین اقدام روزانه، خودآگاه شما را برای تمام روز می­‌سازد و نتایجی را که در طول روز خواهید گرفت، تعیین می­کند. (اگر شما فیلم «راز» را دیده­‌ا‌ید یا کتاب آن را خوانده‌­اید، این موضوع به خوبی به شما اثبات می­‌کند که قانون جذب چگونه عمل می­کند). به دلایلی، اکثر افراد جدید فکر می­‌کنند که یک لیدر سطح بالا، هرگز با کار نکردن یک زیرمجموعه روبرو نشده؛ به هرکس که کار را پیشنهاد داده، جواب مثبت گرفته و هرگز به هیچ مشکل و معضلی دچار نشده ­است. البته که چنین نیست؛ لیدرهای سطح بالا قطعا چالش­ها و مصیبت­های بیشتری را تحمل کرده­‌ا‌ند؛ اما آن­ها به اندازه کافی روی رشد شخصی­شان تمرکز کرده‌­اند که این مشکلات نتوانسته مانع رسیدن آن­ها به موفقیت شود! آن­ها کاملا روی ریل هستند. آن­قدر که حتی اگر زلزله­‌ای کمپانی مرکزی را ببلعد، هیچ مشکلی نیست! آن­ها از جایگاهشان تکان نمی‌­خورند! بازهم راهی برای موفق شدن می‌­یابند و هرگز از روی ریل موفقیت خارج نمی­‌شوند!

نکته بسیار مهم این است: این وضعیت، یک مقصد نیست که شما به آن برسید و بعد از آن اینگونه باشید؛ بلکه یک فرآیندِ در جریان است. آن­ها همواره روی خودشان کار می‌­کنند تا وضعیت ذهنی­شان را مثبت نگه دارند تا وزن افکار منفی هرگز از افکار مثبت بیشتر نشود. شما باید به این­جا برسید. این وضعیت، فقط برای این نیست که شما را روی ریل نگه دارد تا از کار خارج نشوید؛ بلکه داشتن این وضعیت، به شدت منجر به پیشرفت نتایجی که همه روز و هر روز در هر زمینه‌­ای می­‌گیرید می‌­شود. برنامه رشد شخصی هر روز صبح، تغییری فیزیولوژیکی در شما ایجاد می‌­کند که منجر می‌­شود شما از همان کارهای روزمره، نتایج بهتری بگیرید. من به شما قول می­‌د‌هم که اگر هر روز صبح، 30 دقیقه به CD جیم ران (Jim Rohn) گوش دهید، از تلفن زدن به 10 نفر برای دعوت به مشاوره در آن روز، نتیجه بسیار بهتری خواهید گرفت و درصد موفقیت شما به شدت بالا خواهد رفت؛ در مقایسه با این که همین ده دعوت را بدون برنامه­ رشد شخصی انجام دهید. اگر شما وقتی که صبح از خواب بیدار می‌­شوید، سی دقیقه کتاب «مانند ثروتمندان فکر کنید» را بخوانید، آن شب در جلسه مشاوره­‌تان فرد کاملاً متفاوتی خواهید بود. حالت بدنتان متفاوت خواهد بود؛ تون صدایتان متفاوت خواهد بود و نگاهتان و چشم­هایتان متفاوت خواهد بود. اگر روزتان را با تماشای تلویزیون آغاز کنید و ساعت 7 عصر، کسی به شما «نه» بگوید، شرط می‌­بندم که شما گوشی تلفن را می­‌گذارید و به سراغ همان تلویزیون می‌­روید. اما اگر روزتان را با خواندن کتاب «وقتی انسانی می‌اندیشد» به مدت 30 دقیقه آغاز کنید و در ساعت 7 عصر جواب رد بشنوید، شرط می‌­بندم که شما به نفر بعدی در ساعت 7:03 تلفن خواهید کرد!

شما در زندگی و در تجارتتان چقدر از رشد شخصی بهره می­‌برید؟ این عادت، مهمترین عادتی است که انسان­های بزرگ را موفق ساخته و آن‌ها را موفق نگاه می‌دارد! این عادت، کلید طلایی موفقیت در هر کاری در زندگی است.



Sacrifice  (فدا کردن)

اجازه بدهید به سراغ هفتمی برویم. عاملی که ممکن است غافل­گیرتان کند: Sacrifice (ترجمه­ی فارسی: فداکاری، قربانی کردن، فدا کردن) به هر حال، قطعا گفتن این موضوع به فردی که می‌­خواهد وارد کار شود، چندان جذاب نیست. این که باید چیزی را فدا کند. ما معمولا با تمرکز روی پول، روش زندگی و رفاه، مجموعه‌مان را گسترش می‌دهیم. می‌­دانید ... همه این­ها با نتورک به دست می‌­آیند؛ ولی نه در آغاز کار!

برای شروع و ساختن یک چیز بزرگ، شما ناچارید که چیزی را فدا کنید! شما باید بهایی پرداخت کنید! شما و هرکسی که شما وارد این کار می‌­کنید، هم ­اکنون از کل 24 ساعت وقتتان در روز استفاده می‌­کنید؛ برای انجام کارهای متفاوت به روش­های متفاوت؛ به روش­هایی که شما را هرچه بیشتر در آسایش و راحتی نگه دارد. از درس تعهد به خاطر دارید که برای انجام این تجارت حداقل به 10 تا 15 ساعت وقت در هفته نیاز دارید. معنی آن عبارت این است که شما ناچارید آن­چه را هم­ اکنون در این زمان انجام می‌­دهید فدا کنید! همیشه این­طور نخواهد بود و در آینده شما شاید وقت آزاد بسیار بیشتری هم پس از موفقیت در نتورک به دست آورید؛ ولی در آغاز کار، به ناچار این­چنین است. من در حال حاضر مشغول خواندن کتاب «هفته‌­ای با 4 ساعت کار» اثر Timothy Ferriss  هستم. کتاب بسیار لذت­بخشی است و کلی مطالب خواندنی و هیجان ­انگیز دارد؛ ولی خواندن آن برای بسیاری افراد واقعا خطرناک است؛ چرا که این افراد به تمام جوانب توجه نمی‌­کنند و کامل نمی‌اندیشند؛ بلکه تنها ظاهر امر را می‌­بینند! بسیار شیرین به نظر می­‌رسد وقتی می‌­خوانید که او شش ماه وقت گذاشته تا یک قهرمان بوکس چینی شود یا یک سال را به یادگرفتن تانگو در بوینس ­آیرس گذرانده؛ اما او در ابتدا تجارتی آفریده که جریان درآمد دائم به سویش برقرار باشد؛ قبل از آن که زندگی پر از ماجراهای بی‌­پایانش را آغاز کند! من پردرآمدترین فرد در کمپانی‌­ام هستم و همان نوع زندگی را دارم که Timothy در کتابش درباره‌­اش صحبت می‌کند. درآمد من فوق­العاده است. مقدار قابل توجهی از آن، درآمدی است که هم­ اکنون وقتی را از من نمی‌­گیرد و من می­‌توانم تمام زمانم را روی تیم Softballم بگذارم. ولی حقیقت این است: من هنوز دارم چیزی را فدا می‌­کنم. هنوز قربانی می‌­دهم! نه به خاطر آن که نیاز دارم؛ بلکه چنین انتخاب کرده­‌ا‌م! به خاطر آن­که می‌­خواهم «درآمد بدون صرف زمان» خودم را حتی بیشتر کنم! بالاسری من تمام فیلم­های مطرح را به محض اکران شدن می‌­بیند. او حداقل 5 برنامه تلویزیونی را مرتب می‌­بیند. من اکثر آن­ها را از دست می­‌دهم یا طی سفر هوایی، در هواپیما، چند ماه بعد آن­ها را می‌­بینم. لیدر ارشد بالاسری من، بیش از من به تعطیلات می‌­رود. حتی احتمالا شما نیز بیش از من به سفرهای تفریحی می‌­روید! من هم می‌­توانم این کارها را انجام دهم و از آن­ها لذت هم می‌­برم؛ ولی ترجیح می­‌دهم فعلا آن­ها را فدا کنم تا خودم را در آینده در موقعیت بهتری قرار دهم. اشتباه نگیرید! من هم کارهای لذت­بخش انجام می‌­دهم. من هم به تماشای اولین اکران «جنگ ستارگان» یا «ماتریکس» در نیمه ­شب می­‌روم. من هم وقتی یک کتاب هری پاتر جدید بیرون می‌­­آید، مانند خیلی­ها تمام شب را بیدار می‌­مانم و آن را می‌خوانم. (حتی می­توانید تصور کنید که من دیشب چنین کرده‌­ام!) من بی هیچ پشیمانی، یک سخنرانی 50 هزار دلاری را لغو می­‌کنم چرا که با مسابقه تیم Softballم همزمان شده‌­است! وقتی صحبت چیزی است که مرا واقعا هیجان‌­زده می‌­کند، من انجامش می‌­دهم؛ ولی من می‌­توانم چنین کنم به خاطر آن که قبلا چیزی را فدا کرده­‌ا‌م! وقتی که من کارم را شروع کردم، بسیاری از روزها نمی‌­توانستم به کلیسا بروم؛ ولی امروز در بعضی یکشنبه‌­ها مبلغ چکی که به کلیسا می‌­دهم مساوی مجموع 799 نفر دیگر حاضر در کلیساست! در آغاز کار، من ساعت­ها با یک اتومبیل درب و داغان در مسیرهای طولانی رانندگی و کار می­‌کردم؛ ولی امروز با جت اختصاصی درجه یک سفر می‌­کنم! شعار من این بود: «من امروز طوری کار می­‌کنم و کارهایی را می‌­کنم که دیگران نمی‌­کنند؛ بنابراین در آینده کارهایی را خواهم کرد که دیگران نمی‌­توانند!» می­‌د‌انید ... این شعار خیلی خوب جواب داد! «کاری را می­‌کنم که هیچ­کس نمی‌­کند تا در آینده کاری را بکنم که هیچ کس نمی‌­تواند!» شما چطور؟ آیا شما امروز چیزی را فدا می‌­کنید تا فردا، آزادی واقعی را برای شما به ارمغان بیاورد؟ یا شما صرفا به لذت­های آنی می‌­پردازید و از هیچ چیز صرف نظر نمی­‌کنید ... که در نتیجه برای همیشه ناچار خواهید بود به سختی کار کنید؟ به این سؤال به طور جدی فکر کنید ... چه چیزی را فدا می‌­کنید تا آزادی مالی به دست آورید؟ و خودتان را در هر 7 چیزی که ما در این سری درس­ها درباره­‌اش صحبت کردیم یک بار دیگر ارزیابی کنید:

Posture
Event
Consistency
Commitment
Image
Personal Development

Sacrifice
کدامیک از این هفت ویژگی را به درستی به کار می‌گیرید؟ به خاطر داشته­ باشید که افراد درجه یک در این تجارت، از هر هفت ویژگی استفاده می‌­کنند. خودتان را صادقانه ارزیابی کنید؛ آن­گاه خواهید دانست که در کجاها ضعیف هستید و باید روی آن­ها کار کنید.


شاد باشید.

زندگینامه الهام درک بانوی موفق ایرانی

بانوی جوان ایرانی خانم ((اِلهام دریک)) 20 سال قبل به امریکا مهاجرت کرد او در همان ابتدای جوانی به استعداد و علاقه خود در فن بیان و سخنوری پی برد ، او علاقه خود را دنبال کرد تا اینکه به یک سخنران فعال و ساعی ، با قدرت انتقال بسیار بالا تبدیل شد.

 

او خود را در کار تجارت با استعداد ، زرنگ و باهوش نشان داد و توانست وارد تجارت بازاریابی شبکه ای شود.
پیوسته و بدون وقفه به جلو حرکت می کرد و در حال پیشرفت بود.
او همواره در صحنه های تجاری حضور داشت چرا که به یک سخنگوی کاملاً حرفه ای و جسور تبدیل شده بود و با توجه به داشتن این تخصص در بسیاری از تجارتها، موفقیتهایی را از آن خود کرد.
و زمانی که بعنوان پردرآمدترین فرد در یکی از شرکتهای این صنعت درخشید Brave Heart Productions را تأسیس کرد و بدنبال این پیشرفتها به تحصیل هم ادامه داد و توانست مدرک دکترا را اخذ کند و به پیروزی و موفقیت بی حد و اندازه ای در کار و زندگی خود برسد.
در پی کسب این موفقیتها ، راهنما و مشوقی برای مردان و زنان در گرداگرد کره زمین شد.
شاید در ذهن همه ما این سؤال نقش بسته باشد:
یک خانم جوان چطور می تواند با لهجه و زبان انگلیسی نه چندان قوی به امریکا مهاجرت کند , ثروتمند شود؟ به درجه دکترا برسد ؟ بهترین سخنور و یک مربی حاذق و موفق شود؟؟
او خواست و توانست !
اِلی دریک، با بزرگانی همچون
"Denis Waitley ", "M"ark Victor Hanson" , "Jim Rohn
به روی صحنه رفت و همانند آنان درخشید .
و بار دیگر این موفقیت را بر روی صحنه با
Arthur Joseph , Jeffrey Combs , Jerry Clark , Les Brown ,T.Harv Eker سهیم شد.
بسیاری از افراد وجود اِلی دریک را یک نیاز می دانند، زیرا پیامهای او برای آنها مفید و کاربردی است .
او با آموزش صحیح توانسته دگرگونی و تحولی را در قدرت و اختیارات مردان وزنان بوجود آورد.
خانم دریک ، پیامهای آموزشی در رابطه با گسترش مال و دارایی برای مدیران اجرایی ارائه داده اند
و بعنوان راهنما و پشتیبانی قوی برای صاحبان تجارتهای رو به رشد پیامی دارند... پیامشان به آنها اینست که :
"خودشان را باور داشته باشند و در ابتدا در مسیر موفقیت گام بردارند و به جستجوی هدفشان در راه موفقیت و توانگری بپردازند ".
او صمیمانه آماده ارائه دادن و نشان دادن مسیرهای موفقیت به افراد مشتاق می باشد...
خب ، okeyyyyyy ، صبح بخير !! يا ظهر شده !!!؟؟ خب ، اين اولين باره كه من روي سن هستم و دارم فارسي صحبت ميكنم ، بنابراين يه كم عصبي هستم ، اما مهم نيست ، I'm sure

خب ، اجازه بديد از داستان خودم شروع كنم ...

من 17 سال پيش از ايران رفتم امريكا ، ما در ايران يه خانواده متوسطي بوديم ،اوايل تو تهران زندگي ميكرديم و بعداً در منطقه كلارك كرج ، دوره دبستان در كرج بودم ، اما دوره راهنمايي مادرم گفت كه مدرسه برم تهران ، بنابراين صبحها با مادرم 3-4 كيلومتري پياده ميومديم لب جاده تا با اتوبوس بريم تهران ، كه احساس ميكنم خيلي طول ميكشيد ، چون از ساعت 5 صبح از خونه ميومديم بيرون . تهران ميرفتم يه مدرسه كه فكر ميكنم اول اسمش بود روش نو و بعد شد نور ...

خلاصه صبحها كه ميومديم تا لب جاده ، من حوصله ام سر ميرفت، پدرم يه ديكشنري قديمي ايراني – آمريكايي داشت ، اين ديكشنري رو من شبهاي قبلش باز ميكردم و يك كلمه كه آسون باشه انتخاب ميكردم ... مثل "كتاب" – " book " يا مثلاً "روز" – "day" يا مثلاً "خورشيد"- "sun" و صبحها كه ميومديم بالا تا سوار اتوبوس بشيم ، من اين كلمه روهي پيش خودم تكرار ميكردم ، نميدونم چرا ... اما از اون موقعي كه بچه بودم ، دوست داشتم به خودم انگليسي ياد بدم ، براي همين ميومدم با خودم تكرار ميكردم B.O.O.K يعني كتاب و اينطوري هر روز يه كلمه اي به خودم ياد ميدادم .... حالا الان كه تو آمريكا صحبت ميكنم ، شنونده ها خيلي ميخندن ، وقتي بهشون ميگم كه : كلمه اي كه برام سخت ترين كلمه بود ، كلمه "table" بود ، " ميز" براي اينكه وقتي حروفشو از هم جدا ميكردم ، نمي فهميدم چرا "T,A,B,L,E" هست ، ميگفتم بايد " T,A,B,E,L" باشه ! " تيبل ه" ... " تبله " كه نيست !!! ... بعد هي پيش خودم ميگفتم اينها اشتباه كردن ... وقتي رفتم آمريكا بهشون ميگم كه اشتباه كردين !!!!

خلاصه من رفتم دبيرستان و بعد پدرم گفت ما ميخواهيم تو بري دانشگاه و ميخواهيم سعي كنيم بريم آمريكا ... اما هيچ آشنا و فاميلي هم تو آمريكا نداشتيم ... كه فكر ميكنم سال دوم دبيرستان بودم كه پدرم رفت قبرس كه بتونه ويزاي آمريكا رو بگيره ، كه اولين بار نتونست بگيره و 2-3 ماه بعد رفت و انگار كه خواست خدا بود و بهش ويزا دادند ...

خلاصه پدرم رفت و چون وضع ماليمون خوب نبود ، هر چي داشتيم پدرم داده بود به وكيل كه كارمونو راه بندازه ... ما فكر ميكرديم 3-4 ماه بعد ما هم ميريم ، اما 3-4 ماه شد 7-8 ماه و 10-12 ماه و خلاصه 18 ماه طول كشيد و هيچ خبري نشد .

تا اينكه يادمه يه روز مامانم با تلفن داشت با پدرم صحبت ميكرد و ميگفت پس چقدر طول ميكشه ؟ پدرم انگار گفته بود كه معلوم نيست و وكيلها هم ميگن نميدونيم و ممكنه 3سال ،4سال طول بكشه ... مامانم گفت : تو كه رفتي قبرس ويزا گرفتي ، بذار من هم اين دو تا بچه رو بردارم برم دبي، ببينيم چي ميشه ؟

بابام داد و بيداد كه : از اين حرفها نزن ، مگه ديوونه شدين!؟ به شما سه تا كه ويزا نيمدن كه !؟ اصلاً اين كار رو نكنين .

مامانم هم گفت : ببين ، من تصميم خودمو گرفتم ، اگه ميخواهي جلومو بگيري ، پاشو بيا تهران!

خلاصه ما اومديم دبي و شب تو يه هتل كوچيك بوديم ، مامانم هم Application ها رو از سفارت گرفت و به من گفت : بيا اينها رو پر كن، تو انگليسيت خوبه ! حالا جالبه موقعهايي كه ما از كرج ميومديم تهران و من تو راه با خودم انگليسي كار ميكردم ، مامانم ميگفت چي داري با خودت ميگي؟ مگه ديوونه شدي !؟

خلاصه من اونارو با كمك ديكشنري پر كردم و فردا صبح ساعت 4 صبح بايد ميرفتيم سفارت آمريكا ... جالبه كه هر كي ميشنيد كه ما 3 تايي اومديم ويزا بگيريم ، بهمون ميخنديد !

ما خيلي زود رفتيم سفارت و فكر كرديم از نفرات اول هستيم ، ولي يه 400-500 نفري جلوي ما بودن!

خلاصه ساعت 7 صبح در باز شد و مردم رو صدا ميكردن و اكثر آدمها ويزاشون ok نميشد .

ما ديگه تقريباً نااميد نشسته بوديم كه حدود 1 بعدازظهر شماره ما رو صدا كردن!

مامانم داشت دنبال يه مترجم ميگشت كه بياد و برامون حرف بزنه ،اما ‌اون لحظه يه احساس خاصي در درونم داشتم كه انگاري بهم ميگفت " تو حرف بزن"

كه به مامانم گفتم من خودم حرف ميزنم ! كه اول گفت : حالا 4 تا كلمه انگليسي به خودت ياد دادي ، ميخواهي تو حرف بزني !؟ ... كه خلاصه قبول كرد و رفتيم داخل و من با يه لهجه شيكسته اي شروع كردم به حرف زدن ! اون طرف هم شروع كرد از من سؤال كردن و 99درصد سؤالهايي كه از من ميكرد ، من بهش نگاه ميكردم و ميگفتم : Repeat Please !

خلاصه من جوابهاي خاصي بهش ندادم ! تا اينكه گفت : باشه ، پاسپورتهاتونو بذارين اينجا ، ساعت 6 بيائين بهتون ويزا ميديم ! همينطوري ! خلاصه ما كه داشتيم از سفارت ميومديم بيرون ، گريه مون هم گرفته بود و يه 50-60 نفري دورمونو گرفته بودن و هي ميپرسيدن " چي گفتين؟ چقدر پول دادين ؟ و از اين سؤالها ..

