راهنماییهای یکی از بزرگترین اساتید بازاریابی شبکهای دنیا (ر.گ)
ماجرا
از اینجا شروع می شه که یکی از زیرمجموعه های من برای یکی از مشاوره هاش
از من کمک خواست و این تقاضا برای من خیلی عجیب بود، اون خودش یکی از
زیرمجموعه های خیلی قوی من با یه تیم خیلی بزرگ بود که از زیر و بم این
بیزینس هم اطلاع کافی داشت و جلسات مشاوره رو قوی و عالی برگزار می کرد.
حالا اون به من زنگ زده بود تا یکی رو براش مشاوره کنم! خیلی تعجب کردم!
علاوه بر میز پذیرائیش، مبلمان چرمی اتاقش هم واقعاً به چشم می یومد. همه چیز در بهترین شرایط ممکن، فوق العاده بود. یه اتاق تمام عیار با همۀ امکانات! دور میز اتاقش راحت 25 نفر میتونستن بنشینن. مبلمان های فوق العاده چوبی با روکش های چرمی واقعاً زیبا. میز وسط اتاقش حداقل هیچ چی ارزش نداشت 200 هزار پوند می ارزید. خلاصه ما سر یه همچین میـزِ گرون قیمتی نشستیم. خودش بالای میز نشست، من هم یه سمتش و "هِی سُوس" زیرمجموعه هم سمت دیگۀ اون و من شروع کردم به کشیدن دایره ها، اما جالبه که به رغم میل و علاقه ای که از خودش نشون میداد وارد شبکه نشد. الان که فکرش رو می کنم، می بینم واقعاً در طول جلسه مشاوره ، مؤدبانه و با احترام کامل برخورد میکرد و وقتی که جلسه تموم شد، گفت: یه مطلبی رو میدونید؟! با توجه به قراردادی که من با این شرکت دارم، از انجام هرگونه فعالیت تجاری دومی منع شده ام و به همین خاطر هیچگونه فعالیت جانبی تجاری مثل این رو نمی تونم انجام بدم. من قانوناً نمی تونم وارد این تجارت بشم ولی خیلی دوست داشتم ببینم که دوستم تو کلیسا "هِی سوس" داره چه کاری رو دنبال می کنه و واقعاً میخوام از ته دل به شما بگم که این میتونه یه فرصت استثنایی برای شما دو نفر باشه و از اینکه میبینم شما تو این تجارتید، خیلی خوشحالم و آرزوی موفقیت هر دوی شما رو دارم.
من توی اون روز، دور اون میز گرون قیمت چند تا درس خیلی مهم گرفتم. اولین درسی که یاد گرفتم این بود که وقتی به لیستتون نگاه می کنید و در مورد افرادی که میخواید وارد زیرمجموعه تون کنید، تصمیم بگیرید، باید به دنبال پولدارترین و موفق ترین افراد برید که این برخلاف تفکر عامۀ مردمه. اغلب اینطور فکر نمی کنن. یادتون هست که اولین کسی رو که من وارد زیرمجموعه خودم کردم هم اتاقیم بود؟ شرکت بعدی هم دوباره هم اتاقیم؟! میدونید چرا؟ خُب معلومه! چون من هم مثل شما و شما هم مثل اکثر مردم برای این کار، دنبال آدمهای بیکار می گردیم. همتون می دونید که باید به زور یقشون رو بگیریم و بکشیمشون توی این بیزینس. ** این حرفها برای همتون آشناست. اولین کسی رو که سراغش میرید کیه؟ آدمهای ضعیف و بیکار. دنبال افرادی میرید که بتونید خیلی راحت ثبت نامشون کنید و اگه نخواستن بتونید به زور وارد زیرمجموعتون کنید. آدمهایی که مخالفت میکنن رو، به زور کتک بکشید داخل این تجارت. ببینم نکنه شما از اون کتک خورده هائید؟! هان!** متوجه منظورم که هستید؟ ما دنبال این جور افراد میریم ولی دنبال آدمهای موفق نمی ریم. میدونید چرا؟ حتماً پیش خودتون فکر میکنید که اونا پولدارن یا از اینکه مقام اجتماعی بالاتری برخوردارن و مشهورترن و یا درجات تحصیلی بالاتری دارن میترسید؟ مثلاً شما سیکل دارید و طرف مقابلتون پی اچ دی(P.H.D) داره. پیش خودتون خجالت می کشید تا اون رو مشاوره کنید. درست میگم نه! یا مثلاً اون یه مدیر ارشد شرکته، منم که یه گارسونم. با خودتون میگید چطور باید اونو پرزنت کنم؟ یکی از مطالب مهمی که امروز قراره یاد بگیرید، اینه که هر چقدر اونا موفق تر و وقت سرخاروندن نداشته باشن، بیشتر از خودشون ابراز علاقه نشون میدن. شما برای من پرمشغله ترین شخصی رو که می شناسید، کسی که 3 تا شغل مختلف داره رو بیارید، کسی که یک کار تمام وقت توی یه شرکت برای امرار معاش داره، شبها پیتزا دم دربها تحویل میده و آخر هفته ها هم تو یکشنبه بازار محل جنس می فروشه، برای برنامه های مختلف توی کلیسای محلشون داوطلب میشه و معاون "جمعیت باغچه گل رُز" هم هست رو پیدا کنید. به این آدم زنگ بزنید. من به شما قول میدم که میتونه 45 دقیقه وقت برای شما تو برنامش باز کنه. حالا برعکس یک نفر رو توی لیستتون رو بگید که بیکاره و سعی کنید باهاش قرار ملاقات بذارید، حالا ببینید چقدر طول میکشه؟ میدونید چرا؟ چونکه وقت ندارن! چونکه دارن "تام و جری" تماشا می کنن** یا دارن کلانتری محل رو متر میکنن** هر روز با عوض کردن دکوراسیون خونشون، خودشونو سرگرم می کنن و هیچ وقت وقت اضافی برای شما و این تجارتتون رو ندارن. درس مهمی که من از اون مشاوره گرفتم این بود که پرمشغله ترین، پولدارترین و موفق ترین افراد رو باید اول مشاوره کرد. دومین درسی که من از اون روز یاد گرفتم اینه که وقتی با این افراد پرمشغله و موفق صحبت می کنید، با احترام با شما برخورد می کنن و هیچ وقت برای شما آه و ناله سر نمیدن و بگن اوه! از اون داستانهای هرمیه، اگه من وارد بشم چی و چه و چه. هیچ وقت از این نغ و نوق ها از آدمهای موفق نمی شنوید. هیچ وقت با شما اینطوری صحبت نمی کنن. میدونید چرا؟ خیلی ساده اس چون اونها تو دنیای واقعی زندگی می کنن.
دلیل تماسش با من به این خاطر بود که می خواست یکی از مدیران ارشد یه شرکت غول آسا با درآمد میلیونی تو سال رو مشاوره کنه. اگه من الان اسم این شرکت رو بگم، میدونم که همتون توی این سالن قبلاً اسمشو شنیدید. یه شرکت تمام عیار با یه مدیریت اجرایی فوق العاده که توی بورس سهامش بالا و پائین میره. مدیر این شرکت فقط باید چند میلیونی توی سال درآمدش باشه. این آقای مدیر هر یکشنبه به کلیسا میرفت و زیرمجموعۀ من توی یکی از همین یکشنبه ها، تو کلیسا به اون میگه که: هی "تونی" میخوام درباره یه فرصت استثنایی تجاری با تو صحبت کنم. دوست داری با هم یه قرار ملاقات بذاریم؟ و اون آقای تونی نام، قبول میکنه. اونا یه قرار ملاقاتی رو توی دفتر کارش میذارن که البته بعداً به شما میگم که این کار کاملاً اشتباهیه. ما هیچ وقت نباید مشاوره رو توی دفاتر کار مشتریامون برگزار کنیم، چون مشتریامون نمی تونن تمام حواسشون رو به ما بدن. مثلاً با زنگ تلفن حواسشون پرت میشه و نمی تونن کاملاً تمرکز داشته باشن، البته زیرمجموعه من اصول اولیۀ یه مشاوره خو ب رو می دونست ولی از اینکه اینچنین چهرۀ برجسته ای به اون جواب موافق داده بود، خیلی ذوق زده شده بود. خودتون میدونید که دلیل صحبتش با اون تنها به این خاطر بود که بتونه اسمشو از لیست اولیه ش حذف کنه.** متوجه اید که منظورم چیه؟ همیشه از این جور کاندیدها توی لیست اولیه خودمون داریم که فکر می کنیم عُمراً نمیتونیم وارد این تجارت بکنیمشون ** فکر کنم زیرمجموعۀ من هم به همین دلیل سر صحبت رو با اون وا کرده بود و البته اون هم جواب مثبت داده بود. قرارشون رو برای یه روز سه شنبه ای حول و هوش ساعت 10 صبح تنظیم کرده بودن. با خوش آمدگویی خودش وارد دفتر کارش شدیم. من با همون شخصیِ که هر روز توی روزنامه ها دربارش مینویسن، آشنا شدم. یه آدم معروف توی یه شرکت معروف. اول وارد دفتر خانم منشی که از آپارتمان منم بزرگتر بود، شدیم.** دفتر خودش هم که دیگه هیچی! یک میز بود، اندازۀ یه اتوبوس!** آره اندازۀ یه اتوبوس بود! شاید هم من خیلی دیگه جَوگیر شده بودم!** ولی منظورم واقعاً بزرگه!
