و تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند
دانه اولی گفت: 

من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و من می خواهم رشد کنم! من می خواهم شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم و شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین بر افشانم و رسیدن بهار را نوید دهم...من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم و بدین ترتیب : دانه روئید.

 

دانه دومی گفت:

 

اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیز هایی روبرو خواهم شد وآنگاه می ترسم.اگر از میان خاک سقف بالای سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه های لطیفم صدمه ببینند، اگر  برگهایم را بگسترانم و گوسفندی قصد خوردن مرا کند چه می توانم بکنم...تازه اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل نشیند ، احتمال دارد بچه کوچکی آن را از ریشه بیرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر نشینم تا فرصت بهتری نصیبم شود... و بدین ترتیب دانه منتظر ماند :

در اوایل بهار که یک مرغ خانگی در حال کندو کاو در زمین بود  ، دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن او را قورت داد.

 

 

 

 

وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست. ( نيچه )

                                                                  

 اندیشیدن دشوارترین کار زندگی است به همین علت عده کمی می اندیشند.  ( فورد )
                                                                                             


هیچ چیز در دنیا دشوار تر از این نیست که انسان افکار خود را به عرصه عمل بگذارد.  ( گوته )