خلاصه برگشتيم ايران و مامانم همه چيزو فروخت و يه ماه بعدش رفتيم فلوريدا !

و اون لحظه اي كه پياده شديم از هواپيما تو آمريكا ، من خودمو نگاه كردم ، مامانمو نگاه كردم ، برادرمو نگاه كردم ، ديدم يه ساك كوچولو دست منِه ، يه ساك كوچولو دست مامانم و برادرم هم هيچي نداشت ، گفتم ببين ، با چه " بار سبك " و " اميد بزرگي" داريم وارد اين كشور ميشيم !!!خيلي برام جالب بود!

بعد بابامو بعد 18 - 19 ماه ديديم و سوار ماشين شديم ، تا جايي هم كه برامون آپارتمان گرفته بود ،‌ يك ساعت رانندگي بود ، تو اين يك ساعت من فكر ميكردم بابام برام كادو داره ، خيلي وقته منو نديده و كلي مهربون و خوشحال و اينا .... اما اونقدر بهش فشار اومده بود ، اصلاً گريه ميكرد وقتي باهامون حرف ميزد ، كه واسه ما هم يه كم سنگين و سخت بود ... اما يه جايي وسط جاده زد كنار و ايستاد و برگشت تو چشاي من نگاه كرد و با يه حالت خيلي نصيحت گونه اي بهم گفت : "ببين ، ازاين پلي كه الان گذشتي و اومدي اينجا ، برگرد و اون پل رو بشكن ، چون تو اين كشور خيلي بهت فشار ميآد ، اونطور كه از آمريكا شنيدي ، اونطور نيست ، بايد خيلي كار كني و بدون كه آرزو و هدف و اميدت به اندازه كافي بزرگ هست ، ميتوني موفق بشي"

خلاصه زندگيمون شروع شد و پدر و مادرم از قبل اينكه بريم بهم گفته بودن كه : ما داريم تو رو ميبريم آمريكا ، ما داريم سخت كار ميكنيم كه تو " دكتر" بشي ، براي اينكه تو بازنشستگي ما هستي ، ما بايد به همه خانوادمون و فاميلمون بگيم كه تو موفق شدي و افتخار ما بشي"

و من فكر كردم كه ok ، چرا كه نه ؟ دكتر شدن بهترين چيزه و ... بنابراين شروع كردم برم دانشگاه كه دكتر بشم و خيلي هم برام سخت بود ، چون بايد انگليسيم خيلي بهتر ميشد و محيط اونجا براي كسي كه از خارج ، بخصوص ايران ميآد ، اولش سخته .

اما يه داستان بامزه براتون بگم...

تقريباً يه 1 ماهي بود كه اونجا ميرفتم مدرسه ، كلاس 12 . يه روزصبح اومدم و داشتم ميرفتم سمت ايستگاه اتوبوس مدرسه ، كه يه صف بزرگ از بچه هاي دبيرستاني بود ، بچه هاي 17-18 ساله آمريكايي كه خيلي هم مغرورن ، همينطوري داشتم راه ميرفتم ، كه يهو يه دونه سگ پاپي كوچولوي سفيد و خيلي خوشگل ، از يه خونه اي اومد بيرون ، من تا ديدمش ترسيدم ( چون اون موقعها تو ايران سگ نديده بودم ) شروع كردم به دويدن ، سگه هم فكر كرد من دارم ميدوم كه باهاش بازي كنم ، شروع كرد دنبال من دويدن و هاپ هاپ كردن ، من هم شروع كردم به دويدن و جيغ زدن و دور خودم چرخيدن و ... آآآي ... خلاصه فارسي و انگليسي قاطي ...و خلاصه صاحب اين سگه اومد از خونه بيرون و داد زد كه " اون باهات كاري نداره و ميخواد فقط باهات بازي كنه ..." اومد نزديك من كه اون سگه رو بگيره ، من يقه اون زنه رو گرفتم ، شروع كردم زنه رو دور خودم چرخوندن ... تصور كنين من دارم ميچرخم ، زنه با يقه دست من ، سگه هم پشت زنه !! خلاصه آقا ... هي داد و بيداد ... و خودمو بالاخره انداختم روي كاپوت يه ماشين ، خيلي ترسيده بودم ، واقعاً دهاتيه دهاتي!!! بعد بالاخره زنه ، سگه رو گرفت و من از رو كاپوت ماشين اومدم پايين و... پيش خودم تموم شد و رفت ، يهو برگشتم به سمت ايستگاه اتوبوس ، ديدم همشون روي زمين هستن ، دارن ميخندن ، ديگه دل درد گرفته بودن از خنده ! ....

بهشون نگاه كردم ، برگشتم پشت سرمو نگاه كردم ، پيش خودم گفتم اصلاً برگردم ، ميگم اصلاً مدرسه كه نميرم كه هيچي ... اصلاً منو برگردونين ايران !!!!

بعد پيش خودم گفتم الان اگه برگردم ، فردا برام سخت تره كه بيام اينا رو ببينم ، خب ، همون موقع يه كم شونه هامو صاف كردم و خلاصه رفتم تو صف ..... اما اينا تا آخر سال ، مخصوصاً چند تا از اين پسرها ، هر وقت منو تو دبيرستان يا هر جاي ديگه ميديدن ، هي هاپ هاپ ميكردن و ميخنديدن !!! ....

خلاصه اينها منو حسابي قوي كردن ، چون من اينو تو آمريكا هميشه ميگم كه " چيزي كه تو رو نميكشه ، تو رو قوي تر ميكنه "

بنابراين اين قضيه منو نكشت ، اما قويترم كرد و الان كه تو آمريكا سخنراني ميكنم ، اين داستانو وقتي ميگم ، آخرش ميگم اگه ميون شما آقايون كسي از اون پسرها بود كه هاپ هاپ ميكرد و منو مسخره ميكرد ، ميخوام بگم كه من بخشيدمتون ! هيچ مسئله اي نيست .

خلاصه رفتم دانشگاه كه دكتر بشم ، اما خوب يادمه 3 سال قبل از اينكه از دانشگاه فارغ التحصيل بشم ، يه روز نشسته بودم توي آتلانتا و استاد داشت درباره مطب حرف ميزد ، كه تو آمريكا مطب زدن چه مسائلي داره و اينكه هر چقدر مطبت شلوغتر بشه ، چقدر مريضها بيشتر صاحبت ميشن ، براي اينكه ديگه وقتي براي خودت نداري و اينا ...

اون لحظه بود كه پيش خودم يه احساسي داشتم ، پيش خودم گفتم :" ببينم ، من دارم براي خودم دكتر ميشم ؟! يا دارم براي پدر و مادرم دكتر ميشم؟! "

و اون لحظه كه داشتم اين فكرها رو ميكردم ، يه هو دلم ريخت كه " اين فكرها چيه ميكني؟!" و اون لحظه ، واقعاً احساسم اين بود كه من دارم براي پدر و مادرم دكتر ميشم ، نه واسه خودم!

[ همونطوري كه تو اين سمينار بهتون ميگم ، هر فكري كه آدم ميكنه ، اين فكر تبديل به احساس ميشه ، و اين احساس تبديل به نيت ميشه توي طبيعت ، و بعد اون نيت وارد زندگي آدم ميشه ]
بنابراين اون احساسي كه من داشتم ، تبديل به يه نيتي شد كه من يه كسي رو پيدا كردم ... حالا بذارين اين داستانو براتون بگم ....

3-4 روز بعد از اينكه من اين احساس رو داشتم ، يك روز ، يكي از دوستام منو رسوند خونه ، من اون موقع ، 3 سال قبل از اينكه از دانشگاه فارغ التحصيل بشم ، هنوز خودم ماشين نداشتم.

‌پدر و مادرم سخت كار كرده بودن تو اين چند سال ، هر كدوم 2-3 تا شغل مختلف داشتن و پولي كه در ساعت ميگرفتن ، زير حد متوسط درآمدها تو آمريكا بود و واقعاً كارهايي كه هيچ وقت فكرش رو هم نميكردن و امكان نداشت تو ايران انجام بدن ، تو آمريكا كردن و بعضي وقتها كه من بهشون نگاه ميكردم ، ميديدم چه احساس سنگيني روي شونه هاي من هست ، حتي يادمه يه روز مامانم از سر كار اومد خونه ، اون موقع ها ميرفت خونه مردم رو تميز ميكرد !! ( من نميدونم براي شما راحت هست يا نه ، اما براي من مهم نيست كه از مسائل گذشته ام حرف بزنم )

مامانم يكي از كارهايي كه اون موقع ميكرد ، ميرفت خونه هاي مردم و راه پله ها و اينا رو تميز ميكرد و قدش هم خيلي كوچيكه ، يادمه يه روز اومد خونه و توي آشپزخونه كه رفت سراغ يخچال ، همينطوري يه هو افتاد رو زمين و شروع كرد به گريه و ... ( دارم احساساتي هم ميشم ...) و گفت : خدايا ، نميدونم اين كاري كه كردم ، درست بود يا نه !؟ ولي ديگه دست توئه بقيه اش .

وقتي اينو من ميديدم ، ميگفتم الان كه كاري نميتونم بكنم ، تنها كاري كه ميتونم بكنم ، اينه كه خوب درس بخونم ، برم دانشگاه دكتر بشم و اينا به من افتخار كنن و به همه بگن كه ما اومديم اينجا و كارمون درست شد .

ولي ... برگرديم به اون روز .... اون روز وقتي دوستم منو آورد خونه ، داشت از من خداحافظي ميكرد كه يكي از همسايه هامون كه تا روز قبلش ، يه ماشين خيلي كهنه داشت ، وارد آپارتمان شد با يه ماشين خيلي جديد و من چون ماشين نداشتم ، توجه ام رو جلب كرد ، همينطور كه داشتم نگاه ميكردم ، ديدم يه تابلويي روي شيشه پشت ماشينشه و روي اون تابلو نوشته كه : من تو يه شركتي هستم كه به من اين شانس رو داده كه بتونم پول بسازم و زندگيم عوض بشه و اين هم ماشين نوئه منه ، اگه ميخواهي بدوني كه من تو چه شركتي هستم ، به من زنگ بزن .

من پيش خودم گفتم : جريان چيه ؟ تو آمريكا ماشين مجاني ميدن ؟ پس چرا من نميدونم ؟!

خلاصه وقتي دوستم رفت ، من ديگه به اون خانم زنگ نزدم ، يه راست رفتم دم خونشو در زدم ، هي در زدم ، درو وا نكرد ، هي در زدم .... بالاخره بعد از 3-4 دقيقه در رو باز كرد و با يه اخلاق تندي گفت : چي ميخواهي؟!

من گفتم : اين چيزي كه پشت ماشينت زدي ، جريان چيه ؟

گفت : آآآه ه ه ... يه دقيقه واستا ، رفت تو خونه و اومد يه دونه نوار ويدئويي بهم داد و گفت : اينو بايد نگاه كني و بعد من بهت زنگ ميزنم .

ولي قبل از اينكه اونو نگاه كنم ، زنگ زدم به اون دوستم كه اتفاقاً ايراني هم بود و بهش ماجرا رو گفتم كه دوستم كاري كرد كه تو آمريكا بهش ميگن " Dream Stealer " يعني كسي كه آرزوتو ازت ميدزده ... و اون بهم گفت كه : اصلاً اين كار رو نكني ها ! اصلاً نگاه نكن ! مگه تو نميخواهي دكتر بشي ؟! مگه تو ميخواهي بري فروشنده بشي ؟! اصلاً نگاه نكن !

و من به اون ويدئو نگاه نكردم ... ولي اين خانم هي بهم زنگ زد و پيغام گذاشت ، ...

2 دفعه ، 3 دفعه ، 4 ، 5 .... ديگه منو ديوونه كرد ... گفتم بذار من اين ويدئو رو نگاه كنم ، كه فقط بهش بگم : بابا نميخوام ، نگاه كردم ، اما نميخوام ... يادمه ويدئو رو گذاشتم و نشستم كه ببينم ، داشتم كيك ميخوردم با شير و اصلاً هم توجهي به ويدئو نميكردم ، همينطور كه داشتم كيك و شير ميخوردم ، يه چيزايي شنيدم ، كه مردم داشتن حرف ميزدن ... كه مثلاً " من زندگيم تو اين 2-3 سال اخير عوض شده ، من ... دكتر بودم ، اما ديگه پزشكي نميكنم ، من وكيل بودم ، ديگه وكالت نميكنم ، و من ... مثلاً هيچكاره بودم و الان ميليونر شدم ... "

همينطور كه ميگفت ، من توجهم از شير اومد به تلويزيون و همينطور شير داشت از چونه ام ميريخت پائين !!! پيش خودم ميگفتم : چي ميگن اينا ؟! ... اصلاً نمي فهميدم كه منظورشون چيه و من بايد چيكار بكنم ، ولي اون احساسي كه توي دانشگاه چند روز پيش داشتم و از خودم ميپرسيدم كه آيا واقعاً پزشكي مال منه يا مال پدر و مادرمه ؟! و اگه مال منه ، چرا اون احساس " Burning Desire " ... اون احساس خواستن با عشق در من نيست ؟! ... ولي موقعي كه داشتم به اين ويدئو نگاه ميكردم و به حرفهاي مردم گوش ميكردم ، يهو اون احساس عشق رو در خودم كردم ، اين احساس توجه منو جلب كرد ، پيش خودم گفتم : من كه نميدونم اين كار چيه ؟ اما اگه اينا ميتونن بكنن ، شايد من هم بتونم بكنم !

رفتم به اون خانمه گفتم : ببين من نميدونم جريان چيه ، 90 درصدش هم نفهميدم ، ولي ميتونم join كنم ؟

گفت : sure ، حتماً .... خلاصه رفتم sign كردم و اومدم تو كار

اولين جلسه معرفي رو هم رفتم و ديدم كم ميفهمم و دفعه دوم يه كوچولو بيشتر فهميدم و ... خلاصه فهميدم كه آره ... اين نتورك ماركتينگه ... و شروع كردم به ياد گرفتن ... اما برعكس خيليها كه تو آمريكا وارد نتورك ماركتينگ شدن و تو همون 6 ماه اول خيلي موفق شدن ، من 6 ماه اول موفق نشدم ، سال اول موفق نشدم ، سال دوم هم ...اي خيلي موفق نشدم ، سال سوم يواش يواش شروع كردم به موفق شدن ....

ولي اتفاق مهمي كه تا سال سوم برام افتاد ، با اينكه پول زيادي نساخته بودم ، اما مغز و فكرم شروع كرد به عوض شدن ...احساساتم قوي تر شدن ، هي رفتم تو سمينارها و مردم رو ديدم.

اولين بار يادمه كه ميخواستم برم به سمينار ، تو شيكاگو بود ، من تو آتلانتا بودم ، وضع مالي ام اصلاً خوب نبود و همين خانم بهم زنگ زد كه اولين ميتينگ بزرگ ما تو شيكاگوئه و تو هم بايد بيايي و مثلاً اينقدر هم پول سمينار ميشه . .. ديدم يه 1500-1600 دلاري ميشه ، گفتم : من فكر نكنم بتونم بيام ، به من گفت : گوش كن ببين چي ميگم ، اگه ميخواهي تو اين بيزينس موفق باشي ، بايد coach able " " باشي ، يعني بايد خوب گوش كني و دانش آموز خوبي باشي ...

اگه كسي كه تو اين كار موفق شده و بهت ميگه بايد اين كار رو بكني ، بايد خوب گوش كني ... 2 تا انتخاب داري ، ميتوني دانش آموز خوبي باشي و موفق بشي ، ميتوني دانش آموز خوبي نباشي و موفق نشي ...

گفتم : باشه ، دانش آموز خوبي ميشم ...

خلاصه يادمه تونستم برم شيكاگو ... كه حدود 4000 نفر اونجا بودن و من اون ته نشستم ....

اين داستان يادتون باشه ... تا من برگردم به ايران .... هيچ كس از اطرافيان ما سخنگو و سخنران نبوده تو ايران ... ولي يادمه تو دبستان كه بودم ، صبحها كه وا ميستاديم يكي ميومد مثلاً شعارها رو ميگفت و اينا ... يادمه يه روز كه تو صف ايستاده بوديم ، اون كسي كه بايد ميومد شعارها رو ميگفت ، نبود . بعد ناظممون گفت كه : كدوماتون ميخواهيد بيائيد امروز شعارها رو بگيد ؟ ... من اون موقع حدوداً 9 سالم بود ... تا اينو گفت ، دست من يهو رفت بالا ... يادمه كه هي به دستم نگاه ميكردم ، هي به خانمه نگاه ميكردم ... و از خودم ميپرسيدم كه من واقعاً الان اين كار رو كردم ؟! اصلاً باورم نميشد كه دستم بالا بود ، بعد رفتم بالا ... كه خوب يادم نيست چي گفتم ، اما يه احساسي در من بوجود اومد كه دوست داشتم اين حالت سخنراني رو ... بعد تو راهنمايي هم اين اتفاق افتاد ... و تو دبيرستان ديگه همه منو ميشناختن ... الهام هميشه اون بالا دكلمه ميگفت ... خلاصه من اين حالتها رو داشتم ، اما نميدونستم كه شايد اين حالتها يه نشونه اي باشه كه من در آينده بخوام سخنگويي كنم !

ولي اون روزي كه تو شيكاگو تو سالن نشسته بودم ، يه سخنران خيلي خوبي داشت صحبت ميكرد ... كه با يه مهارتي داشت سخنراني ميكرد كه من تموم موهاي بدنم سيخ شد ... و اون اولين لحظه اي بود كه يه چيزي به من الهام شد و خيلي اين الهام برام روشن بود كه .. : تو بايد اين كار رو بكني تا آخر عمرت !

ولي دو چيز تو ذهنم بود ، اول اينكه بايد انگليسيمو خيلي خوبتر كنم تا بتونم سخنراني كنم و دوم اينكه بايد موفق بشم ... خب ، فرض كن الان سخنگو هستم ، اما درباره چه موفقيتي ميخوام صحبت بكنم ؟! بايد موفق بشم تا بتونم بعداً درباره موفقيت خودم صحبت كنم و اينا ..

و اون لحظه بود كه اگر چه من قبلاً وارد اين كار شده بودم و امضاء داده بودم ، اما كارم ، كنارم بود ، من توش نبودم ، از نظر فكري و ظاهري و فيزيكي وارد شده بودم ، اما از لحاظ احساسي داخلش نبودم ، كنارش بودم ....

اون لحظه اي كه احساس كردم نتورك ماركتينگ ميتونه به من كمك كنه كه سخنگو بشم ، اون لحظه بود كه از نظر احساسي كاملاً وارد بيزينسم شدم و از اون زمان بود كه بيزينسم شروع كرد به عوض شدن ...

اون لحظه اي كه احساس كردم نتورك ماركتينگ ميتونه به من كمك كنه كه سخنگو بشم ، اون لحظه بود كه از نظر احساسي كاملاً وارد بيزينسم شدم و از اون زمان بود كه بيزينسم شروع كرد به عوض شدن ...

خيلي سريع شروع كرد به عوض شدن ...

سه سال بعد از ورودم به نتورك ماركتينگ ، از دانشگاه فارغ التحصيل شدم ، پدر و مادرم كلي خوشحال شده بودن كه : الهام دكتر شد ... واقعا ً ميخواستن بيان تو مطب من و زندگي كنن ، بابام ميخواست بياد درو ديوارها رو رنگ كنه ، ميخواست بياد در روي مريضهاي من باز كنه ، مامانم ميخواست بياد شيريني و باقلوا به همه تعارف كنه !! ... بنابراين همه اين سختيهايي كه كشيده بودن ، كه من شايد 3 روز طول بكشه تا بتونم پنجاه درصد اون سختيها رو براي شما بگم ، اونها خيلي منتظر بودن كه من بيام و بگم ok بريم مطب باز كنيم ... اما من تصميم گرفته بودم كه به پدر و مادرم برنامه ام رو بگم ، اومديم خونه ... منو بغل كردن ، بوسم كردن ... الي جون قربونت بريم ، بهت افتخار ميكنيم ، خيلي ممنون كه دكتر شدي ... مارو فلان كردي و ...

خلاصه ، گفتم بشينيد باهاتون كار دارم ... گفتم : ببينيد ، من تو اين 3 سالي كه تو نتورك ماركتينگ بودم ، ... يهو گفتن : ديگه حرف اين كار رو نزن لطفاً ! ديگه بسه ديگه ....