علاوه بر میز پذیرائیش، مبلمان چرمی اتاقش هم واقعاً به چشم می یومد. همه چیز در بهترین شرایط ممکن، فوق العاده بود. یه اتاق تمام عیار با همۀ امکانات! دور میز اتاقش راحت 25 نفر میتونستن بنشینن. مبلمان های فوق العاده چوبی با روکش های چرمی واقعاً زیبا. میز وسط اتاقش حداقل هیچ چی ارزش نداشت 200 هزار پوند می ارزید. خلاصه ما سر یه همچین میـزِ گرون قیمتی نشستیم. خودش بالای میز نشست، من هم یه سمتش و "هِی سُوس" زیرمجموعه هم سمت دیگۀ اون و من شروع کردم به کشیدن دایره ها، اما جالبه که به رغم میل و علاقه ای که از خودش نشون میداد وارد شبکه نشد. الان که فکرش رو می کنم، می بینم واقعاً در طول جلسه مشاوره ، مؤدبانه و با احترام کامل برخورد میکرد و وقتی که جلسه تموم شد، گفت: یه مطلبی رو میدونید؟! با توجه به قراردادی که من با این شرکت دارم، از انجام هرگونه فعالیت تجاری دومی منع شده ام و به همین خاطر هیچگونه فعالیت جانبی تجاری مثل این رو نمی تونم انجام بدم. من قانوناً نمی تونم وارد این تجارت بشم ولی خیلی دوست داشتم ببینم که دوستم تو کلیسا "هِی سوس" داره چه کاری رو دنبال می کنه و واقعاً میخوام از ته دل به شما بگم که این میتونه یه فرصت استثنایی برای شما دو نفر باشه و از اینکه میبینم شما تو این تجارتید، خیلی خوشحالم و آرزوی موفقیت هر دوی شما رو دارم.