گفتم : حالا گوش كنين ، من تو اين 3 سال يه چيزايي ياد گرفتم ، چيزايي كه تو دانشگاه ياد نگرفتم ، چيزايي كه منو از لحاظ فكري ، احساسي و وجودي ، واقعاً تغييرم داده ... و با اينكه ميدونم پزشكي من ميتونه خيلي موفقيت برام بياره ... با اينكه ميدونم ميتونم خيلي به مريضهام كمك كنم ، ولي تو وجودم احساس ميكنم نمي خوام پزشك بشم .... ( ا ه ه ه ه ه) ... چشماشون باز شد ... يعني چي؟

گفتم : تصميم گرفتم به جاي اينكه برم هر روز مطب و مريض ببينم ، ميخوام نتورك ماركتينگ full time كار كنم ... اونا جدي نگرفتن ... گفتم : ببينين ! من خيلي از شما ممنون هستم كه منو آوردين آمريكا ... دوستون دارم ، دستتونو ميبوسم ، ولي گوش كنين ... من يه زندگي دارم ، و ياد گرفتم با اينكه شما ميخواهيد از من محافظت بكنين و با اينكه شما ميدونين كه بهترين چيز براي من چيه ، ولي احساس ميكنم كه الان به اندازه كافي قوي شدم كه خودم ميدونم بهترن چيز براي من چيه و احساس ميكنم كه بهترين چيز براي من پزشكي نيست ، ميخوام نتورك ماركتينگ full time کار كنم !

...... بذار اصلاً نگم بعد چي شد !!!! يه كلماتي گفتن كه اصلاً نميتونم ايجا بگم !!!! ... خلاصه ... داد و بيداد و .... گفتم : ببينين ، بهم يه كم وقت بديد ، برميگردم بهتون نشون ميدم ...

يادمه اولين باري كه برگشتم و يه چك 5000 دلاري ماهانه رو ساخته بودم ، بهشون نشون دادم و گفتم : ببينين ، من 5000 دلار در ماه ساختم ! .. گفتن : الي ! 5000 دلار ؟؟!!! آخه منشي تو ميتونه 5000 دلار در ماه بسازه تو مطبت !! تو مگه ديوونه اي ؟!! ... ما فكر كرديم بهت افتخار ميكنيم ؟!! آخه چي شدي ؟!! ....

گفتم : باشه ... برميگردم ... بعد از يه مدتي برگشتم و اولين چك 10000 دلاري رو بهشون نشون دادم ، گفتن : 10000 دلار الي ؟!! بعد نيست الي ! .... ولي تو دكتري !! آخه اين چيه ؟!! ... آخه ما فكر كرديم بهت افتخار ميكنيم ؟!! آخه چي شد ؟!! ... آخه ... تو كه ........!!!! تو كه گند زدي !!!

خلاصه گفتم برميگردم ... و يادمه اولي باري كه يه چك 20000 دلاري رو نشونشون دادم ، گفتن : الي ! راست ميگي ؟!! 20000 دلار؟! اين واقعاً ميتونه تو بانك نقد بشه ؟!! گفتم : آره ، مگه نديدين تا حالا!؟

گفتن : حالا بگو ببينيم ، چقدر درآمد داري تو اين كمپانيه ؟! گفتم : بابا ! محدوديت نداره كه ... هر چقدر كار كنم ، ميتونم ... مثلاً مثل پزشكي كه نيست كه من ديگه تا يه حدي .. ديگه نتونم و وقت نداشته باشم كه مريض ببينم ....

خلاصه ...، 25 هزار در ماه ديدن ، 30 هزار در ماه ديدن ، تقريباً ديگه وقتي 35 هزار در ماه ديدن ، ... اون لحظه رو كامل يادمه ... انگار اصلاً 2 تا آدمه ديگه بودن ... گفتن : الهام ! الهي ما قربونت بريم !! تو چقدر زرنگي !!! تو اصلاً ‌اين مغزتو از كي گرفتي ؟!!!

بعد بابام گفت : اين مغزت ، مغز منه !!! بعد مامانم گفت : برو بابا !!! اگه اين مغز تو بود كه الان داشت پزشكي ميكرد !!!!!

خلاصه .... زندگي من شروع كرد به عوض شدن ... البته ميگم من تو 3 سال اول خيلي مشكلات داشتم ... ولي يه چيزي كه ياد گرفته بودم و خيلي كمكم كرد اين بود كه .... Don’t quit"" ... يعني "ترك نكن" ، " تسليم نشو "

و بيشتر مردم تو نتورك ماركتينگ و در واقع در زندگي ، 1 اينچ قبل از موفقيت ترك ميكنن ، موقعي كه كار سخت ميشه ، درست 1 اينچ قبل از موفقيت ميگن : اين كه كار نميكنه و تركش ميكنن ...

و من اين رو شنيده بودم و هر وقت كه ناراحت و خسته ميشدم ، ميگفتم 1 اينچ ديگه مونده ، 1 اينچ ديگه مونده ...

كه به حدي رسيد كه خيلي موفق شدم توي بيزينسم و بيشتر از 100 هزار نفر اكتيو و فعال كه مينيموم بين 150 تا 200 دلار تو ماه خريد ميكردن ، تو گروهم بودن !

و خيلي از لحاظ مالي زندگيم شروع كرد به خوب شدن و ... و يواش يواش منو ميبردن و ميگفتن : بيا داستانتو بگو و اينطوري ديدم سخنگويي من هم يواش يواش داره ورزيده ميشه ...

بذارين يه قضيه اي رو براتون بگم ، اينو براي اين ميگم كه ميدونم نتورك تو ايران خيلي جوونه و مطمئن هستم كه خيلي هاتون اين احساس رو داريد تو خانواده هاتون ...

يادمه تقريباً 2 سال بعد از اينكه وارد نتورك ماركتينگ شده بودم ، يادمه پدرم رو برده بودم يه دكتر قلب ، كه قلبشو چك آپ كنه ... اون لحظه پدرم بهم گفت كه : ( اون هم چه جايي !!! تو دكتر قلب و در واقع روي زخمم نمك ريخت ..) بهم گفت : يه چيزي بهت بگم الهام ! من زنده يا مرده ، نميخوام به هيچ كس بگي كه نتورك ماركتينگ كار كردي !!

حالا من اون موقع هنوز موفق هم نبودم و اين مسئله خيلي برام سنگين بود و اون لحظه ، موقعي بود كه نزديك بود از نتورك ماركتينگ بيام بيرون ! آخه من پدرمو خيلي دوست دارم و پيش خودم احساس كردم كه : ول كن بابا !! ارزش نداره كه ...

ولي باز اون احساس در من بود كه من فقط يه زندگي دارم و اونو همونطور كه دوست دارم ، ميخوام ادامه بدم و بنابراين باز هم دنبال كارم رفتم ...

اينو ميگم ، چون چند سال پيش به پدر و مادرم گفتم : ديگه نميخواد كار كنين ، بسه ديگه ... بعد به مامانم گفتم : اگه از پسرم موقعي كه نيستم مواظبت كني ، موقعي كه من نيستم ، من 2-3 برابر حقوقت بهت ميدم ، گفت: باشه ... بعد به پدرم گفتم .... خلاصه .... من شروع كردم به خريد ساختمونهاي تجارتي ... بعد وقتي زنگ ميزدن كه مثلاً در شكسته يا فلان چيز خراب شده ، به پدرم ميگفتم : ميخواهي شما بري اين چيزها رو درست كني ؟ گفت : آره ، خيلي هم دوست دارم ، چرا كه نه ... خلاصه ... بعد براش يه ماشين هامر نو خريدم ، حالا سوار هامرش ميشه ، هر كي زنگ ميزنه ، ميره كار ها رو انجام ميده و .... حالا بهم ميگه : قربونت بريم ، چه زندگي درست كردي !!! ياد بده به همه كه quit نكنن ها‌!!!!

اين داستان رو خواستم بهتون بگم كه : توي نتورك ماركتينگ و تو هر بيزينسي ، آدم بايد بدونه كه وارد يه فشاري ميشه كه بايد تحمل كنه .... و بخصوص توي نتورك ماركتينگ بايد يه ماهيچه اي بسازي ... اين ماهيچه ، ماهيچه rejection"" هست ... ماهيچه " رد كردن و جواب نه شنيدن "

بايد تو هر بيزينسي و يخصوص در نتورك ماركتينگ ، اين ماهيچه خيلي بزرگ و گنده بشه ... هر چقدر كه اجازه بدي ، اين ماهيچه گنده تر بشه ، قوي تر و موفق تر ميشي ...

حالا چطوري اين ماهيچه گنده ميشه ؟ كسايي كه ميگن "yes" و ميآن تو كار ، اينا ماهيچه رو گنده نميكنن ، اما كسايي كه ميگن "no" و اين چيه تو ميگي ؟ برو با با و ....

اين چيزاست كه ماهيچه " rejection " رو گنده ميكنه و من اگه به شما بگم چقدر "no " گرفتم و چقدر " نه " شنيدم تو اين 10 سالي كه داشتم اين كار رو فول تايم انجام ميدادم ، باورتون شايد نشه ، اما هزاران "no" گرفتم !!

ولي با هر " نه " كه شنيدم ، به خودم اجازه دادم كه اين " نه " مثل يه پله اي باشه كه روش قدم بذارم و بيام بالاتر ... و به جاي اينكه در جواب " نه " ها بگم : ... واي ! اين چه آدم بديه !!!

به خودم گفتم : اين چه معلم خوبيه !! براي اينكه داره به من ياد ميده كه چطور ياد بگيرم كه چطور اينجا بايستم و نذارم كه اين " نه " منو بشكنه و اين موضوع واقعاً به من كمك كرد كه خيلي سريعتر بتونم قوي بشم !

يه موضوع ديگه اي هم كه ميخوام بگم اينكه ...

من بعد از دانشگاه هيچ وقت پزشكي نكردم و ميدونم كه اون دوستام كه با هم فارغ التحصيل شديم ، يك پنجم ، يك ششم و شايد هم بيشتر از اون ، از پولي كه من تو نتورك ماركتينگ ساختم ، پول نساختن . با اينكه خيلي هاشون هم موفق هستن تو كار خودشون ، يكي از دوستان نزديك ما كه تخصص بالايي هم داره ، جند وقت پيش تولد 40 سالگيش بود ، خانمش زنگ زد و ميخواست براي تولدش ما رو دعوت كنه ، اما من نميتونستم ، چون تو باهاما با " مارك ويكتور هنسن " ( نويسنده كتابهاي سوپ جوجه براي روح ) سخنراني داشتيم ، بهش گفتم : ببين ، من تو باهاما هستم ، ولي ما ميتونيم شما رو بياريم باهاما ، با بليط first class و پول هواپيما و هتلتونو بديم ، شما بيائيد اينجا و بعد از سخنراني ما ، تولد 40 سالگي تونو اينجا جشن بگيريم ، اونها هم قبول كردن و .. اومدن .

يادمه نشسته بوديم و داشتيم صحبت ميكرديم ، كه اون دوستم يه چيزي گفت كه واقعاً موهاي تنم سيخ شد ، گفت: من ميخوام فقط از تو تشكر كنم ، كه تو درباره نتورك ماركتينگ 5-6 دفعه گفتي و من هر بار گفتم "نه ! كار تو اشتباهه و كار من درسته ! ..." براي اينكه اگه به من نگفته بودي و من امروز وضع زندگي تو رو ميديدم ، از دستت خيلي ناراحت مي شدم ، ولي چون ميدونم كه تو به من 5-6 دفعه گفتي و من بهت گفتم نه ! پس تقصير خودم بوده !!!

اين رو هم خواستم بهتون بگم كه دفعه بعد اگه خواستين به كسي بگيد ، اين احتمال هم هست .

و خوبه كه براتون بگم ، 60 سال پيش وقتي نتورك ماركتينگ تو آمريكا شروع شد ، خيلي ها كه اون موقع شروع كردن و با مسائل خيلي زيادي دست و پنجه نرم كردن و با نتورك ماركتينگ باقي موندن – كه نتورك اون موقع هاي آمريكا مثل نتورك ماركتينگ الان در ايران مي مونه – اونهايي كه دوام آوردن و quit نكردن ، الان واقعاً جزيره هاي خودشونو دارن و از لحاظ مالي به يه حدي رسيدن كه ديگه دارن خدمتهاي مالي خيلي بزرگي به جامعه و دنيا ميكنن ، اينو ميگم ، چون ميدونم كه خيلي از مسائل تو ايران جديد هست و مسائل زيادي داريد و مردم هنوز عادت ندارند – البته تو آمريكا هم هنوز مردم عادت ندارند و شايد تو آمريكا خيلي بايد قوي تر باشي...

عدم کارکرد قانون جذب


  گاهی ممکن است کسی بگوید"من از موقعیتی که دارم احساس شادی نمی کنم .ممکن است وقتی به "آنجا " برسم، احساس بهتری داشته باشم، در "آنجا" جسم بیمار یا اضافه وزن نخواهم داشت ، یا در "آنجا" پول بیشتر یا روابط بهتری خواهم داشت."(منظور از "آنجا" خواسته و هدف شماست)

و ما می پرسیم :" چرا می خواهید به آنجا بروید؟"

اغلب پاسخ این است :" چون از "اینجا" بودن راضی نیستم."(منظور از "اینجا" وضعیت فعلی شماست)

آنگاه ما توضیح می دهیم بسیار مهم است که در مورد  باور "آنجا" بودن  و سعی درپیدا کردن جایگاه احساسی " آنجا" صحبت شود.چون تا وقتی کسی درباره احساساتی که در "آنجا" خواهد داشت صحبت نکند، ممکن نیست بتواند به " آنجا" برسد.

اگر شما عادت کرده اید که در مورد جایگاه اخیرتان صحبت کنید و بیندیشید ، به آسانی و ناگهانی نمی توانید ارتعاشاتتان را تغییر دهید و به چیزی کاملا متفاوت فکر کنید.

در واقع قانون جذب می گوید که شما نمی توانید به اندیشه هایی اجازه ورود دهید که با ارتعاشات جایگاهی که اخیراً داشته اید،بسیار متفاوت باشد. اما با کمی تلاش می توانید اندیشه هایتان را تغییر دهید.

با احساس بهتر میتوانید دیدگاهتان را تغییر دهید و به این ترتیب اندیشه های دیگری را پیدا کنید که ارتعاشات احساسی بهتری دارند – اما تغییر ارتعاشی معمولا به تدریج اتفاق می افتد.

در واقع تلاش مداوم در نافرمانی از قانون جذب و تلاش برای تغیییر ناگهانی ارتعاشات ، عاملی مهم در احساس یأسی است که عاقبت باعث می شود افراد نتیجه بگیرند که قادر به کنترل تجربیات زندگی خودشان نیستند.

فراتر از باور -استر و جری هیکس –ترجمه یلداقبادی

آیا کائنات مرا دوست میدارد؟

این سوالی اشتباه است. باید طور دیگری پرسیده شود، "آیا تو کائنات را دوست داری؟" زیرا کائنات یک شخص نیست. نمی تواند تو را دوست داشته باشد. مرکزی ندارد، یا که می توانی بگویی، "همه جا مرکز آن است." ولی پدیده ای غیرشخصی است. یک پدیده ی غیرشخصی چگونه می تواند تو را دوست داشته باشد؟

ولی وقتی تو عشق می ورزی، کائنات پاسخ می دهد - مطلقاٌ پاسخ می دهد. اگر یک قدم به سمت کائنات برداری، کائنات هزار و یک قدم به سمت تو می آید؛ ولی این یک پاسخ است.

باید درک کنید که لائوتزو چه می گوید: که طبیعت جهان هستی زنانه است. یک زن منتظر می ماند، هرگز کاری را شروع نمی کند. مرد است که باید برود و آغاز کند. مرد باید بیاید و اظهار عشق کند و خواستگاری کند و ترغیب کند. جهان هستی زنانه است - منتظر می ماند. این تویی که باید اظهار عشق کنی؛ تو باید از آن خواستگاری کنی، تو باید رابطه را آغاز کنی و آنگاه کائنات بر تو می بارد - به روش های بی نهایت می بارد و به راه های بی نهایت ارضاء می کند. درست مانند یک زن: وقتی او را ترغیب کردی او بطور عظیمی بارش می کند.


هیچ مردی نمی تواند مانند یک زن عاشق باشد. مرد همیشه یک عاشق ناتمام است: هرگز تمام وجودش در عشق نیست. یک زن کاملاٌ در عشق است، عشق تمام زندگیش است، هر نفسش است. ولی او منتظر می ماند. او هرگز آغازکننده نیست؛ هرگز تو را تعقیب نمی کند - و اگر زنی تو را تعقیب کرد - هرچقدر هم که زن زیبایی باشد - از او خواهی ترسید.به نظر زنانه نمی آید. او بسیار خشن خواهد بود و تمام زیبایی اش به زشتی بدل می گردد.

زن منفعل است. این واژه ی منفعل passive و انفعالpassivity را به یاد داشته باشید.

 

 

 

کائنات مادر است. همیشه بهتر است خداوند را "مادر" بخوانی تا "پدر". پدر زیاد با ربط نیست. کائنات مادر است: زنانه، در انتظار تو است - برای همیشه. همیشه در انتظار تو است - ولی این تو هستی که باید به در بکوبی. اگر در بزنی درخواهی یافت که بی درنگ به رویت باز می شود. ولی تو باید در بزنی. ولی اگر در نزنی به ایستادن کنار دروازه ادامه می دهی. جهان هستی آن را باز نخواهد کرد؛ او خشن نیست. حتی در عشق هم خشن نیست. برای همین است که می گویم پاسخ خواهد داد.

ولی سوال را اشتباه نپرس. نپرس که آیا کائنات مرا دوست دارد؟ کائنات را دوست بدار و درخواهی یافت که عشق تو چیزی نیست. کائنات به تو عشقی بی نهایت خواهد بخشید، عشق تو را با پاسخی بی نهایت برخواهد گرداند. ولی این یک پاسخ response است.

کائنات هرگز آغازکننده نیست؛ صبر می کند. و این زیباست که صبر می کند؛ وگرنه تمام زیبایی عشق ازبین می رفت.

ولی این سوال برمی خیزد، ربطی با ذهن شما دارد. ذهن انسان چنین عمل می کند: همیشه می پرسد، "آیا دیگری مرا دوست دارد؟" زن، همسر می پرسد، "آیا شوهرم مرا دوست دارد؟" مرد همیشه می پرسد، "آیا زنم، همسرم مرا دوست دارد؟" فرزندان به این فکر می کنند: "آیا پدر مرا دوست دارد؟ آیا مادر مرا دوست دارد؟" و والدین به این فکر می کنند که آیا فرزندان آنان را دوست دارند. شما همیشه در مورد دیگری سوال می کنید. یک سوال اشتباه می پرسی. در جهتی اشتباه حرکت می کنی. به دیوار برخورد خواهی کرد: دری نخواهی یافت. احساس آزردگی خواهی کرد، زیرا با دیوار برخورد خواهی کرد. خود همان شروع اشتباه است. باید همیشه بپرسی، "آیا زنم را دوست دارم؟"، "آیا شوهرم را دوست دارم؟"، "آیا فرزندانم را دوست دارم؟" " آیا پدرم را دوست دارم؟"، "آیا مادرم را دوست دارم؟" ولی همیشه از خودت شروع کن - آیا تو عشق می ورزی؟

و این است آن راز: اگر عاشق باشی، ناگهان می دانی که همه عاشق تو هستند. اگر عاشق زنت باشی، او تو را دوست خواهد داشت؛ اگر شوهر را دوست داشته باشی، او تو را دوست خواهد داشت. اگر فرزندانت را دوست داشته باشی، آنان تو را دوست خواهند داشت. شخصی که از دل خودش عشق بورزد از همه جا پاسخ دریافت می کند. عشق هرگز نمی تواند بی ثمر باشد. شکوفا خواهد شد.


ولی باید درست شروع کنی: در مسیر درست، وگرنه همه این سوال را دارند، "آیا دیگری مرا دوست دارد؟" و آن دیگری نیز همین سوال را دارد. آنوقت هیچکس عشق نمی ورزد، آنوقت عشق فقط یک افسانه می شود، آنوقت عشق از روی زمین ناپدید می گردد - چنین که شده است. عشق ازبین رفته است، فقط در شعر شاعران وجود دارد - افسانه ها و تخیلات و رویاها . هم اکنون واقعیت مطلقاٌ از عشق خالی است، زیرا با یک سوال خطا شروع کردی.

آن سوال را مانند یک بیماری ترک کن. آن را رها کن و از آن فرار کن و همیشه بپرس، "آیا من عشق می ورزم؟" و این یک کلید خواهد شد. با آن کلید می توانی هر دلی را باز کنی و با آن کلید، رفته رفته چنان هنرمندی می شوی که می توانی خود جهان هستی را با آن کلید بگشایی. آنوقت یک نیایش می شود. فقط اینطور بپرس، "آیا کائنات به تو دعا می کند؟" آنوقت به نظر احمقانه می آید: مسخره به نظر خواهد آمد: "آیا کائنات به تو نیایش می کند؟" آن را نخواهی پرسید؛ ولی نیایش چیزی نیست جز والاترین شکوفایی عشق.
تو به کائنات نیایش می کنی و آنوقت از همه جا نهرهای عشق را می یابی که به سمت تو جریان دارند. احساس ارضاشدن می کنی. کائنات خیلی دارد که به تو بدهد، ولی برای آن، تو باید باز باشی. و آن بازبودن فقط وقتی ممکن است که تو عشق بورزی: آنوقت باز می شوی. وگرنه بسته باقی خواهی ماند. و حتی کائنات نیز در برابر بسته بودن تو ناتوان است
.

آنتونی رابینز کیست؟

آنتونی یا تونی رابینز (Anthony or Tony Robbins) نویسنده و سخنران آمریکایی است، وی 29 فوریهآنتونی رابینز 1960 در شمال هالیوود در کالیفرنیا به دنیا آمد. شهرت عمده او به خاطر سلسله کتاب هایش در مورد موفقیت می باشد، مانند:

  • قدرت بی پایان یا توانایی نامحدود 1987  
  • به سوی کامیابی 1944  

آنتونی رابینز موفق ترین، مشهورترین و پرطرفدارترین نویسنده و سخنران انگیزشی در جهان است، هر چند که خود اصرار دارد به جای «سخنران انگیزشی»، «مربی منتهای کارآیی» نامیده شود.

او در مدت کوتاهی به بیشترین آرزوها و رویاهای جوانی خود جامه عمل پوشانید و توانست درآمد سالیانه خود را از 38 هزار دلار به بیش از یک میلیون دلار افزایش دهد.

آنتونی رابینز در 29 فوریه 1960 در شمال هالیوود، در خانواده ای فقیر به دنیا آمد، او در منطقه «آزوسا»ی لس آنجلس کودکی خود را پشت سر گذاشته و در دبیرستان «گلندورا» به تحصیل پرداخت، زمانی که او 7 ساله بود والدینش از هم جدا شدند، پس از گرفتن دیپلم متوسطه به کارهای گوناگونی شبیه ظرف شویی، کارگری و مستخدمی روی آورد.

در سنین بین 18 تا 22 سالگی در دفتر کار «جیم رون» به عنوان بازاریاب و مبلغ سمینارهای وی، شروع به کار کرد، تونی به عنوان بخشی از شرایط این شغل، تمام آثار مکتوب و صوتی جیم رون را خواند و گوش کرد، در این سال ها او در یک آپارتمان چهل متری در محله ای فقیرنشین زندگی می کرد، به گفته خودش ناچار بود ظرف های غذای خود را در وان حمام بشوید، گذشته از فقر مالی، بر اثر پرخوری و خوردن غذاهای چرب وزنش به 120کیلو رسید.

آنتونی رابینز در عین چاقی، تنبلی و فقر، آرزوهای جاه طلبانه ای داشت و در عالم خیال خود قصر زیبایی را کنار جنگلی بزرگ تصور می کرد، او سرانجام تصمیم گرفت برای رسیدن به آرزوهایش کمر همت بندد و  با چاقی اش مبارزه کند، به همین خاطر برای رسیدن به این هدف به مطالعه چند کتاب پرداخت، اما مطالب کتاب ها ضد و نقیض بود و خودش به این نتیجه رسید که با فکر سالم می توان بدنی سالم داشت، او توانست 15کیلوگرم در مدت دو ماه کم کند.

با وجود قد بلندش، می خواست تناسب اندام داشته باشد، او معتقد بود برای نظم بخشیدن به تفکرات باید به حفظ تناسب اندام اقدام کند، او به کلاس های روانشناسی رفت و با این علم آشنا شد، در سال 1984 شیوه های تازه روانشناسی را برای تعدادی از قهرمانان ورزشی مورد آزمایش قرار داد و دستمزدی دریافت کرد و به وضعیت زندگی فقیرانه اش سر و سامانی داد.

سپس نزد «جان گریندر» (یکی از پایه گذاران NLP به همراه ریچارد بندلر) اصول و روش های NLP - Neuro-Linguistic Programming را آموخت و به تدریس آنها پرداخت؛ گریندر، رابینز را تشویق کرد که به پدیدهٔ «راه رفتن بر آتش» بپردازد و رابینز با آموختن روش های روانی شرطی کردن ذهن برای این کار، شروع به ارایهٔ سمینارهایی کرد که در پایان آنها، تمام شرکت کنندگان با پای برهنه بر بستری از زغال گداخته راه می رفتند.

در نهایت رابینز علاقه خود را در زندگی پیدا کرد، او وارد رشته روانشناسی شده و سمینارها و سخنرانی های متعددی را در شهرهای مختلف برگزار کرد، او با شیوه های روان درمانی خاص خود، به برطرف کردن مشکلات مردم از قبیل ترس، افسردگی، یأس و نا امیدی پرداخت.

آنتونی رابینز در سال 1986 کتاب قدرت نامحدود را منتشر نمود، در همین سال با بکی رابینز ازدواج کرد، او برای بهبود عملکرد کارکنان ادارات، نکات روانشناسی مفیدی را بیان کرد و مشاوره افراد بزرگ دنیا را در دنیای علم عهده دار شد.

آنتونی رابینز علاقه زیادی به کمک به افراد دارد، او می خواهد جهان را برای زیستن، بهتر سازد، او سال هاست که بدون چشم داشت، نیرو و منابع خود را در اختیار نیازمندان گذاشته است، او در سال 1991 بنیادی غیرانتفاعی تأسیس کرد که هدفش کمک به کودکان عقب مانده و افراد بی خانمان، سالمندان و زندانیان است.

رابینز در سال 2001 از همسر اول خود جدا شد و کمی بعد با سِیج رابینز ازدواج کرد، او درباره جدا شدن از همسر اولش در گزارش تلویزیونی شبکه CNN گفت که پایان دادن به این ازدواج برایش بسیار دشوار بوده و طلاق گرفتن از بکی، سخت ترین تصمیم زندگی اش و به خاطر خود وی بوده است.

با گذشت سال ها، رابینز یافته های خودش را با NLP تلفیق کرد و روش جدیدی به نام  NAC - Neuro Associative Conditioning ارایه کرد؛ او همچنین پایه گذار «روانشناسی نیازهای انسانی» است و تا به حال روش های متعددی برای موفقیت در زمینه های مختلف ابداع کرده است که در کتاب ها، برنامه های صوتی و سمینارهایش ارایه می شود.

 

رابینز اکنون با همسر و دو فرزندش در «دلمای» کالیفرنیا در همان قصری که در رویاهایش می پروراند زندگی می کند، اما از کمک کردن به دیگران دریغ ندارد و چندین بنیاد خیریه و مؤسسه مشاوره رایگان تأسیس کرده است.

این متن بدون شک یکی از بهترین و مشهورترین متون موفقیت است، توصیه های خوب و قدرتمندی لابه لای این متن  وجود دارد. این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت همه ی ما نوشته شده است و تا بحال ده ها بار در سرتاسر جهان دست به دست شده است.

1- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید.

2- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید، برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند.

3- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که میخواهید نخوابید.

4- وقتی می گویید: دوستت دارم، منظورتان همین باشد.

5- وقتی می گویید: متاسفم، به چشمان شخص مقابل نگاه کنید.

6- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید.

7- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید.

8- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید، مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.

9- عمیقاً و با احساس عشق بورزید، ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی میکنید.

10- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید.

11- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید.

12- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید.

13- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید: چرا می خواهی این را بدانی؟

14- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ، مستلزم ریسک های بزرگ هستند.

15- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید: عافیت باشد.

16- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید.

17- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

18- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.

19- وقتی متوجه می شوید که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید.

20- وقتی تلفن را جواب میدهید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود.

21- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید.

22- یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند.

پایان.

متن صحبتهای پاتمن 2004


متن صحبتهای پاتمن 2004؛ چهار اصل مهم برای پایه گذاری یک نتورک- قسمت اول

 

تجربه من توی این 5 سال و سفرهای زیادی که رفتم در مورد این کار متوجه شدم که خود بخش آموزش از قسمتهای مختلفی تشکیل شده متدهای زیادی هستند و سردرگمی های زیادی وجود دارند .کتابهای مختلف می خونید .تو این 5 سال کنارleader های بزرگی بودم مثل جوزف بیسمارک vj ,…. کتابهای زیادی خوندم جلسات زیادی شرکت کردم .هر چه یاد گرفتم خلاصه کردم به یک متد 4 اصله.

تو 60 سال گذشته که صنعت network marketing از سال 1959 شروع شده ابزارهای زیادی وجود نداشت برای دریافت جریانی از اطلاعات. ولی الان هر کتابخانه که می رید یک بخش اختصاص بهnetwork marketing  وجود دارد که اطلاعات از a….z در آن وجود دارد ولی یه مشکل بزرگ وجود داره که filter در این مورد وجود ندارد که این متدها را استفاده کنید یا نه .کتاب می خونید اگه خوشتون بیاد اعمال میکنید بدون مشورت از leader هاتون که مشکل بزرگی به وجود می آورد. ولی قشنگی کار quest net  سادگی این کار است در طول 5 سال گذشته نخواستیم چیزی رو پیچیده کنیم. قصد ما فقط ساده سازی طرح است .(Simple to do)

من به جاهای زیادی رفتم تو این 5 سال و جلسات آموزشی برقرار کردم که اونها رو خلاصه کردم به 4 قسمت اصلی.

شما این 4 اصل مهم و پایه اصلی رو احتیاج دارید که یک network خوب بسازید .هر جا که می رفتم از من می پرسیدن راز موفقیت شما چی هست. مردم میگن تو سفر های زیادی می ری و ماشین و خونه خریدی. کلی درآمد ایجاد کردی همه می پرسن راز موفقیت شما چی هست ولی من هیچ جواب مستقیم نداشتم.

موفقیت ها در network marketing به چیزهای زیادی بستگی داره مثلا داشتن یک up line خوب، داشتن اطلاعات زیاد و داشتن ابزار آموزشی که استفاده می کنند و .... ولی اگر بخوام خلاصه کنم می رسیم به این مطلب که من network marketing رو از 23 سالگی شروع کردم تازه از مدرسه فارغ التحصیل شده بودم و تازه یک وکیل تازه کار بودم بعد به صورت 24 ساعته کار رو شروع کردم و اعتبار زیادی هم بین دوستانم نداشتم .خیلی جوون بودم و حلقه تاثیرپذیری خودم  شامل یکسری دانش آموز بود که سرمایه اولیه این کار را نداشتن. مبارزه سختی رو شروع کردم تو 5 سال گذشته بزرگترین ریسک زندگی خودم رو انجام دادم پر از ماجراجویی و یک سازمان بزرگ ساختم با برادرم و تیم جالبی از مردم و هر کسی که منو میبینه می پرسه راز موفقیت شما چیست .همه فکر می کنن راز موفقیت به مهارت بازاریابی یا قدرت بیان یا قدرت متقاعد ساختن مردم است. بعضی ها طرز لباس پوشیدن و ظاهر منو باعث موفقیت می دونن ولی باید بگم برای من پایه اصلی چیز دیگریست  اینو برای همه network marketer  ها بگم که باید این نکته رو خیلی جدی بگیرند. راز موفقیت من خیلی ساده است.

از 1999 تا 2004 راز موفقیت من این بوده که:

 

NEVER SWITCH OFF

خیلی ها می پرسن یعنی چیNEVER SWITCH OFF     

خیلی ها از network marketing شرکت های مختلف آمدن و می گن این صنعت جواب نمیده.network marketing  کار نمی کنه دیگه جواب نمی ده. میگن ما این کار رو شروع کردیم ولی شکست خوردیم. ما پول گذاشتیم 6 ما زحمت کشیدیم ولی شکست خوردیم.

اینو بگم اولین قانون طلایی صنعتnetwork marketing  : نمی تونید شکست بخورید.تو این صنعت شکست غیر ممکن است. تنها راه شکست تو این صنعت این است که بگذاریدش کنار. اگر متوقف بشید پولی در نمی آید اگه متوقف بشید شکست می خورید. خیلی ساده. خیلی از مردم 2 هفته کار میکنند با انگیزه و شور و حرارت و بعد از 2 هفته مرخصی میگیرن و بعد 2 هفته کار می کنن و بعد 6 ماه مرخصی و بعد از 11-12 ماه میگن این کار نمی کنه ولی فکر کنید در موردش. میتونید انتظار امپراطوری مولتی بیلیون و صنعت مولتی بیلیون و تیم مولتی بیلیونی از این شرکت داشته باشید با 2-3 هفته سخت کار کردن. اصلا معنی می ده. از هر زاویه نگاه کنید. حقیقت اینه که همه افرادی که در یک دوره مخصوصا در ابتدای کار اونها switch off  کردن و یک مرخصی گرفتن و تمرکز خود را از دست دادند. خصوصا در یک سال اول کار. مثلا عروسی نوه عمه همسایه بوده رفتن اونجا و برای 3 ماه قطع شدن یا کاری رو گرفتن و تمرکز از دست دادن. اگر از من بپرسید راز موفقیت من چی بوده از 1999 تا 2004 هرگز switch off نشدم تا امروز .quest net  رفته جز سیستم بدن من تو رگهام جاری هست و من switch off  نمی کنم من خیلی استعداد نداشتم اعتبار خاصی نداشتم خیلی آدم مردمی نبودم ولی این نکته مهم را داشتم . مصر بودم و پیوسته کار می کردم. هیچ وقت مرخصی نگرفتم و switch off  نکردم و این ساده ترین چیزی هست که باید بدونید در صنعت network marketing  خیلی از مردم یک ماه سخت کار می کنند و بعد یک مرخصی 3 ماه می گیرن و این اصلا معنی نداره .VJ  که LEADER  من هست مردی که توانست quest net  را از صفر به اینجا برساند و امروز یکی از بزرگترین شرکت های network marketing در دنیا باشد. به من گفت network marketing مثل هل دادن ماشین هست من مطمئن هستم شما ماشین هل دادین وقتی روشن نمی شه یا بنزین نداره .سخت ترین قسمت هل دادن ماشین اولش هست .خیلی سختی می کشین وقتی چند متر اول را هل می دین .به خاطر اینکه تمام وزن کار روی شماست. سختی می کشید هل می دین و هل می دین بعد از مدتی دیگه لازم نیست کار سختی انجام بدین چرخها راه میفتن و نیروی حرکت آنی است که به وجود می آید و شما انگشت میگذارید روی ماشین و با اون حرکت می کنید. به این سادگی. اونهایی که تا به حال ماشین هول ندادند به من اعتماد کنند این اتفاق می افته .ولی بسیاری از مردم که وارد این صنعت می شن شیوه متفاوت دارند. اونها ماشین رو 3 متر هول می دن بعد می ایستند باز هل می دن و می ایستن. مطمئن هستم هنوز به 10 متر نرسیده سکته می کنن. به خاطر آنکه هر وقت می ایستن می خوان دوباره را بندازن نیروی زیادی مصرف می کنن برای نیروی حرکت آنی. همیشه سخت ترین قسمت شروع کار است.

تجربه ای که من از leader  های بزرگ داشتم یاد گرفتم که اونها خیلی خوب شروع می کنن. هر کس تو این کار میاد خیلی start  خوبی میزنه. اونها هیجان دارن برای اینکه با یک شرکت جالب کار می کنن که خط محصولات خوب داره  و شروع می کنن به کار برای 3 هفته. همه کاری می کنن از آموزش و present  . روزی 25 دفعه به leader ها زنگ می زنن. ولی بعد از 3-4 هفته اکثرا مرخصی می گیرن و switch off  می کنند. می گن pathman  من باید برم 1 هفته کارامو انجام بدم .ولی به من اطمینان کنید. اگه تو این صنعت 1 هفته مرخصی ذهنی بگیرید برای شما 1 سال وقت می گیره تا برگردید. برای 3 هفته مرخصی بگیرید چندین ماه طول می کشه برگردید. برای اینکه نیروی حرکت آنی را از دست می دهید تا دوباره توی چرخه کار قرار بگیرید ولی اشتباه نکنید منظورم این نیست که 7 روز هفته کار کنید و بقیه کاراتون را بگذارید کنار. منظورم switch off  فیزیکی نیست .بیشتر مردم 7 روز کار نمی کنن ولی من میکنم. و هنوزم می کنم. تو خونمه من می تونم برم هر جایی و 7 روز هفته network marketing  کار کنم .ولی اگه از کسی که تازه وارد می شه بخواهید 7 روز هفته کار کنه اون شوکه می شه و انگیزشو از دست می ده چیزی که من می گم اینه که switch off ذهنی نکنید .network marketing  باید تو ذهن شما باشه منظورم از switch off  اینه که مردم این کار رو ذهنی انجام نمی دن یه عروسی که می رن همه چیز یادشون می ره و switch off  می کنند البته من هم تو عروسی همه رو present نمی کنم بلکه اونجا کارت و تلفن می گیرم و خودمو معرفی می کنم و هفته بعد present می کنم این کاری که من میکنم .این یعنی من همیشه در حال network marketing  هستم می خوام یه داستان براتون تعریف کنم. سفری به تایلند داشتم تو فرودگاه مادرم از من قول گرفت داریم می ریم سفر تفریحی کار بی کار .cool  باش ما تو فرودگاه قول دادیم که کار نداریم تو سفر. تا رسیدیم تو فرودگاه سوار یه تاکسی شدیم راننده هندی بود. تا نشستم پرسیدم چند سال راننده هستی و وضعیت پولی و بدبختی و بیچارگی و سخت قلقلکم داد روز بعد تو آپارتمان طرف present گذاشتم و تو طول 2 هفته که اونجا بودم 14 نفر رو وارد کردم.

اگه قراره برید تعطیلات اشکالی نیست به شرطی که شما switch off  نکنید. من 8 ماه سال تو سفرم تا می تونم کارت ویزیت از اونها می گیرم. مردم رو ملاقات می کنم و کارت ویزیت داشته باشید ولی من یک network marketer  را با تعداد کارتی که میده مقایسه نمی کنم. راحته بایستم تو ایستگاه اتوبوس و کارت بدم. توی network marketing  کسی که تعداد کارت زیادی می گیره موفق تره. توی یکی از سفر ها با 2000 تا کارت برگشتم .سفر بعدی که دارم به اونجا 2000 نفر رو دارم که ممکن هست وارد بشن. این ر

 

 


  
 

صفحه اصلي  آموزش رايگان كسب درآمد از اينترنت  نتورك ماركتينگ (mlm يا مولتي لول ماركتينگ)  هشت اصلي كه بيزينس نتورك ماركتينگتون رو مي تركونه!- قسمت دوم 
   هشت اصلي كه بيزينس نتورك ماركتينگتون رو مي تركونه!- قسمت دوم 

امتیاز کاربران: / 3
ضعیفبهترین
آموزش رايگان كسب درآمد از اينترنت - نتورك ماركتينگ (mlm يا مولتي لول ماركتينگ) 

 

 


نتورك ماركتينگ يا مولتي لول ماركتينگ يكي از محبوبترين كسب و كارهاي قرن بيست و يكم است كه طرفداران بسياري هم در ايران دارد. در اين مقاله ميخواهيم اصولي را معرفي كنيم كه يكي از بزرگان نتورك ماركتينگ، يعني جان دي لمه، از آنها در موفقيت خويش بهره برده است.

 

 

 


در اين قسمت، 4 اصل دوم از 8 اصل جان دي لمه را مطالعه خواهيم نمود.