من توی اون روز، دور اون میز گرون قیمت چند تا درس خیلی مهم گرفتم. اولین درسی که یاد گرفتم این بود که وقتی به لیستتون نگاه می کنید و در مورد افرادی که میخواید وارد زیرمجموعه تون کنید، تصمیم بگیرید، باید به دنبال پولدارترین و موفق ترین افراد برید که این برخلاف تفکر عامۀ مردمه. اغلب اینطور فکر نمی کنن. یادتون هست که اولین کسی رو که من وارد زیرمجموعه خودم کردم هم اتاقیم بود؟ شرکت بعدی هم دوباره هم اتاقیم؟! میدونید چرا؟ خُب معلومه! چون من هم مثل شما و شما هم مثل اکثر مردم برای این کار، دنبال آدمهای بیکار می گردیم. همتون می دونید که باید به زور یقشون رو بگیریم و بکشیمشون توی این بیزینس. ** این حرفها برای همتون آشناست. اولین کسی رو که سراغش میرید کیه؟ آدمهای ضعیف و بیکار. دنبال افرادی میرید که بتونید خیلی راحت ثبت نامشون کنید و اگه نخواستن بتونید به زور وارد زیرمجموعتون کنید. آدمهایی که مخالفت میکنن رو، به زور کتک بکشید داخل این تجارت. ببینم نکنه شما از اون کتک خورده هائید؟! هان!** متوجه منظورم که هستید؟ ما دنبال این جور افراد میریم ولی دنبال آدمهای موفق نمی ریم. میدونید چرا؟ حتماً پیش خودتون فکر میکنید که اونا پولدارن یا از اینکه مقام اجتماعی بالاتری برخوردارن و مشهورترن و یا درجات تحصیلی بالاتری دارن میترسید؟ مثلاً شما سیکل دارید و طرف مقابلتون پی اچ دی(P.H.D) داره. پیش خودتون خجالت می کشید تا اون رو مشاوره کنید. درست میگم نه! یا مثلاً اون یه مدیر ارشد شرکته، منم که یه گارسونم. با خودتون میگید چطور باید اونو پرزنت کنم؟ یکی از مطالب مهمی که امروز قراره یاد بگیرید، اینه که هر چقدر اونا موفق تر و وقت سرخاروندن نداشته باشن، بیشتر از خودشون ابراز علاقه نشون میدن. شما برای من پرمشغله ترین شخصی رو که می شناسید، کسی که 3 تا شغل مختلف داره رو بیارید، کسی که یک کار تمام وقت توی یه شرکت برای امرار معاش داره، شبها پیتزا دم دربها تحویل میده و آخر هفته ها هم تو یکشنبه بازار محل جنس می فروشه، برای برنامه های مختلف توی کلیسای محلشون داوطلب میشه و معاون "جمعیت باغچه گل رُز" هم هست رو پیدا کنید. به این آدم زنگ بزنید. من به شما قول میدم که میتونه 45 دقیقه وقت برای شما تو برنامش باز کنه. حالا برعکس یک نفر رو توی لیستتون رو بگید که بیکاره و سعی کنید باهاش قرار ملاقات بذارید، حالا ببینید چقدر طول میکشه؟ میدونید چرا؟ چونکه وقت ندارن! چونکه دارن "تام و جری" تماشا می کنن** یا دارن کلانتری محل رو متر میکنن** هر روز با عوض کردن دکوراسیون خونشون، خودشونو سرگرم می کنن و هیچ وقت وقت اضافی برای شما و این تجارتتون رو ندارن. درس مهمی که من از اون مشاوره گرفتم این بود که پرمشغله ترین، پولدارترین و موفق ترین افراد رو باید اول مشاوره کرد. دومین درسی که من از اون روز یاد گرفتم اینه که وقتی با این افراد پرمشغله و موفق صحبت می کنید، با احترام با شما برخورد می کنن و هیچ وقت برای شما آه و ناله سر نمیدن و بگن اوه! از اون داستانهای هرمیه، اگه من وارد بشم چی و چه و چه. هیچ وقت از این نغ و نوق ها از آدمهای موفق نمی شنوید. هیچ وقت با شما اینطوری صحبت نمی کنن. میدونید چرا؟ خیلی ساده اس چون اونها تو دنیای واقعی زندگی می کنن.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 7:58 توسط داود رواف
|
ساليان سال پا برجا و راسخ مانديم به اميد اينكه روزي فرا رسد تا بتوانيم معني واقعي اهرم را در شغلي كه خود عامل آن باشيم و توانايي تنظيم ساعات كاري و در آمدمان با برنامه ريزي خودمان را دارا باشيم.چه بسا در اين ميان بادسيسه هاي فراواني روبرو گشتيم.اما از همان ابتداآرزويمان در گام اول ومهمترين آن چيزي جزفعاليت در بازاريابي شبكه اي براي اعتلاي اقتصاد وطن عزيزمان ايران هميشه مقتدر و پايدار نبود.اكنون زمان تيك زدن به اولين آرمان هر بازارياب شبكه اي فرا رسيده.زين پس همه چيز با خودمان است كه چگونه سناريوي آيندمان را تنظيم كنيم.به اميد پيروزي يكايك شما عزيزان در پناه حق تعالي.شكرانه اين نعمت را پاس بداريم.