اصل پنجمچگونه مي توان «عادتهاي MLM» ميليون دلاري ساخت؟عادات شما، موفقيت آينده بيزينس MLM تان را پيشگويي ميكنند!
عادت... 95% مردم وقتي اين كلمه را مي شنوند، تصويري منفي به ذهنشان مي رسد. معمولاً بيشتر مردم عادت را چيز بدي مي دانند كه چرا كه اين ذهنيتي است كه هميشه داشته اند.
راز آينده MLM شما در عادتهايتان خوابيده است بنابراين همين الآن از خود بپرسيد: «آيا عادتهاي امروز من، بهم كمك ميكنن تا بيزينس MLM مولتي ميليون دلاري بسازم؟» اين يك سئوال قدرت بخش به زندگي است پس با خودتان در تعيين جواب روراست و صادق باشيد.
من قطعه زير را از يكي از بهترين دوستانم دريافت كردم و احساس كردم كه اين بهترين تعريف از عادت است كه تا به حال شنيده ام:


من همدم دائمي تو هستم.
بهترين ياري رسان تو يا سنگين ترين مسئوليت بر دوشت هستم.
يا تو را به جلو خواهم راند يا به سوي شكست خواهم كشاندت.
كاملاً تحت فرمان توام.
نيمي از آنچه انجام مي دهي، مي تواني به من تفويض نمايي و من مي توانم آنها را سريع و درست به انجام رسانم.
به راحتي مديريت مي شوم؛ فقط بايد با من ثابت قدم بماني.
به من نشان بده دقيقاً ميخواهي يك كار چگونه انجام شود و بعد از آموزشهايي اندك، آن را به صورت اتوماتيك انجام خواهم داد.
خادم تمام مردان بزرگ هستم.
و افسوس كه براي شكستها نيز چنينم.
آنهايي كه عالي اند، من عالي ساخته ام.
و من شكستها را ساخته ام.
من ماشين نيستم اما با اين وجود با تمام دقت يك ماشين كار ميكنم. به علاوه هوش يك انسان.
مي تواني از من براي ايجاد سود، استفاده كني يا توليد ضرر؛ براي من فرقي ندارد.
مرا بگير، آموزشم ده، با من هم پا بمان و من جهان را مطابق ميل تو خواهم ساخت.
اگر مرا ساده بگيري تورا نابود خواهم كرد.
من كه هستم؟
من يك عادت هستم!

نويسنده گمنام

يكي از عادات روزانه من كه پايه زندگي ام نيز هست، اين است كه صبحها 45 تا 60 دقيقه را به تغذيه فيزيكي و رواني بدنم اختصاص دهم با نرمش و خواندن/گوش دادن يك پيام انگيزشي. اين عادت مرا براي روز پيش رو آماده مي سازد. خيليها صبحها بدنشان رو مي شورند و نرمش مي دهند اما 95% مردم براي اينكه زماني جهت تغذيه ذهن خود ندارند، دليل مي تراشند.
اين موضوع همسو است با مرگ يا ورشكستگي 95% مردم در 65 سالگي. من اين عادت روزانه خود را نيروي محرك پشت سرم ميدانم كه باعث مي شود تمركز شديد خود بر مسير موفقيت و زندگي رويايي ام را حفظ نمايم.
اما آيا هميشه آسان است؟ البته كه نه اما وقتي كه تبديل به يك عادت شود، آن را انجام خواهيد داد! همين امروز متعهد شويد كه پس از اين هر روز خود را براي عضوگيري/مشتري يابي زيرمجموعه ميليون دلاري خود گرم كنيد و روز در پيش رو را با تغذيه روح و ذهن خود بتركونيد، زيرمجموعه شما خيلي زود بزرگ مي شود.
درست مثل اين مي ماند كه بخواهيد يك ماشين مسابقه را با ترمز اضطراري كشيده شده برانيد، اما نمي توانيد تكان بخوريد. در موقعيتي يكسان باقي خواهيد ماند در حاليكه چرخهايتان ميچرخند، داغ مي شوند، سر و صداي زيادي ايجاد مي كنند اما هيچ جا نمي روند!
تمام آنچه لازم دارد، اين است كه ترمز حرفه MLM تان را بخوابانيد و به سمت «چرا»ي خود در زندگي پرواز كنيد كه مي دانم تا حدودي همان آزادي مالي از طريق MLM است.
خيلي ساده شما بايد عادتهايتان را مرور كنيد و از خود بپرسيد: «آيا عادتهايم را به كسي كه واقعاً دوستش دارم و نگرانش هستم، توصيه خواهم كرد؟»
كل آينده شما در عادتهايتان خوابيده است – مثبت يا منفي. شما هم اكنون قويترين نيرو را در دستان خود داريد، توانايي اينكه تصميم بگيريد عادتهايتان چه باشند، تا بيزينس ميليون دلاري MLM خود را بسازيد.


اصل ششم
داستان سرايي و قصه گويي، به سرعت زيرمجموعه اي بزرگ برايتان خواهد ساخت.هر روز كه كسب و كار مولتي لول ماركتينگ خود را مي سازيد، همه مي دانيم كه كليد داشتن يك پرزنتيشن (معرفي) موفقيت آميز، فروش محصول به مصرف كننده نهايي يا استخدام يك عضو جديد است.

در فروش مستقيم چند سطحي، بسياري از شما براي معرفي فرصت تجاري مولتي لول ماركتينگ خود و اينكه يك نفر را قانع كنيد تا شما و محصولتان را باور كرده و مهمتر از همه تصميم به پيوستن به تيم ميليون دلاريتان گيرد، 45 دقيقه زمان داريد.

يكي از بهترين استراتژي هاي كاربردي در زمان معرفي بيزينستان، داستان سرايي است! در زمان معرفي، از دست دادن توجه مشتري احتمالي (پراسپكت) بسيار آسان است. وقتي كه داستان موفقيت يكي از اعضاي تيم مولتي لول ماركتينگ خود يا سرگذشت كسي كه از محصولات استفاده كرده است را نقل مي كنيد، علاقه و توجه فردي كه براي اولين بار به شما گوش مي دهد را حفظ خواهيد نمود.

براي بيشتر ما، اولين باري كه با مفهوم شنونده زنده آشنا شديم به دوره كودكستان و بازي «ببين و بگو» باز ميگردد (در اين بازي دانش آموز وسايلي را با خود به كلاس آورده و با ديدن آن، آن را توصيف مي كند). همه به صحبتهاي شما به دقت گوش مي دادند چرا كه شما خيلي ساده يك داستان تعريف مي كرديد. همه ما قانون معروف K.I.S.S را شنيده ايم: ساده و احمقانه نگهش دار.

وقتي كه كسب و كار نتورك ماركتينگ خود را معرفي مي كنيد، نقش كليدي را داستان گويي و ساده نگه داشتن آن ايفا مي كند. همه مي توانند با مادربزرگي كه درباره نوه اش به عنوان زيباترين و گرانبهاترين بچه دنيا صحبت مي كند، ارتباط برقرار كنند. او باعث مي شود احساس كنيد نوه اش هديه اي است كه شما هم مي توانيد داشته باشيد. شما مي بايست اين سادگي را در نظر داشته و آن در خلال معرفي كسب و كار مولتي لول ماركتينگ خود بكار ببريد و نتيجه مشابه را ايجاد كنيد: مالكيت محصولتان.

وقتي كه داستانها را مي گوييد، مردم آن داستانها را در برابر تمام واقعيتهاي موجود در جهان به ياد خواهند داشت. واقعيتها مي گويند اما داستانها مي فروشند. آنها به خاطر داستانهاي موفقيتي كه گفته ايد به عضويت بيزينس شما درخواهند آمد يا محصول شما را خريداري خواهند نمود. مردم عاشق اين هستند كه بخشي از يك تيم برنده باشند. داستان سرايي باعث اتصال مردم به شما و معرفيتان مي گردد. من هميشه ميگم كه وقتي در خلال جلسه معرفي بيزينس نتورك ماركتينگ به ترديد رسيديد، براي بازگرداندن توجه و علاقه پراسپكت خود يك داستان بگوييد. من وقتي معرفي مي كنم، هميشه داستانهاي بسياري مي گويم چرا كه وقتي اولين بار مولتي لول ماركتينگ به من معرفي شد، چيزي كه گوشهايم را 100% تيز كرد، داستان سبك زندگي زني بود كه بسيار مي پسنديدم و مي توانستم طعم آن را بچشم. داستان سبك زندگي شخصي وي باعث شد تا من تصميم به عضويت در اين بيزينس بگيرم. در آن كسب و كار مولتي لول ماركتينگ، شروع به ساختن سازماني عظيم با بيش از 25000 هزار نماينده كردم و تمام آنچه انجام دادم اين بود كه داستان خودم و شركت را بارها و بارها بازگو نمودم!!!

استراتژي كليدي داستان سرايي را با طرز فكر درست تركيب نموده تا به تمام آرزوهاي بزرگ خود از طريق قوي ترين وسيله تجاري كه تا امروز به بشر معرفي شده است – مولتي لول ماركتينگ – دست يابيد!


اصل هفتم
قدرت معرفي A تا Zدر طول 14 سال گذشته به عنوان يك نتوركر حرفه اي، اين سئوال را هر روز مي شنوم: دليل اصلي شكست افراد در بيزينس شخصي نتورك ماركتينگشان چيست؟

خوب من به آنها چي ميگم؟ با اطمينان 110 درصدي مي گم... دليلش اينه كه معرفي هاي خودشون رو براي پراسپكتهاي مختلفشون با توجه به حدسيات خودشون درباره علايق آنها، اختصاصي مي كنند. يعني حدس مي زنند چه چيزي براي فرد جالب است و همان بخش حدس زده را از درون متن معرفي به پراسپكت مي گويند! اين طرز فكر، آنها را عملاً براي شكست برنامه ريزي مي كند!

كليد موفقيت، قدرت همانندسازي است – نشان دادن معرفي يكسان به دفعات پشت سر هم- . مي بايست تمام بيزينس مولتي لول ماركتينگ را از a تا z به تمام پراسپكتهايتان معرفي نماييد چرا كه نمي دانيد در زمان به اشتراك گذاري بيزينس، درون آنها چه مي گذرد.

خيلي ساده است، اولين جزء اين فرمول موفقيت، يك معرفي قابل همانندسازي و تكثير است. شما به دو دليل پايه اي بايد بيزينس خود را در تمام معرفي هايتان كاملاً يكسان نشان دهيد:

1.100% درباره چيزي كه مي خواهيد بگوييد اطمينان داريد چرا كه كل طرح را از a تا z بارها از همين طريق معرفي نموده ايد. تكرار، مادر مهارت كسب ميليونها دلار در حرفه MLM شماست.
2.تقريباً تضمين مي كنم كه وقتي اين كار را انجام ميدهيد، مي بينيد كه مشتريهاي احتماليتان به ابعادي از بيزينس شما گرايش نشان مي دهند كه شايد حدس مي زديد به آن علاقه اي ندارند. خواهيد ديد كه كسب و كار شما در مدت زماني كوتاه به سرعت رشد خواهد كرد.
فقط تصور كنيد كه همه افراد زيرمجوعه شما اين طرز فكر را دروني كنند و قدرت معرفي a تا z را كاملاً درك نمايند. تواناييهاي راهبري درون آنها به سرعت گسترش خواهد يافت كه باعث ايجاد شتاب در بيزينس شما مي شود. شتاب، نيرويي است كه شما قادر به كنترل آن نخواهيد بود؛ همچنين كليد رشد بي سابقه تجارت شما مي باشد. راهبري توسط كساني بدست خواهد آمد كه سزاوار آن باشند و شما در خلال معرفي با استفاده از «قدرت a تا z» راهبري را ظاهر مي كنيد.

هميشه به ياد داشته باشيد، وقتي براي استخدام عضو ميليون دلاري بعدي در بيزينس mlm خود نشانه گيري كرده ايد، فقط مدت زماني اندك تا آن فاصله داريد.

من به عنوان يك طراح خبره در ايجاد معرفي هاي a تا z خودم را ثابت كرده ام. در طول سالهايي كه در نتورك ماركتينگ فعاليت داشته ام، آن را بارها و يارها انجام دادم تا جايي كه بيزينسي با بيش از 25000 نماينده در 10 كشور ساختم. فكر ميكنيد شما هم مي توانيد اين كار را انجام دهيد؟ مطمئناً مي توانيد!


اصل هشتم
نكته اي ديگر درباره MLM كه زيرمجموعه شما را مثل موشك زياد مي كند!«يه ذره بيشتر» ايده اي بسيار قدرتمند جهت اجرا در تمام جوانب كسب و كار MLM شماست. تفاوت بين يك پولساز معمولي و فوق معمولي در مولتي لول ماركتينگ، همان «يه ذره بيشتر» است. يه ذره بيشتر چيزي است كه افراد معمولي را از قهرمانان ميليون دلاري جدا مي كند!

در پروسه MLM، يه ذره بيشتر همان يك تماس پيگيري بيشتر شما، تشكر محترمانه اضافيتان يا يه ذره انرژي بيشتر است كه در معرفي هاي بيزينس مولتي لول ماركتينگ خود ميگذاريد. اين شما را از رقيب جدا خواهد كرد! مي توانيد وارد حركات بيزينس خود شويد يا مي توانيد آن يه ذره بيشتر را براي چسباندن خود به ذهن پراسپكتتان استفاده نماييد.

همه مي توانيم محصول يا سرويسي را از كسي بخريم كه صرفاً اندكي بيش از رقيب خود به شما توجه كرده است و اين دليلي است كه ما از او خريد مي كنيم!

وقتي كه يك مولتي لول ماركتر تازه كار (ميليونر آينده) را رهبري مي كنم، يكي از ساده ترين راهها اين است كه به آنها ارزش چيزي كه يك نگاه مستقيم به چشم پراسپكت ايجاد مي كند را نشان دهيم. شما بايد هنگام معرفي بيزينس مولتي لول ماركتينگ خود، مستقيماً به چشمهاي پراسپكتهايتان نگاه كنيد! اين كار اعتماد و اطمينان شما را به آنها منتقل مي كند، و شروع به درك آنچه بيزينس نتورك ماركتينگ شما براي عرضه به آنها دارد، مي كنند. وقتي افراد را آموزش مي دهم، به آنها مي گويم كه تنها همين ارتباط چشمي آنها را دو قدم از رقبايشان پيش خواهد انداخت.

به ياد داشته باشيد، مردم اطمينان شما را از نگاه به چشمانتان مي فهمند. در طول ساختن پادشاهي ميليون دلاري مولتي لول ماركتينگتان، هميشه بايد آن يه ذره بيشتر را به نمايش گذاريد! نشانه واقعي يك نتوركر مولتي ميليونر بودن اين است كه وقتي براي او اختصاص آن يك ذره بيشتر غير ممكن بود، كاوش خودش رو ادامه داده و آن يه ذره بيشتر را تخصيص دهد تا «چرا»ي خود را تأمين كند! وقتي كه با گروهها صحبت مي كنم، به آنها آموزش مي دهم كه هميشه اين طرز فكر را داشته باشند: هميشه يه ذره بيشتر از رقبايشان اختصاص دهند. در درازمدت بازگشت بالا و بزرگي خواهد داشت! پيشرفتي كوچك در مدت زماني طولاني، نتايجي برجسته در چك مولتي لول ماركتينگتان در پي خواهد داشت.

حالا كه مزايا تخصيص آن يه ذره بيشتر انرژي را فهميديد، يك سئوال بايد از خود بپرسيد...

«امروز و هر زور براي تركيدن زيرمجموعه ام با يه ذره انرژي بيشتر چكار مي توانم بكنم؟» بايد كساني كه بيشترين درآمد را در شركتتان دارند را بشناسيد.

«چرا شما نباشيد؟»

قدرت خود را در زمانهاي نياز بازيابيد

وقتي چيزها اشتباه مي شوند، همانطور كه بعضاً خواهند شد،

وقتي كه راههايي كه با خستگي و مشقت آن را طي مي كنيد همگي سربالايي به نظر مي آيند،

وقتي موجودي پايين و بدهي ها بالا هستند

و ميخواهيد بخنديد اما مجبوريد آه بكشيد،

وقتي مبالات، اندكي شما را به پايين مي فشارد،

استراحت كنيد اگر كه بايد- اما هرگز رها نكنيد.

زندگي با پيچيدگيها و دور زدنهايش خنده دار است،

همانطور كه هر يك از ما گاهي اوقات فرا مي گيريم،

و بسياري شكست به دور آنها مي چرخد

وقتي اگر از پيش آمادگي مي داشت شايد برنده مي شد،

به وظيفه ات بچسب، گرچه سرعت پايين به نظر آيد-

شايد با يك ضربه ديگر موفق شوي.

موفقيت تغيير دروني شكست است-

ته رنگ نقره اي ابرهاي شك-

و هرگز نمي تواني بگويي كه چقدر نزديكي،

شايد نزديك باشد وقتي دور به نظر مي آيد؛

پس وقتي مشت محكم تري ميخوري، به مبارزه بچسب-

وقتي همه چيز در بدترين شكل به نظر مي آيد

نبايد رها كني.

«نويسنده ناشناس»

اگر امروز رها كني، هرگز نخواهي فهميد كه اطراف برآمدگي چه چيزهايي نهفته است...

تو يك قهرمان واقعي ميليونر MLM هستي!! بعد از خواندن اين مطالب ميداني كه در مسير موفقيت تو در نتورك ماركتينگ (مولتي لول ماركتينگ) چاههاي بسياري وجود دارد!

يك بار ديگر... برو براي هدفت!

به ياد داشته باش كه انتخابها از آن تو هستند!


 


 
"چارچوب ذهنی یعنی زاویه دید.یعنی راهی که ما چیزها را می بینیم"
"فکر می کنی آیا رسانه ها نسبت به مقالات منفی ای که درباره تجارت شبکه ای چاپ می کنند مسوولند؟"
" نه . در حقیقت تا امروز فکر می کردم آنها مسوولند ، اما امروز فهمیدم که حتی من هم در چاپ آن مقالات سهم دارم"
" همه مسوولیم. تجارت شبکه ای اصولا برای آزادی است. به ما آزادی به اشتراک گذاشتن می دهد. این یک روی سکه است و روی دیگر احساس مسئولیت است. تجارت شبکه ای حقیقتا یک تجارت مسوولیت پذیری است، یعنی ما بابت مسوولیتی که می پذیریم پاداش می گیریم.هر چه قدر بیشتر مسوول باشیم بیشتر پاداش می گیریم.اینجاست که کلمه پشتیبان(sponser)  معنی پیدا می کند، یعنی احساس مسوولیت بابت افرادی که به این تجارت معرفی می کنی.وقتی که تو پشتیبان مجموعه ای چند هزار نفری از افراد هستی ،پاداش آن را می گیری .پاداشی که بسیار زیاد است وتو مستحق آن هستی."
" هدفی بزرگتر و بهتر از خودت داشته باش و هر چه هدفت بزرگتر باشد بسیاری از چیزها کوچک خواهند شد."

"چنین تجارتی چه قدر متفاوت از بقیه تجارتهای سنتی است:
- آموزش به افراد برای لذت بردن
- آموزش مهارت هایی که برای موفقیت لازم دارند
- کمک کردن به آنها برای رشد و تکامل در وهله اول به عنوان یک نفر و سپس به عنوان عضوی از یک تیم
- پیروزی در زمانی که می توانی و من قول می دهم وقتی توموارد یک، دو و سه را انجام دهی همیشه خواهی برد ،همیشه"
" در این تجارت خوب بودن مهم نیست . مهم این است که قابل همانند سازی باشی "
" دانستن پاسخ و انجام دادن آن دو چیز کاملا متفاوت است"
" اول این که وقتی خودت به پاسخ می رسی بسیار تفاوت دارد با این که کس دیگری آن را به شما بگوید وقتی که خودت می فهمی بسیار عمیق تر است. دیگر جای پرسیدن ندارد که آیا درست است یا نه، چون پاسخ خودت است .همچنین وقتی در همان شرایط قرار گرفتی ، آن را راحت تر به یاد خواهی داشت. وقتی خودت پاسخی را می فهمی ، نه تنها آن را پیدا می کنی بلکه در پیدا کردنش تسلط می یابی پس سود آن دو برابر می شود. دانستن پاسخ ، با انجام دادن آن بسیار تفاوت دارد"
" هدفهایت را در سه مرحله داشتن، انجام دادن و بودن تعیین کن"
"چیزهایی را که می خواهی داشته باشی، داشته باش."
"چیزهایی را که می خواهی انجام دهی ، انجام بده."
" شخصی را که می خواهی باشی ، باش."
"همیشه روی نتیجه نباید تمرکز کنی. چه در برخورد با خودت و چه در برخورد با افرادی که در گروهت هستند"
"بدون نتیجه نسبت به کار سرد و بدون لذت بردن از آن خارج می شوی . ممکن است بمانی و بسوزی حتی ممکن است خارج بشوی و بسوزی"
" عادات ما چیزهایی هستند که ما به آنها فکر می کنیم یا آنها را انجام می دهیم بدون این که از آنها آگاه باشیم. وقتی که ما به چیزی فکر می کنیم یا کاری را انجام میدهیم آگاه هستیم ، پس دیگر آن را نمی توان یک عادت نامید، زیرا ما حق انتخاب داریم."
" بودایی ها این نکته را آموزش می دهند که زندگی رنج آور است . من با این نکته موافقم، اما چیزی که آنها آموزش نمی دهند این است که چگونه می توان آن را تغییر داد. رنج آور بودن یا هر چیز دیگر بودن قابل تغییر است ، در صورتی که ما ذهنمان را معطوف آن کنیم."
" عادت اولیه را چگونه به دست آوردی؟ آن را با افکاری که به آن باور داشتی به دست آوردی."
" برای آرزویت ارزش قائل باش."
" تمامی نتورکر های بسیار موفق اصل در آمدشان را با دو تا پنج نفر به طور مستقیم به دست آورده اند. ما باید توجهمان به همان چهار پنج نفر باشد و از آنها بپرسیم که آیا متعهد هستند که به مرحله راهبری و موفقیت برسند یا خیر."
" من راهبرانی می خواستم که دوست داشته باشند خود را همانند سازی کنند. هیچ گاه درباره افرادی که قصد وارد کردن آنها را دارم یا وارد شده اند، قضاوت نمی کنم بلکه از آنها می پرسم .بعضی از آنها ابتدا نمی خواهند یک شبکه بزرگ داشته باشند. این طور آدمها کسانی هستند که باور ندارند موفقیت بزرگ برای آنها امکان پذیر است.پس من همیشه روی عادات باور شده ای که آنها را کمک کند به آنچه می خواهند برسند ، کار می کنم. عده ای از راهبران امروز من کسانی هستند که ابتدا اصلا باور نداشتند به چنین مرحله ای می رسند."
" باید تمرکزت را به قدری وسیع کنی که آینده را هم در برگیرد"
" وقتی که به دیگران آموزش می دهی که به دیگران آموزش دهند تو به جای نتیجه گرفتن، دیگران را قدرتمند می کنی . مسلما این هم یک نتیجه است، اما بزرگتر. چیزی که در نهایت به آن می رسی موفقیت طولانی تر ، راهبران بیشتر و فرهنگ راهبری بیشتر در مجموعه است، چیزی که باعث خلاقیت و استحکام بیشتر می شود."
" وقتی که من این نکته را فهمیدم که ادامه کار بستگی به مهارت ما در پشتیبانی موثر از افرادی که می دانند چگونه به دیگران آموزش دهند دارد تجارت من شروع به رشد واقعی کرد."
" تا وقتی که تو آموزش ندیده باشی که به مردم کمک کنی تا ارزشهای زندگی شان را پیدا کنند نمی توانی فرصتی را که در اختیار آنها قرار می دهی ، برایشان معنی دار کنی ."
" در تجارت ما ، تو برای کسی که وارد می کنی ، می ایستی . او را قهرمان می کنی و به موفقیت می رسانی. در حقیقت تو به آنها آموزش می دهی که دیگران را قهرمان کنند و در حقیقت برای دیگری بایستند."
" حرکت کنید . باورتان را تغییر دهید . فقط بدانید که می توانید. می توانید رویاهایتان را زنده کنید."
" چیزی که ذهن آن را باور کند، تو می توانی آن را به دست آوری."
" مشکلات ، جزء هدیه ای در دستانش چیزی برای شما ندارد. شما به دنبال مشکلات می گردید ، زیرا به هدایای آن احتیاج دارید.
 

 پنیرت را بو کن تا بفهمی چه وقت داره میگنده
مربوط به موضوع » کسب درامد از اینترنت » کارافرینی اینترنتی » اموزش بازاریابی شبکه ای » پلن های نتورک » اموزش نتورک » طراحی پلن » اینوست ها » معرفی شرکت های نتورک » اخبار بازاریابی شبکه ای .
با شروع طرح مجله الکترونیکی موفقیت که پورسانتی دو برابر کوئست و مبلغ ورودی پایینی دارد.. و هر 24 ساعت یک بار پورسانت واریز میکند .. عده زیادی تغییر سیستم داده اند .. در هفته ای که گذشت  ده ها تیم از  نتورکرهاای کوئست و سیستم های دیگر به این سیستم پیوستند ..

پنیرت را بو کن تا بفهمی چه وقت داره میگنده ...

دنیا از ان کسانی است که تغییرات را سریع حس میکنند ..

 

 


 
حالا ستون 2 ، من کتابهای زیادی خوندم و سمینارهای زیادی رفتم و leader های زیادی ملاقات کردم و این صنعت 60 ساله که داره کار می کنه و 40 -50 ساله که به طور رسمی داره کار می کنه پس دیگه نمی شه کل این اصل رو ببریم زیر سئوال این کاری که 60 ساله داره انجام می شه و می خواهیم تو network  خودمون پیاده سازی کنیم من هر جا که cd دیدم و کتاب خوندم و جلسه رفتم مدام اینو شنیدم ارزش گذاشتن. من خودم هم منظور از ارزش گذاشتن رو نفهمیدم. خیلی تحقیق کردم برای یافتن این معنی به خاطر اینکه همه شرکت ها و افراد موفق در این صنعت در مورد آموزش حرف می زدن. خوب تو 5 سال گذشته زیاد شنیدم ولی الان همه در موردش حرف می زنن و می گفتن این هسته ارزشمند network  است. اگر این آموزش را نداشته باشیم نمیتوانیم اصلا کاری کنیم و اصلا network وجود نخواهد داشت. من خیلی روی آن اصرار می کنم و جدی گرفتم من این آموزش رو تو network خودم گسترش دادم و با تمام محدودیتها اونو خیلی قدرت بخش دیدم و بدون آن کسی network marketer  نمیشه. اگر آموزش نداشته باشید قدرت لازم برای رسیدن به یک سازمان جهانی ندارید. از آموزش خیلی برداشت غلط شده. فکر کنید که من اینجا هستم و می خوام leader  خودم vj  را معرفی کنم و حق انتخاب دارم اول می گم خانم ها و آقایان vj  رو می خوام دعوت کنم خیلی ها چون جدید هستند فقط دست می زنید و میگید اینه آقای vj . مدل دوم این باعث افتخار منه که اینجا ایستادم و این حق به من داده شده که شخصی را معرفی کنم و تا جایی که من می دونم ایشون باعث شده که من الان اینجا باشم و به موفقیت ها برسم اون leader و برادر من هست و تونسته این شرکت رو گسترش بده به سراسر دنیا  کسی که تا امروز 1000 تا زندگی رو در دنیا عوض کرده و هنوزم داره این کار رو انجام می ده و صداقت اون زبون زد همه هست. من آرزو دارم با استاندارد هایی که اون داره بتونم زندگی کنم. بنابراین من هیچ چیز جز تشویق بلند برای ایشون قبول نمیکنم. حالا دیدید تفاوت دو تا دعوت رو که مربوط می شه به آموزش. خیلی از مردم آقای vj رو نمیشناسن. اون جور که من می شناسم. من احترام خاصی براش قائل هستم چون معرفی کاملی انجام نشده بود. خیلی خوبه که ارزش قائل بشید تا بتونید با قدرت ارتباط موثری با اونها برقرار کنید. این خیلی مهمه ارزش گذاشتن.

که به دو قسمت تقسیم می شه کلمات و حرکات و عملکرد:

این 2 حالت رو به خاطر بسپارید. کلمات همون چیزایی بود که من بهتون گفتم با این صحبتهام. البته در خیلی از جاهای دنیا با این کلمات میونه خوبی ندارن. این بخشی از فرهنگ است. هر کشوری باشید اروپا، امریکا ..... بخشی از فرهنگ است شما به طور روزانه به مردم ارزش می دین. مردم و والدین و رئیس و leader هاتون را ارزش می دید. آدمهای زیادی رو ارتقا می دین البته اونها کسانی هستند که لیاقت دارند. این قانون اول هست که باید در این ارزش گذاری کاملا صادقانه و حقیقی باشه.

فرضا می خوام کسی رو دعوت کنم روی صحنه کسی که تا حالا توی هیچ جمعی حرف نزده. من بگم خانم ها و آقایان نفر بعدی یکی از سخنگوهای حرفه ای است تنها سخنگویی که تو دنیا دیدید و همه رو تحت تاثیر قرار میده .4000 $ می گیره 1 ساعت حرف بزنه آقای ....

اون میاد بالا و نمی تونه حرف بزنه و می لرزه و...ام ...ام ..........

می فهمید پس معرفی و ارزش گذاری من حقیقی نبوده البته این مربوط به طرف نمیشه ارزش گذاشتن باید حقیقی باشه.

فرضا: به من کمک کنید کسی رو می خوام دعوت کنم که خیلی خوش تیپ تر از Tom Crouse  است خوب طرف باید خوش تیپ باشه.

ارزش گذاری باید اولا حقیقی باشه دوما باید با کلمات و عملکرد باشه .

حالا از عملکرد بگم. فرض کنید ما تو یه رستوران با چند تا از leader ها نشسته ایم داریم برنامه ریزی می کنیم برای کارامون در همون لحظه vj وارد رستوران می شه و میاد سراغ میز ما. من باید چه کنم از جا پاشم؟ نه باید از جا بپرم و صندلی خودمو بدم به اون و برای خودم یه صندلی جدید بیارم به این می گن احترام لازمه و بجا.leader های من که این صحنه رو ببینند میفهمن که برام خیلی مهمه و این یکی از مفاهیم نیرو بخش هست. و این قدرت رو میده به لغاتی که شما با اون فرد رو معرفی می کنید. می فهمید که اگه بگم فلانی یکی از دوستان خوبه منه شما گوش نمیدید به حرفاش ولی اگه بگم این طرف کسی است که زندگی منو کاملا عوض کرده به این ترتیب شما گوش می دهید یا یه مدل دیگه. فرض کنید بعد از جلسه present وقتی کارتون تموم شده دارن در مورد کار 1 خریده و 2 خریده ... ازتون سئوال می کنند همون جا یکی از بالا سری ها رد می شه حالا چی کار می کنید. طرف رو معرفی می کنید. می گید خواهشا گوش بدید وقتی داره صحبت می کنه. اون  یکی از مهمترین مدیران ماست. یک network marketer  عالی یکی از بهترین ها و قدرتمندان. لطف میکنید برای این دوستان حرف بزنید؟ آنها خفه می شن و گوش می دهند. اینه قدرت ارزش گذاشتن. بدون این ارزش گذاشتن ها کلمات شما مشکل زیادی در زمینه قدرت دارند به خاطر داشته باشید ارزش گذاری دو طرفه هست. برای بالاسری ها و زیر مجموعه ها. بنابرین انتظار نداشته باشید فقط زیر مجموعه ها شما رو ارتقا بدهند .شما هم باید اونها رو ارتقا بدین .با این کار به اونها قدرت می رسونید و یک درجه اونها رو بالا می برید .اعتماد بنفس در اونها ایجاد می کنید و اونها می تونن network قدرتمند بسازند .حالا یکی از leader هاتون میاد با یکی از زیر مجموعه های جدیدش کلی از شما تعریف می کنه . شما هم میگید تو خیلی خوش شانسی که با این leader من هستی  اون یکی از بهترین های من هست اون کاپیتان ارتش من هست. کاری که اون تو 6 ماه گذشته کرده کمتر کسی کرده. اون یک network marketer مادرزادی هست و تو خیلی خوش شانسی. این یک ارزش گذاری دو طرفه هست. اگر فقط منتظر ارزش گذاشتن دیگران هستید مشکل براتون پیش میاد. راه اشتباهی رفته اید این حقیقت امر است .ارزش گذاشتن به منظور بت سازی نیست برای اینکه کسی را خیلی بالا ببرید. ارزش گذاشتن لغاتی ساده است که شما استفاده می کنید و به طرف مقابل قدرت می دید برای کسی که اونو نمی شناسه  تاثیر پذیری بیشتری داشته باشه .

حقیقت ساده ارزش گذاری یکی از وسایل قدرت منه که leaderها رو قدرت می ده به اونها اعتماد بنفس میده و اونها میرن بیرون  یک network قوی می سازند و اینو باور داشته باشید این مفهوم در networkهای دیگه کمتر دیده می شه ولی بعضی network های قوی رو دیدم که جدیدا دارن اینو تمرین می کنند. به خاطر داشته باشید ارزش دادن شما حقیقی باشه شامل 2 قسمت رفتار و لغات زیاده روی نکنید متوجه هدفی که پشتش هست باشید. این نشونه احترام شماست و قدرت به افراد دیگه می ده و کاملا ضروری است. شما می تونید توی جلسات و سمینارها و vcd ها و vcon  های زیادی شرکت کنید اونجا هم این ارزش دادن ها رو می تونید ببینید با چند راه عملی. امیدوارم که اصول ارزش گذاری رو متوجه شده باشید یه عنوان یک ستون حیاتی و اگر درست اعمال شود یک network قوی می سازید و به افراد قدرت بالایی می دهید.

ستون دوم ارزش گذاری خیلی حیاتی است و اگر درست اعمال کنید یک network قوی و افراد قدرتمند در مجموعه دارید.

هنر گفتگوی کوتاه برای ایجاد ارتباط موثر

ارتباط باهنرگفتگو کردن آغازمی شود.انجام یک گفتگوی ساده کار سختی نیست اما اگر بخواهید به طریقی جالب شخصیت و شوخ طبعی خودرانشان دهیدنیازبه مهارتی دارد که به نظرمیرسد فقط ازعهده بعضی ها برمی آید.
شخصیت
گپ های کوتاه نباید لزوماً پوچ و بیهوده باشند. گپ زدن راهی برای نشان دادن شخصیت و علایق شما به طریقی غیرمستقیم است. گفتگوهای کوتاه تا حد زیادی رفتار، نوع شخصیت و دیدگاه های شما را آشکار می کند.

با داشتن مهارت واقعی گفتگو می دانید چطور باید شخصیتتان را آنطور که می خواهید نشان دهید. این به معنای فریب دادن یا نشان دادن یک تصور دروغین از خودتان نیست، به این معنی است که خواهید دانست چطور باید قسمت هایی از خودتان که به فرد مقابل بی ارتباط است را جدا کرده و قسمتی از خودتان را نشان او دهید که درارتباط باشد.

افراد دوست داشتنی استعدادی طبیعی برای نشان دادن شخصیتشان به گونه ای دارند که دیگران بتوانند به خوبی با آن ارتباط برقرار کنند.

· باید نشان دهید، بیان نکنید. هیچکس افراد خودستا و متظاهر را دوست ندارد. سعی کنید متواضع باشید و یادتان باشد نشان دادن ضعف هایتان خیلی بیشتر از خودستایی شما را به دیگران می شناساند.

· به دنبال تشابه باشید. نیاز به توافق کامل نیست اما باید بین خودتان و فرد مقابل شباهت هایی پیدا کنید. شاید با دیدگاه سیاسی همکارتان مخالف باشید اما احتمال آن هست که فرزندانی هم سن داشته باشید.

· نقاط آسیب پذیر خود را نشان دهید اما نه بیش از حد. نشان دادن چند مورد از ضعف هایتان البته توام با اعتماد باعث می شود دیگران بتوانند راحت تر با شما ارتباط برقرار کرده و اعتماد کنند. اما اگر به دنبال ترحم باشید و مدام از مشکلاتتان شکایت کنید، دیگران از شما دور خواهند شد.

تاثیر اول
لازم نیست برای ایجاد یک تاثیر اولیه عالی روی طرف مقابل خیلی خودتان را نگران کنید. نگرانی بیش از حد برای معرفی خودتان تاثیر منفی خواهد گذاشت. باید بدانید که روابط رشد می کنند و بااینکه ممکن است تاثیر اولیه اهمیت زیادی روی طرف مقابل داشته باشد اما کنترل آن قضاوت های اولیه کار بسیار دشوار است.

بهترین شروع ها معمولاً آنهایی است که طبیعی باشد. یک سلام ساده بسیار موثرتر از این است که تلاش کنید در چند دقیقه اول خود را بانمک و کاریزماتیک نشان دهید. اگر می خواهید تاثیر اولیه خوبی بر جای بگذارید، نکات زیر می تواند کمکتان کند:

· ظاهری آراسته داشته باشید. نباید طوری به نظر برسید که انگار شش ماه است گوشه خیابان خوابیده اید. خوب لباس بپوشید و به آرایش موها و صورت خود رسیدگی کنید.

· معمولی شروع کنید. لازم نیست در 5 دقیقه اول همه زندگیتان را رو کنید. همه چیز را آرام آرام و کاملاً عادی شروع کنید.

· همیشه رفتاری دوستانه داشته باشید. صمیمیت و برون گرایی را نمی توانید تحمیل کنید. سعی کنید همیشه و با همه رفتاری اجتماعی و دوستانه داشته باشید. با این روش هر زمان که خواستید به ملاقات مدیرعاملتان بروید یا با غریبه ای که نظرتان را جلب کرده سر گفتگو را باز کنید کاملاً طبیعی جلوه خواهید کرد.

لحنتان را بشناسید

هر که می گوید نباید هیچوقت خودتان را سانسور کنید بیهوده گفته است. هیچوقت نباید در مراسم ترحیم لطیفه تعریف کنید یا در مهمانی گریه سر دهید. هر موقعیت اجتماعی آداب و رسوم خود را دارد.

اما نباید مقررات اجتماعی را وحی منزل بدانید. سعی کنید تجربه کنید و از تغییرات گاه و بیکار نترسید. آنهایی که استاد گپ های کوتاه و پیدا کردن دوست های تازه هستند می دانند چه چیز قابل قبول است و چه چیز نیست. شناختن لحنتان و توجه به آن نیاز به مشاهده و آزمایش و تجربه دارد.

شوخ طبعی
چند جمله شوخ طبع بودن شما را نمی رساند اما خنده یکی از بهترین مولفه های یک ارتباط موفق است. بیشتر شوخ طبعی ها جزء یکی از موارد زیر هستند:

· تعجب – یک چیز غیرمنتظره می تواند خنده دار به نظر برسد.

· اغراق – داستان ها و مثال هایی که فرای واقعیت باشد باعث خنده دار شدن مطلب می شود.

· کنایه – اگر خیلی منفی باشد شاید موجب ناراحتی طرف مقابل شود اما اگر استادانه و برخلاف جهت اغراق بیان شود نوعی شوخ طبعی است.

· زمینه مورد نظر – بعضی رفتارها یا کارها به خاطر آن زمینه خاص خنده دار به نظر می رسند. خیلی حرف ها اگر به جا زده شوند مفید هستند اما در زمان های دیگر کاملاً نابجا خواهند بود.

· داستان
داستان ها
داستان گویی یکی از مهمترین جنبه های گپ های کوتاه است. برای گفتن داستان های جالب به چند نکته باید توجه داشته باشید:

· آخر داستان را بدانید. باید بدانید داستان را چطور تمام کنید تا تاثیرگذار باشد.

· با یک تله شروع کنید. داستان را با یک سوال یا نظر که توجه را جلب می کند شروع کنید. مثلاً "این من را یاد وقتی می اندازد که ...." می تواند شروع خوبی برای آماده کردن فرد مقابل برای شنیدن یک داستان باشد.

· داستان باید کوتاه باشد. وقت را با توضیح دادن پیشینه داستان اگر اهمیتی ندارد تلف نکنید. حرف های اضافی را سانسور کنید و فقط قسمت های مهم را تعریف کنید. با این روش توجه فرد مقابل را برای زمان بیشتری به خودتان معطوف می کنید.

· تصویرسازی کنید. داستان را با احساس و با خلق تصویر بیان کنید. وقتی می توانید بگویید، "نمی تونی تصور کنی اتاق چقدر شلوغ بود جای سوزن انداختن هم نبود" نگویید، "اتاق خیلی شلوغ بود". گفتن داستان ها به زبان اول شخص و استفاده از توصیفات کوتاه اما واضح توجه فرد مقابل را بیشتر جلب می کند.

· نقشه را فراموش نکنید. داستانتان را تمرین کنید و ببینید کدام قسمت ها بیشتر جلب توجه می کند. داستان های زیادی هست که من بارها تعریف می کنم و یاد گرفته ام روی کدام قسمت ها باید تاکید بیشتری کنم و از کدام قسمت ها باید سریعتر بگذرم.

· آنرا شخصی کنید. از گفتن داستان هایی که خودتان نقشی در آن ندارید خودداری کنید چون هیچ اطلاعاتی درمورد شخصیت شما به طرف مقابل نمی دهد.

· مخاطب را درگیر کنید. فقط نباید از اول تا آخر شما حرف بزنید. باید به داستان های طرف مقابل هم گوش کنید و از او سوال کنید. اینکار باعث می شود از این توجه و علاقه شما خوششان بیاید.

راهکارهایی برای شکستن یخ مکالمه

عمومی

· سوال های آزاد

- درمورد فلان چیز برایم بگو...

- چطور تونستی ....

· درمورد سختی ها بپرسید

- سخت ترین قسمت کارت چه بود؟

- عجیب ترین مشتری که تا به حال داشتی چطوربود؟

· سوال های پیگیر

- چرا؟

- چطور اتفاق افتاد؟

- آنجا چه اتفاقی افتاد؟

· اول گوش کنید، بعد حرف بزنید

- بهترین قانون برای گفتگو این است که اجازه بدهید طرف مقابل اول حرف بزند، و شما به حرف های او خوب گوش کنید و بعد جواب بدهید. تکرار برخی کلمات و کلمات تایید نشان دهنده این واقعیت است که خوب به حرفهای او گوش داده اید و حرفهایش را متوجه شده اید.

· نگران عوض شدن موضوع بحث نباشید

- نگران عوض شدن طبیعی موضوع بحث با پیش رفتن گفتگو نباشید. اگر شما درمورد چیزی حرف می زده اید اما الان موضوع حرف زدنتان عوض شده، این یک نقطه مثبت است. به خاطر اینکه اگر مکالمه به هر دلیل متوقف شود، می توانید بدون ایجاد تغییر در موضوع به آنچه می گفتید برگردید.

کار

· چه چیز کارت برایت لذت بخش است؟

· این کار را چطور شروع کردی؟

· سخت ترین قسمت کارت چیست؟

اجتماعی

· چه جور فیلم هایی دوست داری؟

· درمورد خانواده ات برایم بگو.

· رستوران مورد علاقه ات کجاست؟

· بهترین مسافرتی که تا حالا رفتی کجا بوده؟

رهبری ۳۶۰ درجه leadership

افزایش تاثیرگذاری از هر نقطه‌ای از سازمان
چکیده
رهبری دارای نمونه‌هایی کلاسیک است. ویلیام والاس رهبری نیروهایش را در ارتشی بر عهده داشت که مسئول سرکوب مردم بودند. وینستون چرچیل در برابر تهدید نازی که به فروپاشی آمریکا انجامیده بود، به شدت مقاومت کرد.
ماهاتما گاندی رهبری مقاومت بلند مدت مردم کشورش را بر عهده داشت. ماری کی اش اقدام به ایجاد یک سازمان جهانی به نام شرکت تولید لوازم آرایشی و بهداشتی ماری کی نمود. مارتین لوتر کینگ با رؤیای صلح در کشورش به مقابله با دیگاه‌های لینکولن پرداخت.
هر یک از این افراد یک رهبر بزرگ بودند. هر یک از آنها تاثیر را از خود بر جای گذارند که میلیون‌ها نفر آن را لمس کردند. اما همین نمونه‌ها می‌توانند سردرگم کننده باشند. واقعیت آن است که 99 درصد کل رهبری نه از بالا بلکه از میانه‌ یک سازمان رخ می‌دهد. معمولاً یک سازمان تنها یک فرد را در اختیار دارد که رهبر است. لذا، اگر شما آن فرد نباشید، چه خواهید کرد؟
از طریق رهبری 360 درجه، شما می‌توانید بیاموزید تا از هر نقطه‌ای بر سازمان خود تاثیر بگذارید. شما یاد می‌گیرید تا افراد مافوق، هم سطح و پایین‌تر را رهبری کنید. تنها رهبران 360 درجه بر افراد در هر سطحی که باشند، تاثیر می‌گذارند. با کمک به دیگران، آنها نیز به شما کمک می‌کنند.
تبدیل شدن به یک رهبر 360 درجه قابل تحقق برای هر کسی است که سطحی متوسط به بالا از مهارت‌های رهبری را داشته باشد و بخواهد در این زمینه تلاش کند. نیازی نیست که برای رهبر شدن، تأثیری مهم بر سازمان خود داشته باشید. رهبران خوب نه تنها قادر به رهبری پیروان خود هستند بلکه می‌توانند افراد مافوق و همتایانشان را نیز رهبری کنند.
در این چکیده با مطالب زیر آشنا می‌شوید:
• غلبه بر توهماتی که بسیاری از افراد در سطح میانی یک سازمان به آنها اعتقاد دارند.
• مقابله با رایج‌ترین چالش‌هایی که افراد در سطح میانی یک سازمان با آنها دست به گریبان هستند.
• رهبری مدیران، همکاران و زیردستان.
• غلبه بر مشکلات و موانعی که در مسیر تبدیل شدن به یک رهبر 360 درجه با آنها مواجه هستید.
• نشان دادن ارزش رهبری 360 درجه.

توهمات رهبری از سطح میانی
توهم سمت و جایگاه اداری
یکی از سوءتفاهم‌هایی که افراد در مورد رهبران دارند، این باور است که رهبری صرفاً ناشی از یک سمت یا یک عنوان است. اما چنین چیزی واقعیت ندارد. نیازی نیست که شما بالاترین رتبه را در گروه خود داشته باشید تا بتوانید رهبری کنید. اگر این چنین فکر می‌کنید، آنگاه دچار توهم سمت و جایگاه اداری می‌شوید.
معیار حقیقی رهبری، تأثیرگذاری است – نه چیزی بیشتر، نه چیزی کمتر. رهبری یعنی پویایی و حق رهبری باید به طور فردی و در قبال هر شخصی که ملاقات می‌کنید، به دست آید. اینکه در کدام پله از نردبان رهبری باشید، به گذشته‌ رابطه‌ شما با آن فرد بستگی دارد.
سمت و جایگاه اداری نقش اندکی در رهبری عمومی دارد. تاثیرگذاری بر دیگران ناشی از آمادگی شما است نه سمت شما. رهبری انتخابی است که می‌نمایید نه صندلی که بر آن می‌نشینید. هر کسی می‌تواند به یک رهبر تبدیل شود. شما می‌توانید بدون توجه به سمتی که دارید، باعث ایجاد تفاوت شوید.

توهم مقصد
افرادی که دچار توهم مقصد هستند، می‌گویند: «وقتی که در رأس قرار بگیریم، آنگاه رهبری کردن را خواهیم آموخت.»
اما اگر می‌خواهید به موفقیت برسید، باید قبل از آنکه در جایگاه رهبری قرار بگیرید، تا می‌توانید در این زمینه بیاموزید. اگر مهارت‌های رهبری و فرآیند تصمیم‌سازی خود را در زمانی افزایش ندهید که خطرات کم هستند، وقتی که میزان اشتباهات زیاد باشد، تاثیر آنها بر سازمان شما بالا است و احتمال در معرض خطر قرار گرفتن شما بیشتر است و در نتیجه، بیش از پیش دچار دردسر خواهید شد. اشتباهات کوچک قابل رفع هستند. زمانی که در راس سازمان هستید، اشتباهاتتان می‌تواند بسیار گران تمام شده و به اعتبار رهبری شما آسیب بزنند.

توهم تأثیرگذاری
آنانی که به تأثیرگذاری اعتقاد دارند، می‌گویند: «اگر در راس باشم، افراد از من پیروی خواهند کرد.» افراد که فاقد تجربه‌ رهبری هستند، اهمیت عنوان رهبری را بیش از حد واقعی برآورد می‌نمایند. شما می‌توانید به کسی سمت بدهید اما نمی‌توانید رهبری واقعی را به او تقدیم کنید. تاثیرگذاری باید کسب شود.
سمت و جایگاه اداری، یک فرصت برای شما است. شما فرصت می‌یابید تا قدرت رهبری خود را بیازمایید. در ابتدا، افراد با تردید به شما می‌نگرند اما پس از مدتی شما به تاثیرگذاری – بهتر یا بدتر – دست خواهید یافت. رهبران خوب در ورای سمت خود به این تاثیرگذاری می‌رسند. به خاطر داشته باشید که جایگاه، رهبر نمی‌سازد اما رهبر می‌تواند به جایگاه خوبی دست یابد.

توهم تجربه
اگرچه تمایل به پیشرفت در سازمان و این باور که شما توانایی انجام این کار را دارید، به عنوان ویژگی‌های یک رهبر تلقی می‌شود اما بدون تجربه‌ کافی برای تبدیل شدن به فرد اول در سازمان، احتمالاً میزان کنترل خود بر این سمت را بیش از حد واقعی تخمین خواهد زد. هر چه بالاتر روید و هر چه سازمانتان بزرگ‌تر باشد، بیشتر متوجه خواهید شد که با عوامل بسیاری در کنترل سازمان خود مواجه هستید. وقتی در رأس قرار دارید، بیش از هر زمان دیگری نیازمند تاثیرگذاری بر دیگران هستید. جایگاه شما نمی‌تواند امکان کنترل را به شما ببخشد یا شما را مصون نگاه دارد.

توهم آزادی
افرادی که دچار توهم آزادی می‌شوند، می‌گوید: «وقتی در رأس باشم، دیگر محدودیتی نخواهم داشت.»
اما وقتی آنها در سازمان بالا می‌روند ، سنگینی بار مسئولیت‌هایشان افزایش می‌یابد. در بسیاری از سازمان‌ها، وقتی در نردبان رهبری بالا می‌روید، متوجه می‌شوید که میزان مسئولیتتان نیز بالا رفته است. وقتی بالاتر می‌روید، انتظار بیشتری از شما می‌رود، فشار بیشتری را متحمل می‌شوید و تاثیر تصمیماتتان نیز سنگین‌تر خواهد بود. رهبران دارای تعهد بیشتری هستند و به همین دلیل آزادی آنها محدود می‌شود. این محدودیتی است که آنها به طور خواسته انتخاب می‌کنند اما به هر حال محدودیت‌ها یکسان هستند.

توهم پتانسیل
افرادی که دچار توهم پتانسیل هستند، می‌گویند: «اگر یک رهبر ارشد نباشم، نمی‌توانم به تمام پتانسیل خویش دست یابم.» افراد باید سعی کنند تا در تخصص خود ارشد باشند نه در سازمانشان. هر یک از ما تلاش می‌کند تا به توان بالقوه‌ خود برسد. گاهی اوقات می‌توانید از جایی به غیر از بالاترین سمت، بیشترین تاثیر را داشته باشید.

توهم همه یا هیچ
فردی که توهم همه یا هیچ را قبول دارد، می‌گوید: «اگر در رأس نباشم، تلاشی برای رهبر شدن نخواهم کرد.» برخی از افرادی که در سطوح میانی هستند، از جایگاهشان در سازمان خسته می‌شوند زیرا آنها موفقیت را به معنای «در رأس بودن» می‌دانند. در نتیجه، آنها بر این باورند که اگر در رأس نباشند، موفق نیستند. اگر این خستگی طولانی شود، آنها افسرده و ناکام می‌شوند.
با توسعه‌ توان رهبری خویش، می‌توانید تأثیر خود بر سازمانتان را افزایش دهید. شما نمی‌توانید زندگی مردم را تغییر دهید. شما می‌توانید کسی باشید که به ارزش سازمان می‌افزاید.

چالش‌های پیش روی رهبران 360 درجه
این چالش برگرفته از فشاری است که در سطح میانی ایجاد می‌شود. دیگر کافی نیست که تأیید کنیم رهبری از میانه‌ سازمان می‌تواند موفق باشد. شما باید بدانید که چگونه این طنش را کاهش دهید. پنج پیشنهاد مطرح شده در این زمینه عبارتند از:
• قرار داشتن در سطح میانی. قرار داشتن در سطح میانی می‌تواند مکان بزرگی باشد.
• بدانید که چه چیزی را نگه دارید و چه چیزی را نگه ندارید. هیچ چیزی جز خطوط مشخص مسئولیت‌ها، افراد را از طنش‌ها رها نمی‌سازد.
• وقتی در سطح میانی قرار دارید، پاسخی سریع را برای مسایل بیابید.
• هرگز جایگاه خود یا اعتماد رهبران را به خود خدشه‌دار کنید.
• راهی برای رها شده از استرس بیابید.

چالش خستگی
این چالش ناشی از تبعیت از یک رهبر ناکارآمد است. کار شما تثبیت رهبری نیست، بلکه ارزش‌آفرینی است. وقتی مشاهده کردید که فردی از یک رهبری ناکارآمد پیروی می‌کند، کارهای زیر را انجام دهید:
• رابطه‌ای مناسب با رهبر ایجاد کنید، زمینه‌های مشترک را بیابید و یک رابطه‌ حرفه‌ای صحیح برقرار نمایید.
• نقاط قوت رهبری خود را شناسایی کرده و ارزیابی نمایید.
• خود را متعهد به ارزش آفرینی برای نقاط قوت رهبرتان نمایید.

چالش چند نقشی
رهبران سطح میانی باید وظایف مختلفی انجام دهند و اطلاعاتی فراتر از تجربه‌ شخصی خود داشته باشند. آنها باید به اولویت‌های گوناگونی بپردازند و محدودیت‌های زمانی و منابع را هم در نظر داشته باشند.
هر نقشی دارای مسئولیت‌ها و اهداف خاص خود است. اگر نقشتان را تغییر دهید، در نظر داشته باشید که شرایط نیز تغییر خواهد کرد. غالباً هدف، تعیین‌کننده‌ نقش و رویکرد مرتبط با آن است.

چالش منیت
طبیعی است که رهبر نیز همانند هر کسی به دنبال این است که شناخته شود. واقعیت آن است که رهبران میانی غالباً پنهان هستند – و در نتیجه به شناخت و اعتباری که بدان تمایل دارند و مستحق آن هستند، دست نمی‌یابند – و بنابراین به منیت آنها لطمه وارد می‌شود. این چالش به ویژه زمانی رخ می‌دهد که فرد عضو یک تیم است و تلاش می‌کند اما همچنان در حاشیه قرار دارد. اقدامات زیر را می‌توانید در این خصوص انجام دهید:
• بیشتر از رؤیاهایتان بر وظایفتان تمرکز کنید.
• ارزش جایگاهتان را بسنجید.
• دلیل واقعی موفقیت یک پروژه را بدانید.
• به نظرات دیگر افراد هم سطح خود توجه کنید.
• تفاوت میان توسعه‌ فردی و توسعه‌ غیرفردی را درک کنید.

چالش احساس رضایت
نگرش صحیح برای دستیابی به رضایت در سازمان الزامی است. پنج روش برای دستیابی به رضایت عبارتند از:
• روابطی قوی را با افراد کلیدی برقرار نمایید.
• یک پیروزی را برای تیم تعریف کنید.
• ارتباطاتی مهم برقرار کنید.
• تجربه و کسب کنید و به بلوغ برسید.
• موفقیت تیم خود را ارجح بر موفقیت فردی خود بدانید.

چالش نگرش
موفقیت در قبال یک نگرش زمانی دشوارتر است که شما آن را خلق نکرده‌اید. هر چه بیشتر بر روی یک نگرش سرمایه‌گذاری کنید، بیشتر به نگرش خودتان تبدیل خواهد شد. نگرش خودتان مهیج‌تر از نگرش‌های دیگران است و شما می‌توانید به کمک آن رؤیاهای خودتان و حتی دیگران را به واقعیت تبدیل نمایید.

چالش تاثیرگذاری
رهبری افرادی که بالاتر از جایگاه شما هستند، آسان نیست. رهبری، تاثیرگذاری است. اگر نه سمت داشته باشید و نه تاثیرگذاری، افراد از شما پیروی نخواهند کرد. هر چقدر آنها بالاتر از جایگاه شما باشند، احتمالاً کمتر به شما اجازه می‌دهند تا آنان را رهبری کنید. به همین دلیل است که رهبران 360 درجه، نگرش خود را از «خواهان جایگاهی هستم تا دیگران از من پیروی کنند» را به «می‌خواهم به فردی تبدیل شوم که دیگران از من پیروی می‌کنند»، تغییر می‌دهند.

اصول رهبران 360 درجه برای رهبری افراد مافوق
رهبری افراد مافوق، بزرگ‌ترین چالش رهبران 360 درجه است. اکثر رهبران می‌خواهند که رهبری کنند ولی رهبری نشوند. البته اکثر رهبران می‌خواهند که به ارزش خود بیفزایند. اگر رویکرد شما افزودن به ارزش خود باشد، بهترین شانس را برای تاثیرگذاری بر آنان خواهید داشت. استراتژی اصلی شما باید حمایت از رهبرتان، افزودن به ارزش سازمان و مجزا کردن خودتان از دیگران از طریق انجام عالی کارتان می‌باشد. اگر همه چیز را به شکلی جامع و مستمر انجام دهید، آنگاه رهبری که بالاتر از شما است، به شما اعتماد کرده و از شما مشورت خواهد گرفت. در هر مرحله، تأثیرگذاری شما افزایش یافته و شما فرصت بیشتری برای رهبری خواهید داشت.

خودتان را به شکلی استثنایی و خوب رهبری کنید
هیچ چیزی بهتر از مدیریت خودتان، بر رهبرتان تاثیرگذار نیست. اگر رهبر شما باید به طور مستمر انرژی خود را صرف مدیریت شما نماید، آنگاه شما فردی تلقی خواهید شد که اتلاف‌کننده‌ زمان و انرژی است. اگر شما خودتان را خوب مدیریت کنید، رئیستان شما را کسی می‌داند که فرصت‌ها و نقاط قوت فردی را به حداکثر می‌رساند.

از بار روی دوش رهبرتان بکاهید
اگر می‌توانید، به موفقیت رهبرتان کمک کنید. وقتی او موفق شود، سازمان موفق خواهد شد. این کار نشان می‌دهد که شما عضو یک تیم هستید. این کار نشان می‌دهد که شما در راستای تیم عمل می‌کنید و قادر هستید نقشی بزرگ‌تر ایفا کنید. همچنین ارزش و تاثیرگذاری شما افزایش می‌یابد.
کارهایی را انجام دهید که دیگران نمی‌خواهند انجام دهند
افراد موفق کارهایی را انجام می‌دهند که افراد ناموفق تمایلی به انجام آنها ندارند. این کار بدان معنا است که شما باید کارهای دشواری انجام دهید. وقتی باید گزینه‌های دشوار را انتخاب کرد و دستیابی به نتایج نیز مشکل است، رهبران وارد عمل می‌شوند. این بدان معنا است که باید اهداف شخصی را قربانی اهداف دیگران نمایید. رهبران خوب راهی را برای موفقیت افرادی می‌یابند که سخت کار می‌کنند.

بیشتر از مدیریت، رهبری کنید
برای حرکت از مدیریت به رهبری، باید ذهنیت خود را توسعه دهید. اگر قبلاً رهبری خوبی داشته‌اید ، از روش‌های زیر برای حفظ رشد و توسعه‌ آن استفاده کنید:
• به شرایط بلندمدت‌تر فکر کنید.
• ببینید چگونه تصمیمات شما بر افراد هم سطح یا بالاتر از شما تاثیر می‌گذارند.
• برای یافتن روشی بهتر، بر مرزها فشار بیاورید.
• بر موضوعاتی غیر قابل ملموس همچون انگیزش، روحیه، احساسات، نگرش‌ها، محیط، و زمان‌بندی تمرکز کنید.
• به استعداد ذاتی خود اتکا کنید.
• به دنبال افراد خوب باشید، بر روی آنها سرمایه‌گذاری کرده و به این افراد در انجام امورشان، قدرت و اختیار بدهید.
• همیشه عامل تغییر و تحول باشید.

اصول مدیریت 360 درجه در قبال افراد هم سطح
برای موفقیت به عنوان یک رهبر 360 درجه که همتایان خود را رهبری می‌کند، باید به همکارانتان نشان دهید که چرا باید به شما احترام بگذارند و از شما پیروی کنند. می‌توانید به همتایانتان کمک کنید تا موفق شوند. اگر این کار را انجام دهید، نه تنها به سازمان بلکه به خودتان کمک می‌کنید.
مدار رهبری را درک کرده، آن را عملی سازید و تکمیل نمایید
اگر می‌خواهید بر کسانی که در کنار شما کار می‌کنند، تاثیر بگذارید، سعی نکنید تا در این فرآیند تنها عمل کنید. در عوض، به افرادتان نشان دهید که به آنها علاقه‌مند هستید. سعی کنید آنان را تک به تک بشناسید. همچنین از تجارب و مهارت‌های منحصر به فرد آنان به عنوان منابع کارتان استفاده نمایید.

تلاش کنید تا روح رقابت را ایجاد نمایید
در یک محیط کاری سالم، هم رقابت وجود دارد و هم کار تیمی. باید ببینید که کدام یک از آنها مناسب هستند.

یک دوست باشید
غالباً ما شرایط مختلفی را در قبال خودمان نسبت به دیگران در نظر می‌گیریم – همکار، هم‌تیمی، شریک، رقیب – اما غالباً آنچه که دیگران می‌خواهند را فراموش می‌کنیم یعنی یک دوست. یک رویکرد عالی برای دوستی در کار، آن است که هدف شما دوست شدن باشد نه یافتن دوست. وقتی با همکارانتان برخورد می‌کنید، به صحبت‌های آنان گوش کنید و موضوعاتی غیر از مسایل کاری را مد نظر قرار دهید.

از سیاسی‌کاری بپرهیزید
سیاسی کاری شما را از آنچه که هستید، دور می‌کند. در محیط‌های کاری، این امر به معنای تغییر مستمر جایگاهتان برای نیل به موفقیت یا استفاده از افراد برای رسیدن به اهداف شخصی بدون توجه به تاثیر این موضوع بر آنان است. افراد سیاسی‌کار، فرصت طلب هستند و فقط آنچه را که مد نظر خودشان است، بدون توجه به اهداف همتایان، کارمندان یا کل سازمان انجام می‌دهند.

اصول رهبران 360 درجه برای رهبری زیردستان
آنچه که رهبران 360 درجه را منحصر به فرد – و کارآمد – می‌سازد، آن است که آنها تلاش می‌کنند تا بر دیگران تاثیر بگذارند.
به عنوان یک رهبر 360 درجه، در زمانی که افراد زیردست را رهبری می‌کنید، باید تلاش بیشتری به خرج دهید تا افراد را نسبت به آنچه که می‌خواهید و مد نظر دارید، مجاب کنید.

به آرامی حرکت کنید
یکی از بهترین روش‌ها برای حفظ ارتباط با کارکنان، داشتن رویکردی غیررسمی در قبال آنان است. برای ارتباط با افراد، باید با سرعت آنها حرکت کنید. تضمین نمایید که توازنی سالم را میان منافع فردی و حرفه‌ای ایجاد خواهید کرد.

همگان را با نمره‌ عالی ببینید
رهبران 360 درجه نفع بیشتری از افرادشان به دست می‌آورند زیرا بیشتر از آنها فکر می‌کنند. آنها برای افرادشان ارزش و احترام قایل هستند و در نتیجه افراد نیز تمایل می‌یابند تا از آنان پیروی کنند. نگرش مثبت و برتر رهبری، باعث یک محیط کاری مثبت می‌شود که در آن هر تیمی دارای جایگاه و هدفی مشخص است و هر کس در نیل به موفقیت نقش دارد. افراد را آن گونه که می‌توانند باشند ببینید نه آن گونه که هستند. رابطه‌ شما با آنها نه تنها بهره‌وری را بالا می‌برد بلکه به آنها نیز در بروز توان بالقوه‌ای که دارند، کمک می‌کند.

افراد را بر اساس نقاط قوتشان به کار بگیرید
وقتی مستمراً از کارمندان خواسته می‌شود تا در حوزه‌ای کار کنند که در آن ضعف دارند، آنها رویه‌ خود را از دست می‌دهند، بهره‌وری آنها پایین می‌آید و به تدریج سرخورده می‌شوند. افراد موفق نقاط قوت خود را می‌یابند. وقتی افراد را طبق نقاط قوتشان بکار بگیریم، زندگی آنها را به سمت بهتر شدن تغییر می‌دهید که این امر هم کمکی برای آنان است و هم برای سازمان.

ارزش رهبران 360 درجه‌ای
تبدیل شدن به یک رهبر 360 درجه، کار ساده‌ای نیست. این کاری طولانی است و در عرض یک شب رخ نمی‌دهد اما تلاش کردن در راستای آن ارزشمند است. همیشه تلاش برای رهبر شدن به موفقیت نمی‌انجامد. همیشه نیز نباید انتظار موفقیت داشته باشید. پنج مورد زیر، ارزش‌هایی هستند که رهبران 360 درجه به سازمان‌هایشان می‌افزایند:
1. تیم رهبری کارآمدتر از یک رهبر است.
2. رهبران در هر سطحی از سازمان مورد نیاز هستند.
3. رهبری موفق در یک سطح، شرط رهبری در مرحله‌ بعد است.
4. رهبری خوب در سطح میانی، رهبرانی بهتر از سطح ارشد هستند.
5. رهبران 360 درجه دارای کیفیت‌های مورد نیاز سازمان هستند.
این کیفیت‌ها عبارتند از:
• سازگاری
• قوه‌ تشخیص
• نگرش
• ارتباطات
• امنیت
• روحیه‌ خدمت
• بهره‌مندی از منابع
• بلوغ فکری
• شکیبایی
• مسئولیت‌پذیری

داستانی عبرت آموز

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"گر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش! مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد.... سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود...

چگونه به مرور نگرش خود را مثبت کنیم؟

چگونگی تعدیل نگرش

اولین چیزی که در شروع هر تجارتی از جمله فعالیت بازاریابی شبکه ای نیاز دارید یک تغییر عمده در نوع نگرش شما است که باید با ایمان، عشق، تلاش و پشتکار به مرور آن را در وجود خود مثبت کرده و نهادینه کنید تا آنجا که اطرافیان شما را بعنوان یک کوه انرژی مثبت و یک شخصیت کاملا خود ساخته باور داشته باشند.

در این مقاله نکات کلیدی برای شما عنوان میشود که با بکار بستن آنها و اعتقاد به تاثیر گذاریشان در زندگی شخصی خود، به مرور باعث مثبت شدن نگرش شما در زندگی و موفقیت در کسب و کارتان میشود.

تعدیل شماره یک

استفاده از تکنیک برگردان:

استفاده از این تکنیک به این صورت است که فرد سعی می کند هنگامی که یک عامل منفی وارد زندگی اش میشود بلافاصله مشکل را برگرداند و به دنبال خوشی و شوخی بگردد؛ در اغلب مواقع فاصله ی بین مثبت و منفی گرایی احساس شوخ طبعی است، شوخ طبعی به هر صورت که باشد به ما کمک میکند تا در برابر نیروهای منفی مقاومت کنیم.

شوخ طبعی یک نوع گرایش است که انسان را به اندیشیدن درباره ی جنبه های روشنتر یک موقعیت که دیگران قادر به دیدن آن نیستند ترغیب می کند، شوخ طبعی فلسفه ای است که می گوید: اگر کسی زندگی را بی اندازه سخت و پیچیده بگیرد، در مصاف زندگی بازنده می شود، بسیاری از امور را نباید به منزله ی به پایان رسیدن کار دنیا تلقی کرد و اگر انسان بیاموزد که چگونه در برابر حوادث ناگوار لبخند بزند، زندگی ساده تر می شود.

باید یاد بگیریم که به خودمان و به اشتباهاتمان بخندیم و پس از آن شروع به تغییر کنیم، سریع ترین راه برای تغییر، خندیدن به حماقت های خودمان است؛ پس از آن می توان گذشته را رها کرد و پیش رفت، باید توجه داشته باشیم که تا اراده نکنیم طرف طنز آمیز ماجرا را نخواهیم دید، بخندید خنده داروی درد هاست، درست به همان صورت که عوامل نا خوشایند و منفی نظیر تنش و خشم می تواند سردرد، فشارخون و ناراحتی ایجاد کند، عواطف خوشایند و مثبت مانند خنده می تواند موجب تمدد اعصاب، هضم بهتر غذا و گردش منظم تر خون شود.

صرف پیدا کردن یک نکته خنده دار در یک موقعیت بدان معنی نیست که مشکل حل شده است بلکه این خوش بینی می تواند راه حل صحیح را به انسان دهد. 

تعدیل شماره دو

در نقش برنده بازی کردن:

در نقش برندگان بازی کنید و حالت ورشکستگان و بازندگان را به خود نگیرید، نکات مثبت و موفقیت های خودتان را به خود گوشزد کنید و بیشتر به برنده بودن بیندیشید، انسان هر چه بیشتر به کارهای مثبتی که می تواند انجام دهد تکیه کند برای اندیشیدن درباره ی مسائل منفی وقت کمتری خواهد داشت چون در این حالت مسائل منفی از توجه کمتری برخوردارند، طبعاً پاره ای از این مسائل خود به خود از صحنه خارج می گردد، درباره ی برنده بودن صحبت کنید، با لذت بردن از برگ های برنده به خـود پاداش  بدهیــد.

هرکاری که برای شما لذت بخش است به عنوان پاداش انجام دهید مثل گوش دادن موسیقی، قدم زدن، ورزش کردن و...

تعدیل شماره سه

ساده کنید:

عده ای از افراد ندانسته زندگی خود را با عوامل منفی شلوغ می کنند و در نتیجه را ه داشتن نگرش مثبت را به روی خود می بندند، ببینید کدام یک از موارد زیر بیشتر راجع به شما صدق می کند؟

1- اموال غیر قابل استفاده و غیره مطـلوب  (به درد نخور): شامل تمام چیزهایی که مدت ها آنها را نگه داشته اید بدون استفاده بدون اینکه شما را شاد کنند، چیزهایی که شما را به یاد خاطرات خوب یا بد می اندازد ولی شما بیشتر یاد چیزهایی منفی آن می افتید تا به مسائل لذت بخش آن.

2-   اشتغالات فراوان، نگذارید بصورت برده ی کار، جامعه، گروه یا سازمانی درآیید، سعی کنید در هرجا که هستید جزو افراد موفق باشید.

3- عدم تعادل توجه به خانه و محل کارتان: اگر خانوادتان در درجه دوم اهمیت قرار گرفته اند و از آن غافل شده اید.

4- حل و فصل مشکلات کوچک: اگر این مسائل به محض حادث شدن مورد توجه قرار گیرند و نسبت به حل و فصل آنها اقدام شود تأثیر شدیدی در نگرش شخص باقی خواهد گذاشت.

5- حفظ مناسبات کهن: اکثر ما دوستانی داریم که به منفی گرایی روی کرده اند، لازم است آنها را از زندگی روزمره خود حذف کنیم، این کار باید به سرعت و بدون احساس گناه صورت گیرد البته در بسیاری موارد کار ساده ای نیست اما بالاخره باید انجام شود وگرنه ما نیز به همراه آنها به اعماق دره ی منفی گرایی و شکست سقوط میکنیم.

تعدیل شماره چهار

جدایی! جدایی! :

گاهی اوقات لازم است که با بسیاری از شرایط نامطلوب پیش آمده در زندگی کنار بیائیم، تقریباً همه و حتی افراد دارای نگرش مثبت در مواقعی ناچار شده اند با یک رئیس نامطلوب کنار بیایند، راه حل این است که حتی الامکان از عوامل منفی روی بگردانیم و آنها را نبینیم به این ترتیب عوامل منفی از سایر عوامل جدا می شوند و در نتیجه نمیتوانند در زندگی ما تأثیر شدید بگذارند.

مرحله اول جدایی این است که خودتان را سرگرم کنید، هرکاری را به موقع خودش انجام دهید، با برگ های برنده ی خودتان بازی کنید، ورزش کنید، به خنده و شوخی متوسل شوید، زندگی را ساده تر کنید، فکرتان را روی مسائل مثبت متمرکز کنید، به دیگران کمک کنید و وقت خود را با یک دوست بگذرانید و مرحله ی دوم: درباره اش صحبت کنید (حجم مسئله و مشکل به این ترتیب کوچک تر می شود)، آن را با کار بیشتر جبران کنید، به آن لبخند بزنید (زیاد مشکل را جدی نگیرید)، مشکلات را به خدا واگذار کنید، محیط را عوض کنید و به اقدامات دوست داشتنی تر و مورد علاقه تان دست بزنید.

تعدیل شماره پنج

خود را بهتر ببینید:

نگرش افراد راجع به خودشان ارتباط مستقیمی با نحوه ی برخورد و نگرش آنها در شرایط و محیط های اطرافشان دارد، هنگامی که فرد خودش را خوب نبینید هیچ چیز دیگری را هم خوب نخواهد دید ولی هنگامی که از خودش احساس رضایت داشته باشد دنیا به نظرش  روشنتر و بهتر می آید پس نگرش مثبت خود را از راه بهبود تصویر ذهنی خودتان بهتر کنید:

1- بهتر کردن پوشش؛ به آنچه می پوشید، نحوه ی هماهنگی و تناسب رنگ آنها، آراستگی و ... توجه کنید.

2-   آرایش مو: هر از چندگاهی در آرایش موهایتان تغییر ایجاد کنید.

3- حفظ تندرستی: به اندامتان اهمیت بدهید، وزنتان را با خورد و خوراک مناسب و ورزش کردن متناسب کنید، به دندان هایتان برسید و...

4- خودتان باشید؛ سعی کنید در هر شرایطی خودتان باشید، دیگران و وسایل ارتباط جمعی، شما را تحت تأثیر افکار منفی قرار ندهند.

5- به خودتان  و تمام تواناییهایتان ایمان داشته باشید.

تعدیل شماره شش

ارتباط فیزیکی را بپذیرید:

یپذیرید که بین تندرستی و نوع نگرش شما ارتباط مستقیم وجود دارد، ورزش روزانه، حفظ رژیم غذایی خوب، آسودگی بدن از نظر فیزیکی و روحی همه باعث تعدیل نگرش های شما می شود، دردهای کوچک فیزیکی در بسیاری موارد باعث از بین رفتن روحیه فرد و نگرانی و ناراحتی در فرد می شود و درد روانی ایجاد می کند و در نتیجه نگرش فرد به سمت منفی شدن حرکت می کند.

تعدیل شماره هفت

مأموریت خود را مشخص کنید:

هرگاه انسان بداند چه مقصدی در پیش دارد در مقایسه با شخص فاقد مقصد مشخص ، روحیه ای مثبت تر دارد، تعیین هدف و مقصد موجب جهت دادن اعمال در زندگی می شود و به انسان کمک می کند تا توجه خود را عمیق تر به مسائل معطوف دارد، جست و جو یا مشخص کردن مأموریت حیات، می تواند اقدامی شادی بخش باشد.

همیشه به یاد داشته باشید کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی مان شکل می دهند، ما می توانیم با استفاده از کلمه ها و اصطلاحات مثبت، انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم، برای مثال ما می توانیم از جایگزین های زیر در صحبت هایمان استفاده کنیم

 - به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود
- به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت
- به جای دستت درد نکنه؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی
- به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم
- به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود
- به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟
- به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده
- به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما
- به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه
- به جای فقیر هستم؛ ‌بگوییم : ثروت کمی دارم
- به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم
- به جای به درد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست
- به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم
- به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود
- به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه
- به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم
- به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم
- به جای جملاتی از جمله چقدر چاق شدی؟، چقدر لاغر شدی؟، چقدر خسته به نظر می‌آیی؟، چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟، چرا ریشت را بلند کردی؟، چرا توهمی؟، چرا رنگت پریده؟، چرا تلفن نکردی؟، چرا حال مرا نپرسیدی؟  بگوییم: سلام به روی ماهت، چقدر خوشحال شدم تو را دیدم،  همیشه در قلب من هستی و....

پایان.

اگر افكارمان را كنترل كنيم، زندگي مان متحول ميشود

در ساختار شخصیت ما انسانها، افکار از چنان قدرتی برخوردارند كه ميتوانند سازنده يا ويرانگر باشند، بنابراين بايد بياموزيم كه افكارمان را هوشمندانه كنترل كنيم تا در زندگي به موفقيتها و كاميابيهای بزرگی دست يابيم، يكي از اين راهكارها يادگيری روشهايی است كه باعث مثبت انديشی در ما ميشود و افكار منفی را از ما دور ميكند.

 در زير به 30 مورد از توصيه هايی كه باعث ايجاد مثبت انديشی ميشوند اشاره ميشود:

1- نسبت به خودمان احساس خوبی داشته باشيم و خود را خوب، دانا و با ارزش بدانيم.
2-  ليستی از صفات مثبت خود تهيه كنيم و راه های تقويت آنها را بيابيم و تجربه كنيم.
3- ليستی از افكار منفی خود در طی روز تهيه و سعی كنيم برای هر فكر منفی يك فكر مثبت معادل بيابيم تا به كمك آن بتوانيم با افكار منفی مقابله كنيم.
4- سعی كنيم در گفتار و برخوردهای روزانه از كلمات و جملات مثبت استفاده كنيم، مثلا در ملاقات با ديگران به جای استفاده از كلمه "خسته نباشيد" كه دارای بار منفی و القای حس خستگی است، بگوييم "خدا قوت" ، "شاد باشيد" و امثال اینها.
5- افكار خود را متوجه خوبيها و جنبه هاي مثبت زندگی كنيم تا به مرور مثبت نگر شويم.
6- با خوش بينی، سعی كنيم دستوراتی را به ذهن خود بدهيم كه انديشه های جديد مثبت شكل گيرند.


7- هر روز صبح كه از خواب برميخيزيم با نگاه كردن به منظره اي زيبا، روز خود را با نشاط آغاز كنيم.
8- از افراد منفی نگر يا موقعيتهايی كه باعث ايجاد افكار ناخوشايند يا منفی ميشوند دوری و يا سعی كنيم كمتر با آنها برخورد داشته باشيم.
9- به مشكلات به عنوان محكی براي ارزيابی توانايی های خود نگاه كنيم و هرگز نتيجه بدی را پيش بينی نكنيم زيرا مشكلات فقط به اندازه ای مهم هستند كه ما آنها را مهم می پنداريم.
10- به لحظات و خاطرات زيبا و دوست داشتنی گذشته خود فكر كرده و سعی كنيم آنها را تكرار نماييم.
11- از ترديد و دودلی دوري كرده و كارها را با جديت دنبال كنيم.
12- به ندای منفی درونی خود و تلقين هايی نگران كننده و مخرب ديگران بی توجه باشيم و سعی كنيم عكس آنها را انجام دهيم.


13- به قدرت بيكران خداوند ايمان داشته باشيم و با خود تكرار كنيم كه من لياقت بهترينها را دارم و با لطف خداوند به آنها خواهم رسيد.
14- از ميان اهداف خود هدفی را انتخاب كنيم كه اميد بيشتري به موفقيت آن داريم و در تلاش برای تحقق آن، به فكر تاييد يا تكذيب ديگران نباشيم.
15- در توصيف احوال و زندگی خود از كلمات مثبت استفاده كنيم.
16- در تعريف از افراد خانواده يا دوستان از كلمات مثبت و روحيه بخش استفاده كنيم.
17- از چشم و هم چشمی و حسادت كه باعث ايجاد افكار منفی ميشود دوری و سعی كنيم روشی را انتخاب كنيم که دیگران قبلا برگزیده اند و موفق شده اند.
18- هرگز شعار خواستن، توانستن است را فراموش نكنيم و بدانيم كه در سايه سعی و تلاش به آنچه بخواهيم ميرسيم.


19- قدر لحظات زندگی را بدانيم و آنها را بخوبی استفاده كنيم، زيرا هرگز تكرار نخواهند شد.
20- براي تغيير اوضاع و شرايط نامساعد مربوط به خود، شخصا اقدام كنيم و مطمئن باشيم كه ميتوانيم آنها را از بين ببريم.
21- از خود انتظار بيش از حد نداشته باشيم و خود را همه فن حريف ندانيم، به عبارت ديگر، از كمال گرايی مطلق كه باعث اضطراب و احساس عجز و ناتوانی ميشود خودداری كنيم.
22- خود را از قيد و بندهای آزار دهنده رها ساخته و ساده زندگی كنيم تا فكر و خيال آسوده ای داشته باشيم.
23- از انزوا و گوشه گيری كه باعث ايجاد افكار منفی ميشود دوری كرده و اوقات خود را در جمع خانواده و دوستان سپری كنيم.
24- هر وقت كه احساس كرديم افكار منفی به سراغمان آمده است، وضعيت خود را تغيير دهيم و به كاری سرگرم شويم.


25- ممكن است هنگام خواب در رختخواب، افكار منفی به سراغمان بيايد، پس تا خسته نشده ايم به رختخواب نرويم.
26- هرگز خود را بدبخت و ناتوان و درمانده احساس نكنيم و از مطالعه و گوش دادن به اشعار و مخصوصا آهنگهايی كه چنين احساسی را القا ميكنند خودداری كنيم.
27- اعتماد به نفس خود را در هر شرايطی حس كنيم و هرگز به ديگران اجازه ندهيم آنرا متزلزل كنند زيرا اعتماد به نفس كليد خلق تفكر مثبت است.
28- خنديدن را فراموش نكنيم، خنديدن باعث ميشود تا افكار ناراحت كننده و منفی جاي خود را به افكار مثبت و شاد بدهند.
29- بدانيم كه اجرای راهكارهای تقويت مثبت هيچ هزينه ای ندارند و به سن افراد نيز مربوط نميشوند.
30- بايد به تقويت مثبت انديشی ايمان داشته باشيم و اين شعار را هرگز فراموش نكنيم كه:

اگر افكارمان را كنترل كنيم، زندگي مان متحول ميشود

پایان.